خانه  |  فروشگاه  |  مجلات  | کتاب  |  اخبار  |  گزارش ها  |  گفتگوها  |  مقالات

پدیدآورندگان  | محصولات  |  کتاب ریگان  |  جستجو  |  ارسال کارت الکترونیکی

ویژه نامه | حوزه هنری  |  آلبوم عکس  |  آیینه نشر  |  تالار افتخارات  |  درباره ما  |  ارتباط با ما

خانه » مجلات

کاربر: مهمان (خالی)

 

قسم به فجر قسم، صبح پشت دروازه‏است

علی محمد مودب،عادل عندلیبی،مصطفی پور محمدی

 

به شهوت شب محتوم چون فرو گيرد
شبى كه بستر از آب، از ستاره شو گيرد
به شهوت شب محتوم چون فراز آيد
درفش اختر ثاقب در اهتزاز آيد
به شهوت شب محتوم، چون فتوح آرد
به شب‏نشين ملائك رحيق روح آرد
به شهوت شب قسمت، به شهوت شب اجر
شب سلام خدا تا حلول مطلع فجر
شبى نشسته سپيد و شبى ستاده سياه
شبى به حادثه افزونتر از هزاران ماه
شبى كه رايت صبح سپيد مى‏بندند
شبى كه نطفه نسل شهيد مى‏بندند

به ريگزار عدم دل‏شكسته مى‏رانديم
شب وجود بر اسبان خسته مى‏رانديم
حضيض جاده هجرت جلال غربت داشت
كوير مرده هستى ملال غربت داشت
اگر چه دولتمان بوى نيستى مى‏داد
سلوكمان به عدم رنگ چيستى مى‏داد
اگر گزير نديديم، اگر خطر كرديم
به عين خويشتن از خويشتن سفر كرديم

قسم به عصر كه پيوسته‏پوى آواره است
كه بر بساط زمين آدمى زيانكاره است
چو شعله در جسد موم مات خواهشهاست
چو موم در سفر شعله محو كاهشهاست
چو موم و شعله سفر به جز به خويشتن نكند
شگفت دارم اگر فهم اين سخن نكند

به شهوت شب محتوم چون فرو گيرد
شبى كه بستر از آب، از ستاره شو گيرد

به شهوت شب محتوم چون به كار شويم
حصان حادثه را بى‏خبر سوار شويم
به گوش قافله بانگ جليل برداريم
به شهر خفته صلاى رحيل برداريم
به چرمِ خيمه ميان را زمخت بربنديم
فراز اسب قدر تيغ لخت بربنديم
به حشر فتنه به يك صيحه سر برافرازيم
ز خون به نطع زمين طرح نو دراندازيم
ز هفت پرده شب ناگهان هجوم آريم
امير زنگ ببنديم و باج روم آريم

قسم به عصر كه پيوسته‏پوى آواره است
كه بر بساط زمين آدمى زيانكاره است
جز آن قبيله كه پيوسته تولايند
نخفته‏اند و ميان بسته‏اند و با مايند
شب از حضيض نهان سوى اوج مى‏آيند
چو وقت وقت رسد، فوج‏فوج مى‏آيند
قسم به صبر و صفاشان، به رايشان سوگند
به هيمنه‏ى نفس اسبهايشان سوگند
كه گَرد ظلمت شب را ز باره مى‏شويند
به خون تازه زمين را دوباره مى‏شويند

بيا ستيغ سحر را نشسته بسپاريم
بيا تمامى شب را ستاره بشماريم
به سبز خفتن افيونيان چه مى‏لافيم؟
بيا به دشنه سرانگشت خويش بشكافيم
به قصد روح، مَى‏اى با شكر سرشته زنيم
به جرح دل نمكى از لب فرشته زنيم
به خنده خنده ملك را مُل از دهان بمزيم
سبو كشان به گزك سيب حوريان بگزيم
به آرزو دو سه پيمانه بادرنگ زنيم
به كام دل به دو زلف فرشته چنگ زنيم

بيا گدايى دل را روان به چاره شويم
بيا طفيلى خوان خداى‏باره شويم
كتاب باور خود را چگونه بربنديم
بيا تو را به نعيم خدا گرو بنديم
خدايگان زمين را دُر است و دريا نه
جلال ملك خدا را شنيده‏اى يا نه؟
چگونه كرم دغل را فروغ مى‏خوانى؟
كدام نعمت حق را دروغ مى‏خوانى؟
اگرچه شهد امل را حلاوت از شكر است،
حكايت لب شيرين حكايتى دگر است
چو آفتاب، دلى زنده در كفن داريم
قسم به فجر كه ذوق برآمدن داريم
شب ستاره و مهتاب در كمين بوديم
عبث عبث عبث اين مايه در زمين بوديم
براق حادثه زين كن، عروج بايد كرد
طلوع صبح دگر را خروج بايد كرد

هلا! ز پشت يلان هرچه هست اينهاييم
اگر گسسته اگر جمع، آخرينهاييم
گلى به دست بهاران نمانده غير از ما
كسى ز پشت سواران نمانده غير از ما
در اضطراب زمين كاملان سفر كردند
بر آب حادثه دريادلان سفر كردند
قران شمس و قمر را قرينه‏ها رفتند
به بوى باد موافق سفينه‏ها رفتند
در ازدحام شب فتنه بانگ مردى نيست
به دست راه ز گُردان رفته گَردى نيست
فرو شدند به جولان چو بر جبل رانديم
شكسته ما دو سه تن در شكاف شب مانديم
شدند و رجعتشان را مجال حيله نماند
به غير ما دو سه مجروح در قبيله نماند
شدند و خيره هنوز آن شكوه مى‏بينم
سواد سايه‏شان را به كوه مى‏بينم

به انتظار زمين پير شد، چه مى‏گويى؟
رفيق خانه زنجير من! چه مى‏جويى؟
بيا به فاصله دل از فراغ برگيريم
به دست حوصله پرچين باغ برگيريم
به بام قلعه يلان سواره را ديدم
فراز برج، برادر! ستاره را ديدم
سوار بود و به گِردَش كسى پياده نبود
شگفت ماند كه دروازه‏ها گشاده نبود
ملال خاك برآنم گرش هلى با ماست
مگو بر اوست بر او نيست، كاهلى با ماست
دريده‏ايم، به شيرازه برنمى‏آييم
شكسته‏ايم، به دروازه برنمى‏آييم
بيا به جهد مفرّى به راغ بگشاييم
بيا به نقب، درى سوى باغ بگشاييم
به جان دوست كه ماييم بى‏خبر مانده
نشسته اوست به دروازه منتظَر مانده
مگو به يأس، برادر! كه رنگ شب تازه است
قسم به فجر قسم، صبح پشت دروازه است


مى‏روم تا كبود حقارت - بقعه بى‏كسى رازيارت
دشت تب، باغ گل، شهر افسون
كوچه‏هاى مه‏آلود افيون
كوچه‏ها كوچه‏هاى غريبى
كوچه خاكى خودفريبى
كوچه گم شدن در سياهى
كوچه‏ها كوچه‏هاى تباهى
باغ سوداى صد رنگ عاشق
داغ عاشق‏فريب شقايق
دشت بى‏خويشى از ارجمندى
واحه وحشت و دردمندى
عرصه بيخودى، صحن محزون
كوچه‏هاى مه‏آلود افيون

من مرا يا تو را با تو هشتم
بى تو از كوچه امشب گذشتم

اى در آيينه با من برابر!
اى من همسفر، اى برادر!
اى من از من عاشقتر من!
از من اى جلوه ديگر من
رزق همسفرگى را جدا كن
امشبى را به خويشم رها كن

مى‏روم عذر لابد گرفته
خط آزادى از خود گرفته
مى‏روم با جهانى حكايت
همچو نَى بندبندم شكايت
مى‏روم از هوس غازه كرده
زيور از عقد خميازه كرده
مى‏روم مست بى‏اختيارى
كوله‏بارم سبوى خمارى
مى‏روم تا كبود حقارت
بقعه بيكسى را زيارت
مى‏روم، اى من! از من جدا شو
يا رها كن مرا، يا رها شو
رزق همسفرگى را جدا كن
امشبى را به خويشم رها كن

اين منم مست نفرين نشسته
با خرابى به آيين نشسته
ابلهى دُرّ ياسين نسفته
پيش رو طور سينين شكفته
اهرمن برده‏اى صورت آرا
در نماز فروغ اهورا
آتش مزديسنا فراهم
آتش پاك زرتشت اعظم
عرصه ارض شطح، ارض طامات
عرصه وهم و خرق و خرافات
عرصه گير و دار دمادم
گرزه گيو و زوبين رستم
ارض غم، عرصه دردمندى
عرصه خصمى ارجمندى

اين منم اينك از خود گسسته
با خرابى دو همپا نشسته
هر سه افسرده‏دل، هر سه محزون
نشئه در نشئه، افيون در افيون
سفته ناسفته، ناسفته سفته
گفته ناگفته، ناگفته گفته
چون سه انجم شب داج يلدا
در شبستان نفرت شكوفا
همچو سياره برگرد كانون
هاله بر چهر ما دود افيون
تار و پود خمارى دريده
تا فرح‏زاى شنگى رسيده
ديده‏ور چون شياطين شب‏خيز
بيخود از خود، ز بيگانه لبريز
بى‏ثمر غنچه دى شگفته
رهرو لنگ و بيدار خفته

آنك آن بركه‏ها تنگ و تارى
ارض جولان غوك شكارى
باغمان عرصه جغد نفرين
جوجه‏هامان گرفتار شاهين
شهرمان قلعه بى‏ستاره
غول قحطى نگهبان باره
ارضمان ارض موعود ماتم
ديومان برده از پنجه خاتم
هم‏ركابان ديرينه ناخوش
هم‏سرايان پيشينه خامش
در تن كوچه غوغاى سرما
ما چنين گرم سير و تماشا

چند از اين بيخودى خودفروشى
قحبگى، و آنگهى پرده‏پوشى
مرگ مردى و فرهنگمان باد
ننگمان، ننگمان، ننگمان، باد


شب همخوابى مريم با...!!؟
در هياهوى شب اين بانگ رها از كيست؟
حنجره حنجره ماست، صدا از كيست؟
كيست اين پرده‏در خسته خنيايى
نغمه‏سنج غزل اين شب دريايى
كيست اين يافه‏سرا بربطى بدخو
كيست اين بيهده، اين بيهده، اين بدگو
بى‏محل‏گوى خروسان سحورى‏زن
از سيه‏خيمه شب - اين شب بى‏روزن -

آشناگوى غريب، آى تو را هستم!
آى چاووش فريب، آى تو را هستم!
آى بيهوده درا، آى چه مى‏جويى؟
نابهنگام‏سرا، خيره چه مى‏گويى؟
چيست در جارى اين نغمه به بيگاهى؟
نَفَست خسته، دَمَت سرد چه مى‏خواهى؟
هله هذيان تو را شب همه شب باقى
بس كن آواز كه شب باقى و تب باقى
كشته چندند بر اين پُشته خموشيده
سركه سيماى بهنگام نجوشيده
نابهنگام خروسان خطر كرده
بى‏محل‏گوى، غلط بانگ سحر كرده
همسرا! آى به آموخت تو را گفتم
واى، بس كن، نفسم سوخت تو را گفتم
پيشترمان پدرى بود سفر كرده
آزمون‏ديده، جهان گشته، خطر كرده
دادمان مردى ضبط نفس آرى
گفت شب يار حرامى است جرس - بارى -
بنشين تا نفسى تازه كنيم اى دوست!
چاره زخم به شيرازه كنيم اى دوست!
تو در آيينه برابر بنشين با من
بنشين، آى برادر! بنشين با من
بنشين اى به من از جمله فراهم‏تر
من و تو از همه بى‏هم‏تر و باهم‏تر
بنشين، اى دل خونين! بنشين با داغ
بنشين تا بگشاييم دريچه‏ى باغ
روزنه‏ى باغِ تهى را بنشين با من
حسرت سرو سهى را بنشين با من
بنشين مرگ كبودان صحارى را
سوك پاييزى گلهاى بهارى را
عطر خون مى‏چكد از باد، چه مى‏خواهى؟
آى ديوانه! به فرياد چه مى‏خواهى؟

آى آبشخور غوكان مذبذب، آى!
آى آيينه آلودگى شب، آى!
آى دريا! نفست سرد، تو را هستم
شبرو شرزه شبگرد، تو را هستم
نطفه‏خوار شب كندوى نران دريا
مار آبستن افعى‏جگران دريا
آينه‏ى فاحشه، درياى بزك كرده
شوربانوش عروسان پس پرده
چند فردانفسان را به كمين كشتن
نطفه پروردن و در خفيه جنين كشتن؟

باز بر كنگره نور مرا خواندند
از كريوه‏ى سحر دور مرا خواندند
باز خواندند مرا خواندن در وادى
خواندن رهرو مأيوس به آبادى
باز خواندند مرا خواندن چاووشان
به شب شهوتى خون سياووشان
شب معراج رسولان، شب تقديرى
شب تقويمى عالم، شب زنجيرى
شب وهم‏آور طاعونى در بسته
شب فرعونى موسى‏زده خسته
شب مرقس، شب پولس، شب برنابا
شب تكوينى همخوابى مريم با...
شب فرداى قيامت، شب آكنده
شب دهگانه، شب صبح شكافنده
شب افسانه‏اى توسن زين كرده
شب آن گُرد كه در گَرد كمين كرده

همسرا، آى سحورى‏زن خنيايى!
مرغ طوفان‏زده اين شب دريايى!
همسرا، آى رفيق شب فردازا
شب وهم‏آور فرعونى موسازا
برسان پير من آن مرشد مردى را
يكه تهمتن عرصه گردى را
برسان تا بدماند دم خنيايى
جرگه را گرم كند از دم پُريايى
برسان تا به‏هم آييم به يك‏رنگى
لُنگى و نوچه و نوخاسته و زنگى
صلواتى دو سه كس پير كمربسته
غول نفس يله را دست اثر بسته
ساحران، شب‏شكنان شيوه‏زنان با هم
سيصد و شصت‏فنان، تهمتنان با هم
شب تقدير درآيند به گلريزان
شادى فخر يلان رند سحرخيزان
يكه عرصه، عيار همه عيّاران
قمه‏بند گذر حادثه در باران

آى در صبح مه‏آلود كمين‏كرده
ابرى رعدصدا صاعقه زين‏كرده
پهلوانان‏زاده عيار! تو را هستم
آى لوطى مياندار! تو را هستم
زورخانه‏ى پدرانت ز غم افسرده
از حنين اُسْتُنِ حنّانه خم آورده
رخنه افتاده به ديوار فتوّتها
مردمى حيله، زبونى شده قوّتها
رخ مهتاب نمكزار چروكيده
سنگفرش گذر حادثه پوكيده
قرق از كوچه ناموس سفر كرده
عصمت آينه را فتنه كدر كرده
چند بر بيخودى كوچه شكيبيدن؟
فتنه را از نگه روزنه‏ها ديدن
بوى خون شو كه جهان پنجره خواهد شد
به صداى تو زمان حنجره خواهد شد


كوير از همه جز عاشقى فراموشى است
مرا به شور، به شيوه، به شرم بوسيدى
اداى حق نمك را چه گرم بوسيدى
بدين شكسته‏دلى بوسه مومياست مرا
بقاى لطف تو باد، از طلب حياست مرا
بر آستان تو ترك ادب نمى‏يارم
نيازمندم و عرض طلب نمى‏يارم
تو جبر خاطر مسكين به شكر قوّت كن
ببين به زخم من و بيش از اين مروّت كن
من از نهايت ابهام جاده مى‏آيم
هزار فرسخ سنگين پياده مى‏آيم
هزار فرسخ سنگين ميان كوه و كوير
دو دست خار گزيده، دو پاى در زنجير
هزار فرسخ سنگين هزار فرسخ سنگ
نه همركاب، نه مركب، نه ايستا، نه درنگ
هزار فرسخ سنگين سلوك بى‏انجام
هزار فرسخ سنگين فتوح بى‏فرجام

تو رهروى، تو رهايى، تو جاده دانى چيست
هزار فرسخ سنگين پياده دانى چيست
تو رنج بُعد طلوع و غروب مى‏فهمى
تو از كوير گذشتى، تو خوب مى‏فهمى
تو زخم خاره و خار ستوه مى‏دانى
تو رنج دلشكن سنگ و كوه مى‏دانى
تو را ز غربت دلگير جاده‏ها خبر است
تو را - اگر چه سوار - از پياده‏ها خبر است
من از نهايت ابهام جاده مى‏آيم
هزار فرسخ سنگين پياده مى‏آيم
هزار فرسخ سنگين هزار فرسخ سخت
نه رودخانه، نه جنگل، نه چشمه و نه درخت
هزار فرسخ سنگين شك و شكوه به‏هم
هزار فرسخ سنگين كوير و كوه به‏هم
هزار فرسخ سنگين ميان وحشت و بيم
بهر گريوه حرونى حرامزاده مقيم
هزار فرسخ سنگين حراميان در كار
تمام شيوه و پرفن، جريده رو، هشيار
هزار فرسخ سنگين حديث سنگ و سبو
تو از كوير گذشتى نگار من، تو بگو!

كوير و واى كويرا! چه حيرتى است تو را
به هيچ دل نسپارى، چه غيرتى است تو را
به قعر شب، به ره پيچ‏پيچ مى‏مانى
به وهم محض، به حيرت، به هيچ مى‏مانى
اگر چه خار عدم در نفس شكسته تو را،
وجود همچو غبارى به رخ نشسته تو را
وجودى و نه وجودى، عدم دقيق‏تر است
عدم نه‏اى و وجودت شكى عميق‏تر است
به هست و بود نه پس را، نه پيش را مانى
نمود محض وجودى، تو خويش را مانى

چه حالتى است سخن پيچ‏پيچ مى‏گويم
هزار گفتنى‏ام هست و هيچ مى‏گويم
چه بيم فهم كس و درك ناكس است مرا
كوير عين كوير است، اين بس است مرا
من از كوير مى‏آيم، كوير خاموشى است
كوير از همه جز عاشقى فراموشى است
كوير كهنه شرابى است در سبوى زمين
كوير عقده تلخى است در گلوى زمين
كوير تشنه شور است و شور شوريده است
كوير تعبيه در دل، كوير درد ديده است


به دستگيرى روح خدا سفر بهتر
با ياد شهيد جمال فريدزاده و تمام شهيدان

به سوگ لاله گر اين مايه داغ خواهم ديد،
به عمر كوته گل، مرگ باغ خواهم ديد
كم از دو هفته نه من ديدم، عاشقان ديدند
كه رهروان تفرّج، هزار گُل چيدند
ز ناى تار به يك زخمه ناله مى‏رويد
ز دشت خشك به يك داغ لاله مى‏رويد
تو را به صحبت يك گل هزار دل بند است
هزار گل، تو چه مى‏دانى هزار گل چند است؟

هزار مرغ در اين عرصه زار مى‏خوانند
از اين هزار يكى را هزار مى‏خوانند
هزار قصه مرموز باغ مى‏داند
شب از شميم سحر روز باغ مى‏داند
هزار را دل پر مهر و جان پُر كينه است
هزار را طرب آب و طبع آيينه است
به لاله داغ بهار از بهار بايد جست
غم عشيره باغ از هزار بايد جست
قرينه‏اى است كه مُل را خمار مى‏داند
زمينه‏اى است كه گل را هزار مى‏داند
تو مرد راه نه‏اى، گَرد را چه مى‏دانى؟
تو اهل درد نه‏اى، درد را چه مى‏دانى؟
تو بيهشانه ملولى، تو منگ را مانى
تو خامشى، تو صبورى، تو سنگ را مانى

كسى به طالع مرغان غمگسار مباد
وز اين هزار، يكى در چمن هزار مباد
كسى مباد كه ذوق هزار دريابد
بهار بيند و مرگ بهار دريابد
ببين به رايت اين لاله‏ها كه در باغند
كه سوره‏سوره سوكند و آيه داغند
ببين به خون شقايق كه تازه ريخته است
به غنچه‏اى كه به دامان گُل گريخته است
ببين به بيد كه زلف از عزا پريشيده است
به سروِ ناز كه دامن ز باغ برچيده است
ببين به سبزه كه رخت كبود پوشيده است
به صبح برگ كه در مرگ باغ موييده است
ببين به هرچه كه در باغ ديدنى است تو را
كه روز تلخ جدايى رسيدنى است تو را
ببين و حال هزاران اين چمن درياب
وز آن ميانه يكى حال زار من درياب

نگار من! غم گلهاى باغ، كُشت مرا
جگر دريد به ماتم، شكست پشت مرا
نگار من! دلم از درد و داغ افسرده است
كه غنچه غنچه باغ از تموز پژمرده است
هجوم غارت گلچين نديده بودم هيچ
نگار من! بتر از اين نديده بودم هيچ
لهيب شهوت دشنه، نگاه تشنه تيغ
بلا و شور و شهادت، دريغ و درد و دريغ
نگار من! همه ياران من سفر كردند
به خط خون شقايق مرا خبر كردند
شبى كه همنفسانم ز باغ كوچيدند،
مرا ز لاله و گل داغديده پرسيدند
نه خوار واهمه بودم، نه بى‏شرف بودم
كه غافلانه گذشتند و اين طرف بودم
به داغ لاله كه در سوك اهل من روييد
به خون هر چه شقايق كه در چمن روييد
به خشم كوه كه بر گوش آسمان سيلى است
به درد باغ كه در مرگ عاشقان نيلى است
به ننگ عشق كه او را نثار خواهم شد
به نام مرگ سحرگه سوار خواهم شد

نماز را به اشارت سواره مى‏خوانيم
مجال نيست، كه ما تا ستاره مى‏رانيم
طلايگان سپه را نويد نيست هنوز
مجال نيست كه منزل پديد نيست هنوز
نماز را كه مجاور نشسته مى‏خواند
مسافريم و مسافر شكسته مى‏خواند

هلا شتاب، جلودار كاروان فتوى است
به گوش هر كه مسافر، به هر كه در سكنى است
كه چندگانه شب را به باره بايد خواند
نماز صبح سفر را سواره بايد خواند

چه دلنشين چه سبكبار مى‏برد ما را
به آن كجا كه جلودار مى‏برد ما را
به آن كجا كه در اين ناكجا نمى‏گنجد
چو وصف عشق كه در لفظها نمى‏گنجد
به آن كجا كه فراسوى تير و ناهيد است
به آن كجا كه مقيمش هميشه جاويد است
به آن كجا كه كجاها در او گُمند همه
اگر كه جام حقيرند، اگر خُمند همه
به آن كجا كه دل زندگان نمى‏ميرد
به آن كجا كه دل از زندگى نمى‏گيرد
به آن كجا كه زمان بى‏شمار مى‏گذرد
نه عمر مى‏رود و نى بهار مى‏گذرد
به آن كجا نمى‏گويم و نمى‏دانى
به گل، به مُل، به تبسم، به مى، به مهمانى
به ميهمانى دل، نه، ضيافت دلبر
به ميهمانى آن از خيال نازكتر
به ميهمانى لطف و نياز ناز و غرور
به باغهاى شهادت، به صخره‏هاى سرور
به ميهمانى دريا كه بار مى‏گيرند
به آن كجا كه شهيدان قرار مى‏گيرند

گهى كه صور صلاى سفر رسيد مرا
نگار من به وداع آستين كشيد مرا
گرفته در كف چون گُل به رسم ديرينه
به دفع حادثه قرآن و آب و آيينه
چو سرو ناز بلند و به رنگ ياس سپيد
چو صبح دشت اميد و چو بوى باغ نويد
فرو كشيد ز اسب و فرونشاند مرا
همين دعاى سفر خواند و خواند و خواند مرا
ملول بود و مشوّش، ادب نگاه نداشت
نظر به راه نكرد و هواى گاه نداشت
مرا بداشت به جادو، مرا بداشت به حرف
كه خام بود و تُنُك‏دل، نه پخته بود، نه ژرف
نخوانده بود صبورى چه با عجول كند
به مدعا كه سفر شد، دعا ملول كند

هلا، هلا، به هواى از سفر فروماندم
همان از اهل خبر بى‏خبر فرو ماندم
مگومگو كه جلودار مى‏رود بى ما
سبك عنان و سبكبار مى‏رود بى ما
اگر بلندبلند است اگر چَه است، خوش است
سفر به پاى جلودار كوته است، خوش است
عجول حادثه را بى‏دعا سفر بهتر
به دستگيرى روح خدا سفر بهتر
مرا به باورى اين‏سان دليلى عينى به
كه دير نشئه‏ام، افيون من خمينى به
يكى به درد عيان حسرت دعا دارد
يكى به سوز نهان شوق مدعا دارد

عزيز همسفر روزگار عشق، جمال!
عجول حادثه گيرودار عشق، جمال!
به بام عرش، به بال اميد خوش رفتى
جمال پاك، جمال شهيد، خوش رفتى
تو عاشقى، تو رهايى، تو نيك بى‏باكى
سفر به خير برادر! برو كه چالاكى
تو شهسوارترينى، تو چابكانه بتاز
مجال حادثه تنگ است، از اين كرانه بتاز
لهيب عشق برآمد، سمندرانه برو
ز كوچه‏هاى شهادت قلندرانه برو
تو قطره‏اى، تو به آغوش رود مى‏آيى
تو در بلاد شهيدان فرود مى‏آيى
تو خوش‏عنان و سبكبار مى‏روى، تو برو
تو پابه‏پاى جلودار مى‏روى، تو برو
برو كه عرضه جولان عشق بايد داد
به روز حادثه تاوان عشق بايد داد
برو كه رخت سعادت به آسمان بردى
هم از مضيق زمين زيركانه جان بردى
شكستگان تو اجر جزيل خود بردند
ثواب‏نامه صبر جميل خود بردند
برو و ليك به مردى و عاشقى سوگند
به صبر و صابرى و صدق صادقى سوگند
به خون پاك شهيدان، به جان مدهوشان
به شور نعره مستان، به شوق خاموشان
كه چون به عرش رسيدى، پيام ما برسان
به سرخوشان مجاور سلام ما برسان



باور كنيم سكّه به نام محمّد است
براى حضرت سيدطاهر شاهچراغى كه زودتر به منزل رسيد.

باور كنيم رجعت سرخ ستاره را
ميعاد دستبرد شگفتى دوباره را
بارو كنيم رويش سبز جوانه را
ابهام مردخيز غبار كرانه را
باور كنيم ملك خدا را كه سرمد است
باور كنيم، سكّه به نام محمّد است

از سِفرِ فطرت، از صحف، از مصحف، از زبور
راوى! بخوان به نام تجلّى، به نام نور
آفت نبود و موت نبود و نفس نبود
او بود و بود او و جز او هيچ‏كس نبود
»قال الست ربكم«ى را »بلى« زدند
فالى زدند و قرعه تكوين ما زدند
سالار »كنت كنز« در آيينه نطفه راند
برقى جهيد و خرمن آدم نشانه ماند
ويرانه‏گرد خانه زنجير او شديم
ز افلاكيان خليفه تقدير او شديم

گرديد چرخ و خاك فلك كوبه‏كو نشست
آدم رهيد و نوح به جودى فرو نشست
ايوب‏ها به سفره كرمان كَرَم شدند
يعقوب‏ها به حوصله پامال غم شدند
موسى بسى ز نيل حوادث امان گرفت
تا همچو نيل دامن فرعونيان گرفت
بسيار بت شكست كه از سيم كرده بود
تهمت به بت زدند، براهيم كرده بود
از رشك لطف، جان ملايك ملول ماند
هيهات بر زمانه كه انسان جهول ماند

باور كنيم رجعت سرخ ستاره را
ميعاد دستبرد شگفتى دوباره را
باور كنيم رويش سبز جوانه را
ابهام مردخيز غبار كرانه را
باور كنيم ملك خدا را كه سرمد است
باور كنيم سكّه به نام محمد است

راوى! به شب، حجاب نكويى، حجاب قبح
راوى! به صبح، صبح شكافنده، صبح صبح
راوى! به فتح، فتح نمايان به آسمان
راوى! به تين و زيت، به افسانه زمان
راوى! بخوان به خواندن احمد در اعتلا
بر بام آسمان، شب معنى، شب حرا
شبها شبند و قدر، شب عاشقانه‏هاست
عالم فسانه، عشق فسانه فسانه‏هاست
راوى! بخوان كه رستم افسانه مى‏رسد
جوهرفروش همّت مردانه مى‏رسد
راوى! بخوان كه افسر سيّارگان مَه است
راوى! بخوان كه مهدى موعود در ره است

باور كنيم رجعت سرخ ستاره را
ميعاد دستبرد شگفتى دوباره را
باور كنيم ملك خدا را كه سرمد است
باور كنيم سكّه به نام محمد است
خونين به راه دادرسى ايستاده‏ايم
چون لاله داغدار كسى ايستاده‏ايم
اى دوست، اى عزيز مجاهد، رفيق راه!
مقداد روز، مالك شب، ميثم پگاه!
اى در صفا به همّت مردانه استوار!
اى مردِ مرد، مرد خدا، مردِ روزگار!
مرغى چنين بلازده جان در قفس نداد
حقّا كه داد عشق تو دادى و كس نداد

رفتى كه باز گردى و تا ما خبر شديم،
اى پيشتاز قافله! بى‏همسفر شديم
گيتى به اهل عشق به دستان چه مى‏كند
حالى به ما شقاوت پستان چه مى‏كند
با ما چه مى‏كنند به رندى در آشيان
اين نابكار خانه‏به‏دوشان، حراميان

اى دوست، اى عزيز! رهايى مباركت
از همرهان خسته جدايى مباركت
اينجا خوش است ضجه زنجيريان هنوز
مردم‏كُش است دشنه تقديريان هنوز
اينجا هنوز عرصه گير و كشاكش است
اينجا هنوز خواب اسارت مشوّش است
اينجا جهان شب است، ولى بى‏كرانه نيست
فرداى روشنايى ره بى‏بهانه نيست
شبها شبند و قدر شب عاشقانه‏هاست
عالم فسانه، عشق فسانه‏ى فسانه‏هاست

باور كنيم رجعت سرخ ستاره را
ميعاد دستبرد شگفتى دوباره را
باور كنيم ملك خدا را كه سرمداست
باور كنيم سكّه به نام محمد است



سيه بپوش برادر، سپيده را كشتند
با الهام از كتاب حسين وارث آدم و براى شهيد شريعتى

گزين شدند و سوار گزيده را كشتند
سيه بپوش برادر، سپيده را كشتند
حراميان همه شب را به حيله كوشيدند
چراغ قافله را با سحر خموشيدند
شكوه جلوه عمر دوباره را بردند
چو ابر تيره فروغ ستاره را بردند

به تَركِ چشمه در آغاز شب روانه شديم
دو رودخانه برادر، دو رودخانه شديم
دو رودخانه روان تا كران ساحل دور
يكى به بستر ظلمت، يكى به بستر نور
دو رودخانه برادر، عظيم و پهناور
دو رودخانه برادر، قريب يكديگر
يكى به هيأت هابيليان رهروخوش
يكى به هيأت قابيليان، برادركُش
يكى صبور در آتش، چنان كه ابراهيم
يكى عنود نه، نمرود كينه‏ور، دژخيم
يكى ضلال يهودا، ظلوم گرگ‏آيين
يكى ملوم حسودان، چنان كه بنيامين
يكى ز نيل به يك عشوه كاروان رانده
يكى به نيل به صد حيله مضطرب مانده
يكى چنان كه محمد، عروج فرموده
يكى چنان كه ابوجهل بوده تا بوده
يكى على، گهر آفرينش ازلى
يكى معاويه، خصم خدا و خصم على
يكى حسين كه ميراث‏دار ابراهيم
يكى چنان كه، چه گويم، يزيد يا دژخيم
پيام خطّ مرا نانوشته مى‏خوانى
دو رودخانه برادر، چنان كه مى‏دانى
دو رودخانه برادر، كه روشن و تارى است
دو رودخانه برادر، كه تا ابد جارى است
يكى به جلوه طاغوت روسيه ننگين
يكى به خون نجيب شريعتى رنگين

گزين شدند و سوار گزيده را كشتند
سيه بپوش برادر، سپيده را كشتند
مگر ز قافله بوى جنون نمى‏شنوى
ز رودخانه مگر بوى خون نمى‏شنوى
سيه بپوش برادر كه از پدر مانديم
دليل رفت و يتيمانه از سفر مانديم
شب سياه چه گويم كه ماه گم كرديم
سيه بپوش برادر كه راه گم كرديم
سيه بپوش كه رسم شريعتى با ماست
سيه بپوش كه خصم شريعتى با ماست
چه ساده‏دل كه دل خويش با گمان داديم
حرامزاده طاغوت را امان داديم
بيا به نام شهيدان ره، به كار شويم
كفن بپوش كه با يكدگر سوار شويم


تاوان اين خون تا قيامت ماند بر ما
روزى كه در جام شفق مُل كرد خورشيد
بر خشك‏چوب نيزه‏ها گل كرد خورشيد
شيد و شفق را چون صدف در آب ديدم
خورشيد را بر نيزه گويى خواب ديدم
خورشيد را بر نيزه؟ آرى، اين‏چنين است
خورشيد را بر نيزه ديدن سهمگين است
بر صخره از سيب زنخ بر مى‏توان ديد
خورشيد را بر نيزه كمتر مى‏توان ديد

در جام من مى پيش‏تر كن ساقى امشب
با من مدارا بيشتر كن ساقى امشب
بر آبخورد آخر مقدّم تشنگانند
مى ده، حريفانم صبورى مى‏توانند
اين تازه‏رويان كهنه‏رندان زمين‏اند
با ناشكيبايان صبورى را قرين‏اند
من صحبت شب تا سحورى كى توانم؟
من زخم دارم، من صبورى كى توانم؟
تسكين ظلمت شهر كوران را مبارك
ساقى! سلامت اين صبوران را مبارك
من زخمهاى كهنه دارم، بى‏شكيبم
من گرچه اينجا آشيان دارم، غريبم
من با صبورى كينه ديرينه دارم
من زخم داغ آدم اندر سينه دارم
من زخم‏دار تيغ قابيلم، برادر
ميراث‏خوار رنج هابيلم، برادر!
يوسف مرا فرزند مادر بود در چاه
يحيى! مرا يحيى برادر بود در چاه
از نيل با موسى بيابانگرد بودم
بر دار با عيسى شريك درد بودم
من با محمد از يتيمى عهد كردم
با عاشقى ميثاق خون در مهد كردم
بر ثور شب با عنكبوتان مى‏تنيدم
در چاه كوفه واى حيدر مى‏شنيدم
بر ريگ صحرا با اباذر پويه كردم
عماروَش چون ابر و دريا مويه كردم
تاوان مستى همچو اشتر باز راندم
با ميثم از معراج دار آواز خواندم
من تلخى صبر خدا در جام دارم
صفراى رنج مجتبى در كام دارم
من زخم خوردم، صبر كردم، دير كردم
من با حسين از كربلا شبگير كردم
آن روز در جام شفق مُل كرد خورشيد
بر خشك‏چوب نيزه‏ها گل كرد خورشيد
فريادهاى خسته سر بر اوج مى‏زد
وادى به وادى خون پاكان موج مى‏زد

بى‏درد مردم، ما خدا، بى‏درد مردم
نامرد مردم، ما خدا، نامرد مردم
از پا حسين افتاد و ما بر پاى بوديم
زينب اسيرى رفت و ما بر جاى بوديم
از دست ما بر ريگ صحرا نطع كردند
دست علمدار خدا را قطع كردند
نوباوگان مصطفا را سر بريدند
مرغان بستان خدا را سر بريدند
در برگ‏ريز باغ زهرا برگ كرديم
زنجير خاييديم و صبر مرگ كرديم
چون بيوگان ننگ سلامت ماند بر ما
تاوان اين خون تا قيامت ماند بر ما

روزى كه در جام شفق مل كرد خورشيد
بر خشك‏چوب نيزه‏ها گل كرد خورشيد


براى علامه طباطبائى
به نام حادثه پيش از سحر نماز كن امشب
شراع در نفس باد شرطه باز كن امشب
ز بيكرانه اين بحر، تا كران سپيده
دو ديده‏بان بنه امشب، دو ديده‏بان و دو ديده
سه در دو حبه افيون در آب شور بجوشان
به جاشوان سيه‏چرده گاه‏گاه بنوشان
مخسب، ورنه حرامى به حيله راه بگيرد
مجنگ، تا به تمامى تمام ماه بگيرد

ستاره بود كه با جاشوان شراع كشيدم
خدا خداى در آشوب لجّه راه بريدم
نه ساحلى، نه كرانى، نه آيتى، نه نشانى
تو هيچ فتنه دريا نديده‏اى، تو چه دانى؟
براى حادثه دريا سكوت باره خالى
سكوت باره خالىّ قصرهاى خيالى
سفير باد در او زمزمه‏ى ترانه ارواح
نفير ديو در او سرفه‏هاى خسته ملّاح
غريو جغد، سرود خروش‏واره جاشو
حلول وهم، طنين هزارگانه هر سو
ز يك دماغه به تزويرِ شب دوباره گذشتم
سفر نكرده چه داند كه از ستاره گذشتم
سفر نكرده عروجم به آتشى نپذيرد
دو آبى‏اند و دو دريا، مباد خرده بگيرد
ز ما به باره ساحل بريد ما برساند
دو آبى‏اند و دو دريا، سفر نكرده چه داند؟
سفر به قارعه ماند، به قاف حكمت قرآن
چنان كه قصه سيمرغ در فسانه دستان
به نجد بر اثر ليلى از نخيله سفر كن
شبى به عادت مجنونِ اين قبيله سفر كن
به ناقه‏اى بنشين، ناقه‏اى روان و مهيّا
سراغ ريگِ روان كن به نام حادثه تنها
سراغ ريگِ روان كن به واحه‏ها ز قبايل
چنان كه مردم دريا سراغ مأمن ساحل
به امتداد سحر رو در انزواى صحارى
چنان كه در پى عيسى ز بيت‏لحم، حوارى
ز برج قامت اشتر صلا بده ز جلاجل
به قاطعان طريق و حراميان قوافل
شبى به طلعت يوسف برآ ز غربت كنعان
نهان ز ديده گرگان و زخم صحبت اخوان
برآ به طالع خالد، به شوق منزل سلما
برآ به رغبت وامق به شور ديدن عذرا
برآ چنان كه توانى، برآ چنان كه تو دانى
برآ چنان كه نلغزى، برآ چنان كه نمانى
برآ چو دانه به باد و ز كاه و دانه جدا شو
اسير چاه طبيعت، عزيزِ مصرِ خدا شو
به دستگيرى مردان، به نام نيك‏تميزان
شبى ز فتنه عقرب درآ به خانه ميزان
به كوه حادثه پيرى است از نژاد خدايان
به جوهر عالى و علوى، نه ذات سفلى مايان
كسى به هيأت صورت در آب آيينه پيدا
نه در مقابل و قابل چنان كه نفس هيولا
كسى به مرج ملايك ز هفت پرده رميده
كسى پياله از آبشخور فرشته كشيده
كسى دماش نه از ماء، كسى نماش نه از طين
كسى رجاش نه با آن، كسى حماش نه با اين
كسى به طيش رسيده، كسى ز عيش بريده
كسى ز صحو گذشته، به سور صبح رسيده
كسى عليلْش عليمان، كسى رهينْش كرامين
كسى به خوانْش فلاطون، شرابدارْش فلوطين
شبى به صحبت او شو كه سرّ آينه بينى
شكوه مرد سفر را در او معاينه بينى
شبى به نام تفرّج به بيكرانه قرآن
به ناخدايى طبعش درآ به كشتى ميزان
مگر فسانه مردان ذوفنون بشناسى
ز بام عرش، »على فلك تحملون« بشناسى
به نام حادثه پيش از سحر نماز كن امشب
شراع در نفس بادِ شرطه باز كن امشب
ز بيكرانه اين بحر، تا كران سپيده
دو ديده‏بان بنه امشب، دو ديده‏بان و دو ديده
سه در دو حبه افيون در آب شور بجوشان
به جاشوان سيه‏چرده گاه‏گاه بنوشان
مخسب، ورنه حرامى به حيله راه بگيرد
مجنگ، تا به تمامى تمام ماه بگيرد


كدام جرأت ياغى پيام خواهد برد؟
در سوك آيت‏اللَّه طالقانى
طلايگان سوار از غبار برگشتند
تكاوران رها بى‏سوار برگشتند
مسافران زمان زخمِ تشنه آوردند
مجاوران زمين آبِ دشنه آوردند
سبوكشان به شراب صراحت افزودند
جگرخوران به كباب جراحت افزودند
مبارزان گل زخمِ شكفته را چيدند
به دشنه نرگس بيمار خفته را چيدند
هزار صاعقه شب را به تازيانه زدند
به طيره تا سحر ابر و تگرگ چانه زدند

دَم سموم خزان، موذيانه در باغ است
به باغبان برسان، موريانه در باغ است
نشان زخم تبردار ديده‏اند اينجا
سپيده، خون سپيدار ديده‏اند اينجا
سه دشتبان ز تكاپوى برزن آمده‏اند
به سايه‏سايه مرد تبرزن آمده‏اند
هنوز در رگ گل خون درد مى‏جوشد
هنوز جنگل محزون كبود مى‏پوشد
هنوز بوى نسيم گسسته مى‏آيد
هنوز ناله سرو شكسته مى‏آيد
هنوز باده گل جوش در سبو دارد
هنوز گريه خون غنچه در گلو دارد
خزان قهر به عرض ضيافت آمده است
به باغبان برسانيد، آفت آمده است

به دستِ فاجعه چيدند، باغبان! گلِ باغ
خداى را! چه كسانند در تطاول باغ؟
خزان درد چه مى‏خواهد از بهار خدا؟
هجوم رخنه‏گر مرگ از حصار خدا؟
ربوده‏اند پلنگان به تك سرِ رمه را
به فتنه داغ نهادند، اى شبان! همه را

سبك عنان سبل گفته شد ركاب زده است
امير خاك قلاووز ما به آب زده است
شبانه بى‏خبر از كوهسار بگذشته است
نماز صبح، نهان از گدار بگذشته است
در عمق جاده بر اسب اثيرى‏اش ديدند
سبكروان صبور كويرى‏اش ديدند
در انبساط شب جاده نرم مى‏رفته است
به رنگ مردم دلداده گرم مى‏رفته است

عزيز نو سفر ما! بهل كه ما چه كسيم
كه بى‏تو با تو بياييم يا كه در تو رسيم
به رأفت از سفر خويش كوتهى كردى
به پاى ما نفسى را كه همرهى كردى
به رهرويت، اسيران جاده‏ها چه كسند
تو شهسوارِ زمينى، پياده‏ها چه كسند
كنون به داغ تو ماييم از سفر مانده
همان به رنگ يتيمانِ از پدر مانده
نشاط نغمه فرو مُرد در اغانى ما
كه از ترانه خموشيد طالقانى ما

غم تو را به كدامين دماغ برخوانيم
چگونه داغ تو در گوش باغ برخوانيم؟
به لاله‏زار، كه از درد و داغ خواهد گفت؟
كه از فراق تو با اهل باغ خواهد گفت؟
مصيبت تو كه پيش امام خواهد برد؟
كدام جرئت ياغى پيام خواهد برد؟
كه زخم سنگِ قضا شيشه امل بشكست
به فتنه بازوى اسلام را اجل بشكست
كه مى‏برد خبر از شام هجر، حيدر را؟
كه كُشت، محنت صحراى درد اَشتَر را
اميد شادى اسلام و خصم كافَر مرد
به داغ محنت اسلاميان، اباذر مرد

برادرا! پدرا! پير امّتا! يارا!
خدا صبور كند در مصيبتت ما را
همان چو قطره به دريات جايگاه دهد
تو را توفّق و ما را توان راه دهد


به هر كه مى‏رود، بگو پگاهتر بگاه‏تر
به ياد دكتر شريعتى
نه هيچ گردم از قفا، نه هيچ در برابرم
در اين سفر پگاهتر سوار شد برادرم
چه غربتى است باديه، سحور غم برآمده
تو خفته، كاروان شده، سپيده‏دم برآمده
چه غربتى است باديه سحر به سايه تاخته
كرانه غرق خون شده، سپيده خنجر آخته
چه غربتى است باديه، تو خفته، كاروان شده
برادران همسفر پگاهتر روان شده
چه غربتى است باديه سپيده بى‏برادرم
نه هيچ گردم از قفا، نه هيچ در برابرم
هلا بريد بحر و بر، ركيب چار راحله!
رسول هفت باديه، امير هشت قافله!
هلا نمود بى‏نما، هلا سراب در عطش!
هلا صهيب در صفا، هلا بلال در حبش!
هلا تو را به جست‏وجو اگر عجم، اگر عرب
هر آن دويده كوبه‏كو هر آن پى تو در طلب
ز حربيان مرجئه، ز جبريان مصطبه
حراميان قرمطى، حروريان قرطبه

برادرم، برادرم، رسول من بريد تو
عميد تو امام من، مراد من مريد تو
همان به نابرادرى شكسته نخستمان
بلاكش الست تو به وعده درستمان
همان سفينه ساخته، بر آبِ نيلگون زده
به شوق تيه از هِرَم عصا به نيلِ خون زده
همان به دلو دشمنى به چاه گرگ در شده
همان چو صيد كشتنى ز چاه گرگ بر شده
همان صليب خويشتن كشيده تا مناى خود
همان دويده با پدر، پسر به كربلاى خود

همان، همان‏كه در هِرَم كشيده سنگ‏پشته‏ها
ز خود كشيده هر زمان چه پشته‏ها ز كشته‏ها
همان‏كه قرنها دوان به‏پاى زخم بر زمين
همان‏كه در قصور جم! همان‏كه در حصار چين
همان‏كه مانده بر زمين هواى آشيانه را
همان‏كه خوانده در زمان قضاى تازيانه را
همان، همان‏كه قسم را گمان سهم مى‏كند
همان‏كه زجر و زخم را ز ضجّه فهم مى‏كند
همان، همان، برادرم كه رود شد روانه شد
در اين سفر پگاهتر نشست و بر كرانه شد
همان سوار اولين كه جمره را به سنگ زد
همان كه رودخانه را به خون تازه رنگ زد
همان چراغ نور خون، همان اگر شب آمدى
همان معلم شهيد اگر به مكتب آمدى
هلا نسيم تندسير اگر به گشت مى‏روى!
هلا بلند آفتاب اگر به دشت مى‏روى!
امير گردبادها اگر سوار مى‏شوى
سفير ذوق و يادها اگر به كار مى‏شوى
براى دشتها بگو چكامه تر مرا
به گوش بوته‏ها بخوان غم برادر مرا
به گوش قمريان بگو، براى سارها بخوان
بگو و بارها بگو، بخوان و بارها بخوان

نه هيچ گَردَم از قفا، نه هيچ در برابرم
در اين سفر پگاهتر سوار شد برادرم
در اين سفر سوار شد برادرم پگاهتر
به هر كه مى‏رود، بگو پگاهتر بگاه‏تر


مُردَم از رونق بازار كسادى كه تو دارى
همچو بر روزنه، شب، رانده به ناگاه ستاره
آن پسر سرزده امشب به من آمد به نظاره
تحفه را كرده لب لعل وسيلت كه بدارم
زلف بر چهره پريشيده به حيلت كه بدارم
خيره و ناز فروبسته كه مقبول تو بودم
سبحه از دست بيفكنده كه مشغول تو بودم

نى عتاب كس و نى شرم و نه انكار و نه حاشا
من از او مستتر، او مستتر از من به تماشا
همچو دولت كه بر ايّام دگر گشته بتابد
يا چو شَعْرا كه بر اعرابى سرگشته بتابد
در طلب خيره به هر سو من بيچاره روانه
بُختى گمشده را بخت درآورده به خانه

هله ساقى! مددى كز سفر آن خوش‏پسر آمد
قدمش سعد و دَمَش گرم، خوش آمد كه درآمد
نه درآمد كه برآمد چو قمر در شب داجى
ز رگ جاده مسافر، ز تك باديه حاجى
رحل بگشاى و فرود آورش از باره اشهب
نه معذب كه معزز، نه مفارق كه مقرّب
به من آرَش چو بنفشه به لب باديه رُسته
رو به باران بهاران شب ناحيه شسته
طيلسانى كُنَش از حلّه حوران بهشتى
طيلسان؟ حله؟ بهشت؟ آى محرر! چه نوشتى؟
طيلسانى كنش از حله؛ غلط شد، بزدايش
نه، بنه؛ ترجمه را يك دو سه بيتى بفزايش
طيلسانى كنش از مويه مجنون به سپيده
همه شب را به در و دشت گل زخم چريده
طيلسانى كنش از گريه عاشق‏كش ليلى
بر وى از رنگ شب وصل يراقى به تسلى
زينتى برزنش از عشوه شيرين به چميدن
چينى از جبهه فرهاد بر آن تا نرسيدن
من چه گويم كه چه‏ها كن، به من آرَش همه خنده
طيلسانى كه نيابى به بر و دوش فكنده
طنز مى‏گويمت اين واقعه از واقعه‏گويان
تو مكن آن و مجوى آن و مپوى آن و مگوى آن
طيلسانى كنش از حله عريانى و مستى
نه به اين رنگ و به آن رنگ، به رنگِ خود هستى

در سخن گرم شدم، خيره در آنم كه چه جويم
رنگ هستى به چه لون است، كه داند كه بگويم
در سخن گرم شدم، طبع برافروخت، برادر!
رمه بُلهند برادر، نفسم سوخت، برادر!
من به هيچى عجبم مانده در اين قلب مزوّر
وه كه صرّاف دو عالم به چه كار آمده ديگر؟
كس در اين بى‏نمكان كو كه شناسد نمكش را؟
كو زرى تا به شرف عرضه شود مر محكش را؟
فهمِ اين تيره‏دلان قدر صفا را چه شناسد؟
نفس شيطان‏صفتان روح خدا را چه شناسد؟
يا خمينى! عجب از شور جهادى كه تو دارى
مُردَم از رونق بازار كسادى كه تو دارى
كس نپرسيد، طبيبا! به چه خوانى به چه گردى؟
تو خبرخواه چه نبضى؟ تو شفابخش چه دردى؟
كس نپرسد كه تو در طبله اوراد چه دارى
كه نجويد كه تو، اى قبله اوتاد! چه دارى

رمه بلهند، چه گويم به چه افروخت، برادر!
در سخن گرم شدم، سخت دلم سوخت، برادر!
ساقيا مى ده و آور به من آن سمبر امشب
كه به رشك رُخَش از پرده برون شد قمر امشب
خيز و پر كن قدحى اين عبث بيهده‏رَو را
هله مهتاب برآمد، به من آر آن مه نو را
قدحى ده كه به كار دل بى‏تاب نمايم
به من آر آن مه نو را كه به مهتاب نمايم
همچو مرّيخ كه از پرده برآيد شب داجى
باده سرخ فروريز به ميناى زجاجى
نه به هر جام كه دارى و نه هر باده كه خواهى
صفت هر دو بخوانم به تو، اى دوست! كماهى
باده‏اى ده به صفت سرخ‏تر از خون كبوتر
نه غلط شد، كه از اين نيز به صد لاله فزون‏تر
باده‏اى سرختر از لعل لب دختر هندو
نه همين صافى تنها كه به گيرايى جادو
قدحى مانده مرا طرفه ز پيران گرامى
قدس‏اللَّه همه در عشق حرونان حرامى
شيرگيران صف معركه مردى مردان
همه در باديه باده‏كشان دجله‏نوردان
قدحى ظاهر او ماه رخ دلبر يوسف
دسته‏ها از دو جهت حلقه بر او دست تأسف
هفت خط تعبيه در او خط افسونگر مانى
به صفت محوتر از محور شَعْراى يمانى
هفت خط خطر تجربت مرشد مردان
كه بنوشان و بپوشان و بنوش آن و بگردان
هان و هان طيره مشو گر به سخن راه نبردى
تو خود اين حرف نخواندى، تو خود اين باده نخوردى
خيز و آن باده در اين باديه انداز و مرا ده
كه بدين روز در اين باديه آن باده مرا به
يله كن آن پسر حور و قمر را به من امشب
خرقه برگير و بنه سير و سفر را به من امشب
در فرو بند كه كس سرزده در خانه نيايد
آشنا آمده، هشدار كه بيگانه نيايد
تو خود از خانه بر آن بام برآ، سير جهان كن
چو بپرسند مرا خيره برآشوب و نهان كن
گر كه خورشيد نگنجد بت من با قمر اينجا
با من امشب بنگنجد به جز اين سيمبر اينجا

باده در ساغر خورشيد و به لب بيت فراقى
صبحگاهى به من آمد به ترنم بت ساقى
نرم نرمك به خود آورد مرا از شب مستى
يك ره از بامِ فنا خواند مرا بر در هستى
ديدم آن رشته افكنده بر افلاك گسسته
شمع استاده، سبو ريخته، شاهد ننشسته
هجر باز آمده خرگاه به صحرا زده شادى
بُختى گم‏شده را بخت فروبرده به وادى
من بر آن رخنه پريشيده نگهبان به نظاره
همچو بر روزنه شب رانده به ناگاه ستاره


ما وارثيم، وارث زنجير يكدگر
به ياد دكتر شريعتى
حالى تو راست، خيز و كمر بند و ره سپار
آنك عصا و چارق ميراث كوله‏بار
وين كهنه‏پوستين كه مرا زيب دوش شد
و آن حرف آخرين كه پسر جان! خموش شد

تا عمق دشت جاده رگ تازيانه بود
شايد بهار فصل گل رازيانه بود
نبض سراب، در نفس باد مى‏جهيد
شريان رود، در تب سيلاب مى‏تپيد
باد شمال، هروله مى‏كرد راغ را
فحل نسيم، حامله مى‏كرد باغ را
بر طرف چشمه‏سار، خط دشت مى‏دميد
از كوه آفتاب به گلگشت مى‏دميد

اى از كدام طايفه با ما به رهگذر؟
چون رود و باد با هم و بى‏هم در اين سفر
از ما نه چون مُكارى و با ما به قافله
با ما چو رود جارى و از ما به فاصله
اى بندى غدير، چو ما تا رها شدن
روى سخن تو راست، تو را تا جدا شدن
اين رسم ماست، رسم تمام قبيله‏مان
كوچيدن است عادت و كوچ از نخليه‏مان
ما بندى‏ايم، بندى تقدير يكدگر
ما وارثيم، وارث زنجير يكدگر
در ما چو نى نواست، جهان نينواست هم
ميقاتمان نخيله، حرم كربلاست هم
مرهون كولوار و عصا پشت و مشت ماست
اين جاده بازمانده هفتاد پشت ماست

اينك هزار سال فزونتر بر اين رهيم
نه مى‏نهيم بار امانت، نه مى‏رهيم
روز غدير احمد مرسَل عصا فكند
بر مرتضى فكند كه بر خيل ما فكند
با ما چه دردها كه در اين كار بوده‏اند
با ما چه مردها كه علمدار بوده‏اند
چون شير حق، حسين على، مير طايفه
چون زيد فحل، زيد على، شير طايفه
اينان نخست زاده اين خانواده‏اند
سر حلقه سلاله ما را نواده‏اند
وين بانگ از نواده روان تا نبيره‏هاست
در عالم اين غريو هم از اين تبيره‏هاست
زآنها به لوحِ حادثه ديدم به خطّ خون
اينك شريعتى كه شهيد شفق‏نمون

بر بوم تا به يورش باران دويد رنگ
با سرخ‏گل بر ابلق هجرت كشيد تنگ
در زين كشيد باره بيگاه خفته را
برداشت كوله‏بار و عصاى نهفته را
بانگى به قهر بر سر خيل پياده زد
در سيل خون ركاب كشيد و به جاده زد

دوشينه باد صبح، مرا در چمن نواخت
قاصد كه از غبار مى‏آمد، مرا شناخت
مى‏گفت؛ آن سوار دو شب با قبيله ماند
بر راه نينواى سحر از نخيله راند
مى‏گفت؛ قطره نيست، نه انسان، نه من، نه تو
آنگاه نامه كرد به احسان به من، به تو
آنك عصا و چارق ميراث و كوله‏بار
اينك تو راست، خيز و كمر بند و ره سپار
با جوى و رود قطره سر از اوج مى‏زند
دريا در انتظار به خون موج مى‏زند


آيا كسى دوباره بر اين باره رانده است؟
مهتاب زورقى يله در بحر محمره
ما بر حصار كهنه صنا ديده ناصره
ما بر حصار كهنه روان با صبا به هم
چونان كه با دو زاده زبدى، متا به هم
ما بر حصار كهنه دو روح از يك آينه
با ماه هر سه آينه، آنگه معاينه

اى با من از سلاله غولان كوتوال
ما بر حصار كهنه خدايان بر جبال
اى با من از تبار خدايان كاره‏باز
ما بر حصار باره سوار ستاره‏باز
اى با من از نژاد نجابت برآمده
اينك شهاب روز كدامين سرآمده؟

اى با من از كدام ستاره، مرا بجوى
از باغ ياس آمدم، اينك مرا ببوى
اى با من از كدام قبيله، مرا بدان
اينك به قهر مى‏روم، اما مرا بخوان
اى با من از كدام سلاله، مرا بدار
صد ره بسوز تا برهانى، ولى برآر

اى همرهان همدل دلخواه امشبم
اى باغهاى بوسه چراگاه امشبم
اى باد دو ماه و يار حصار اى بلند پوچ
اى شاهد اقامتشان اى دليل كوچ
اى هر چه با منيد، كس اين راز خوانده است؟
آيا كسى دوباره بر اين باره رانده است؟


هجرت
اين فصل را با من بخوان، باقى فسانه است
اين فصل را بسيار خواندم، عاشقانه است
هفتاد باب از هفت مصحف برنبشتم
اين فصل را خواندم، ورق را درنبشتم
از شش منادى، رازِ هفت اختر شنيدم
اين رمز را از پنج دفتر برگزيدم
اين بانگ را از پنج نوبت‏زن گرفتم
اين عطر را از باد در برزن گرفتم
اين جاده را با ريگ صحرا پويه كردم
اين ناله را با موج دريا مويه كردم
اين نغمه را با جاشوان سند خواندم
اين ورد را با جوكيان هند خواندم
اين حرف را در سِحرِ بودا آزمودم
اين ساحرى را با يهودا آزمودم
از باغ اهل وجد، چيدم اين حكايت
با راويان نجد، ديدم اين روايت
اين چامه را چون گازران از بط شنيدم
وين شعر را چون ماهيان از شط شنيدم
شط اين نوا را در تب حيرت سروده است
وين نغمه را در بستر هجرت سروده است

اين فصل را با من بخوان، باقى فسانه است
اين فصل را بسيار خواندم، عاشقانه است
در آب و خاك و باد، در صلصال راندم
چل سال راندم در طلب، چل سال راندم
مانا كه در طوفان حريف نوح بودم
زان پيشتر در آسمان با روح بودم
در كتم صحراى عدم مركب دواندم
منزل به منزل تا هبوط اشهب دواندم
از پير مكتب زحم تأديب آزمودم
ظلمات زندان سرانديب آزمودم
عمرى به سوداى غمش بيگاه كردم
وين كاروانگه را نشستنگاه كردم

اى كاروانى را مسافر نام كرده
ما را پرستوى مهاجر نام كرده
دانى كه مرغان مهاجر نقشبندند
در غربت ار آزاد اگر نى، در كمندند
دانى كه مردان مسافر كم‏شكيب‏اند
گر در زمين، گر آسمان، هر جا غريب‏اند
دانى غريبان را دماغ رنگ و بو نيست
در سينه‏هاى تنگشان ذوقى جز او نيست
دانى كه در غربت سخنها عاشقانه است
اين قصه را با من بخوان، باقى فسانه است

اين قصه را بر عرش اعلى روح خوانده است
بر عرشه در طوفان دريا نوح خوانده است
در شهر خاموشان خروش آمد كه برخيز
بر نخبه انسان سروش آمد كه برخيز
هان، در تباهى چند ذوق اين ديارت؟
اى نوح! هجرت كن به نام كردگارت

اى كاروانى را مسافر نام كرده!
ما را پرستوى مهاجر نام كرده
دانى كه در غربت سخنها عاشقانه است
اين قصه را با من بخوان، باقى فسانه است
وين قصه را پيوسته با تكريم خواندند
هم اين حكايت را بر ابراهيم خواندند
كآواى هجرت را بلى گوى سفر شو
حالى ز حران سوى كنعان رهسپر شو
هم اين ندا در طبع سارا كارگر شد
تا هاجر از سوداى انسش بارور شد
خود اين نوا در جان سارا آذر انگيخت
تا چون ذبيح از دامن هاجر درآويخت
هم زين حكايت هاجر آهنگ سفر كرد
وين راز را سربسته در عالم سمر كرد
اى رازدان عالم بالا! خدا را
رازى شنيدى سر به مهر و آشكارا؟
اين است آن سرّى كه با عام اوفتاده است
اين است آن طشتى كه از بام اوفتاده است
اين است جولانى كه مرسوم طرب نيست
اين است عرفانى كه موقوف طلب نيست
اين سير ملّاحان نحوى بر قراضه است
صرف افاضه است اين افاضه است اين افاضه است

آنك برآمد هاجر، اسماعيل با او
بر بوقبيس استاده جبرائيل با او
پا بر بلند عرصه مشعر نهاده
تمكين احكام ازل را سر نهاده
بر اوج حيرت روح را پرواز داده
آنگه خليل‏اللَّه را آواز داده
كاى پيشتاز! افتاده را واپس گذارند؟
اى راعى! آخر گلّه را بى‏كس گذارند؟
زين سو به شهر و واحه راهى هست آيا؟
ما را در اين وادى پناهى هست آيا؟

هاجر فراز قلّه غمناك ايستاده
بر صخره ابراهيم چالاك ايستاده
كاى عورت! از من نيست فرمان مى‏گذارم
گردن به تيغ حكم پنهان مى‏گذارم
هاجر به پرسش كين غرامت بارى از اوست؟
در پاسخ ابراهيم، كاى زن! آرى از اوست
از اوست آرى، ما هم از اوييم ما هم
من سر به فرمان مى‏نهم، اكنون شما هم
چندى به لطفم پاسبانى داد بر تو
آرى مرا مالك شبانى داد بر تو
حالى تو را در مرتع خود دوست دارد
چندى مرا دور از تو لابد دوست دارد
گيرم تهى‏دستم - كه هستم - غلّه از اوست
از او شكايت كى توانم؟ گلّه از اوست
جاى تغافل نيست، ما پيغبرانيم
هاجر به رخصت گفت: ما فرمانبرانيم
آن‏گه فرو شُد بت‏شكن با بردبارى
آن قامت بشكوه، گم شد در صحارى

اى كاروانى را مسافر نام كرده!
ما را پرستوى مهاجر نام كرده
اين فصل را با من بخوان، باقى فسانه است
اين فصل را بسيار خواندم، عاشقانه است
مر لوط را بر قوم خود قيّوم كردند
او را به هجرت راهى سدّوم كردند
از هفت شهرش هفت كس فرمان نبردند
عمريش بارى يك‏نفس فرمان نبردند
در فسق، در افساد، در فحشا تنيدند
تا رب انصرنى على القومش شنيدند
آنگه ملايك دررسيدند آتشين‏خو
بر جملگى نفرين و بر لوط آفرين‏گو
كاى لوط! هجرت را بساز اينك كه گاه است
تا صبحِ نزديك اختر شب عذرخواه است
چون صبحِ صادق چهره از مشرق فرو زد،
برق غرامت بيخ اين ظلمت بسوزد
پس لوط از آن وادى كليم‏آسا برآمد
از محنت آن قوم جانفرسا برآمد

هم قصه يعقوب از اين فصل بلند است
در شهر عشق از قصه‏هاى دلپسند است
اى كاش ما را رخصت زير و بمى بود
چون نى به شرح عشقبازيمان دمى بود
اين نى عجب شيرين‏زبانى ياد دارد
تقرير اسرار نهانى ياد دارد
مسكين به عيّارى چه درويش است با او
در عين مهجورى عجب خويش است با او
در غصه‏هايش قصه پنهان بسى هست
در دمدمه‏ى او عطر دَم‏هاى كسى هست
زآن خم به عيّارى چشيدن مى‏تواند
چون ذوق مى دارد، كشيدن مى‏تواند
خود معرفت موقوف پيمانه است گويى
وين خاكدان بيغوله ميخانه است گويى
تقدير ميخانه است با مطرب تنيدن
از ناى شكّر جستن و از دف شنيدن
و آن ناى را دَم مى‏دهد مطرب كه هستم
وز شور خود بر دف زند سيلى كه مستم
اى كاش ما را رخصت زير و بمى بود
چون نى به شرح عشقبازى‏مان دمى بود
لاكن مرا استاد نايى دف تراشيد
نى را نوازش كرد و من را دل خراشيد
زآن زخمها رنگ فراموشى است با من
در نغمه‏ام جاويد و خاموشى است با من
سهلست در غم دم فراموشى پذيرد
در باد نسيان شعله خاموشى پذيرد

حالى طراز نامه مطلوب است، بشنو
افسانه پرواز يعقوب است، بشنو
طالب به كنعان آمد و مطلوب را برد
سوداى راحيل آمد و يعقوب را برد
قهر محبان محض طنازى است گاهى
در بى‏سبب‏سوزى سبب‏سازى است گاهى
مقصود ابريشم‏فروش از كرم، پيله است
هجرت جوان را مى‏برد، راحيل حيله است

افزون دويده روز در دامان جاده
چون صخره شب را سر به دامان بر نهاده
تا خود شبانگاهى نهانش در كشيدند
چون ذره از اين خاكدانش بركشيدند
ممهوره‏هاى آسمان را بر گشودند
اين قلعه ذات‏الصور را در گشودند
نامحرمان را پاسبانى برنهادند
وز بام گردون نردبانى در نهادند
بر آن ملايك در فرودى عاشقانه
لولى‏صفت گرم سرودى عاشقانه
آنگه ندا كردندش از اعماق آفاق
كاينك منم، من، رب ابراهيم و اسحاق
آنك تويى يعقوب، فحل برگزيده
خاص خلافت را ز كنعان بركشيده
حالى به رحمت منتشر خواهم به رادى
ذرّيه‏ات را در زمين چون ريگ وادى
هر جا كه باشى با تو باشم، شادمان باش
خود من تورايم تو مرايى، كامران باش

يعقوب در مستى از آن سامان برآمد
در گرمگاه واحه بر لابان درآمد
راحيل را از خيمه او آرزو كرد
خود را به كيش آرزو تسليم او كرد
مر چارده سالش به مزد و رايگانى
آموختند آموزگارانش شبانى
آنگه به شور نغمه پنهان قدم زد
يعنى كه هجرت كرد و در كنعان علم زد

اى نطق مرغان مهاجر فهم كرده!
اسرار ابراهيم و هاجر فهم كرده
خوانده طلسمات معانى سر به سر را
دانسته راز روح و نوح و بوالبشر را
احوال عالم را سراسر راز ديده
هر ذره را سيلى‏خور پرواز ديده
در جمله هستى فهم كرده سرخوشان را
در رقص و جولان ديده كوه و كهكشان را
سنجيده جذب جذبه‏هاى كوه‏كش را
پرواز نرم صخره‏هاى مرغ‏وش را
برخوانده سرّ شور ابسال و سلامان
در منطق‏الطير غزلهاى سليمان
درسى به‏غير از دفتر فطرت نخوانده
حرفى، مگر در لوحه هجرت، نرانده
خود چيست هجرت؟ حركت دايم در عالم
هستى است ابر بركت دايم در عالم
اسرار رويش در بهاران است هجرت
فهم سلوك برگ و باران است هجرت
هر ذره‏اى اينجا به سودا مى‏خرامد
هر قطره‏اى غرق تمنّا مى‏خرامد
هر ساجدى ذوق جلال خويش دارد
هر واجدى رو در كمال خويش دارد
وادى به وادى مى‏روند اين كاروانها
تا شهر شادى مى‏روند اين كاروانها
آنان كه حيرت‏نامه فطرت نوشتند
اين رفتن پيوسته را هجرت نوشتند
ليكن به نفس خود به فتواى تقابل
مجبور و مختار است هجرت در تكامل
مجبور را در نطفه امشاج راندت
شصت قضا چون تير تا آماج راندت
مختار را خود فهم كن از اين معانى
هجرت كن از كنعان به مصر كامرانى

اين فصل را با من بخوان، باقى فسانه است
اين فصل را بسيار خواندم، عاشقانه است
يوسف به كنعان بلا مستور بوده است
فيروزه در بازار نيشابور بوده است
جرم عقيق اندر يمن قيمت ندارد
يعنى اويس اندر قرن قيمت ندارد
آشفته بازارى كه در وى گوهرى نيست
در وى نقود پُربها را مشترى نيست

يوسف گرامى‏گوهر افزون‏بها بود
كنعان تهى از مردم گوهرستا بود
اول به لطف آيينه در پيشش نهادند
آنگه به انكار بدانديشش نهادند
گاهى كه از قدر خودش آگاه كردند
او را به كام مردم بدخواه كردند
خود مهر و ماه و يازده كوكب دميدند
در پيشگاه حرمت و عزّش خميدند
در سجده محراب ابرويش فتادند
تعظيم را در پا چو گيسويش فتادند
يوسف حكايت را بر اهل خويشتن برد
از عيش خسرو قصه پيش كوهكن برد
راحيل و يعقوبش به حيرت ايستادند
با او برادرها به غيرت ايستادند
در رشك او حيلت به حيلت در فزودند
تا بى‏پناه از حصن يعقوبش ربودند
در پا چو هابيلش به زارى درفكندند
در چاه كنعانش به خوارى درفكندند

قعر زمين بود، آسمان شد، چاهِ يوسف
در چاه چون عزلت‏گزين شد ماهِ يوسف
آن‏كس كه دردش داد، درمانش فرستاد
برگ تسلى‏هاى پنهانش فرستاد
گم كرد راهش را و دادش راهتوشه
در زرع معنى دانه‏اى را داد خوشه
اخوان به وادى از بد خود در اسارت
در چاه، يوسف گرم تحسين و بشارت
زآن‏سو ز »مديان« كاروانى خسته از راه
رحل اقامت در فكنده تشنه بر چاه
آويخته در كام چَه دلو هوى را
تا خود چه كام و آرزو باشد قضا را
يوسف به رنگ آب روشن در سبو ريخت
در چاهش او جا داد و در دلوش هم او ريخت
فعل و عمل خود در يد آن كهنه‏كار است
اين انتخاب زشت و زيبا اختيار است
پس آن عطشناكان به دلوش دركشيدند
از چَه به ذوق دلو آبش بر كشيدند
يوسف به سير عرصه دلخواه وادى
چون ماه نخشب سركشيد از چاه وادى
جلعاديان را حسن يوسف بر دوانيد
لختى رمانيد از وى و واپس كشانيد
گفتند شايد ماهى چاه است يوسف
وآويخته در ريسمان ماه است يوسف
خود ماه را پيوسته جا بر آسمان است
اين فتنه، ماه آسمان در ريسمان است
با رشته ماه آسمان را نسبتى نيست
خود آسمان و ريسمان را نسبتى نيست

در آسمان و ريسمان آن تشنه‏كامان
تا در رسيدند آن ظلومان از بيابان
كاينك غلام حلقه در گوش است ما را
كز غيبت او جوشش از دوش است ما را
با بخت خويش از نوش خوارى مى‏ستيزد
هر چند گه از نابكارى مى‏گريزد
ما در تكاپويش به زحمت مى‏خروشيم
اينك گرش كس مى‏ستاند، مى‏فروشيم

يوسف به انكار حسودان ايستاده
مهر سكوت از دُرج شكّر برگشاده
كاينان مرا در نسبت اخوان‏اند، اخوان
فرزند »شكيم«اند و كنعان‏اند، كنعان
آنان به حاشا كاين برادر نيست، بَرده است
بفروختندش، اين زيانكارى كه كرده است؟
جلعاديان آن ماه‏وش را برگرفتند
محمل فروبستند و ره از سر گرفتند

اين فصل را با من بخوان، باقى فسانه است
اين فصل را بسيار خواندم، عاشقانه است
موسى چنين خواندم كه در مصر محن زاد
چون غنچه در پاييز خونريز چمن زاد
از گلبنش ناچيده، در آبش فكندند
بر زورق قسمت به غرقابش فكندند
در صحبت موجش به درياها سپردند
او را به كشتيبان ناپيدا سپردند
در لجّه بر نى سنبلش را تاب دادند
خوبان عجب دسته‏گلى بر آب دادند

مى‏رفت و بر نى لطمه غرقاب مى‏خورد
از موج بازيگوش دريا تاب مى‏خورد
مى‏رفت و با او جامه دل خرق مى‏شد
مى‏رفت و با او آرزوها غرق مى‏شد
بر نيل از نى رسته جايى نيزه‏اى چند
در گِردَش از فرعونيان دوشيزه‏اى چند
ديدند تابوتى سبك در دام دريا
چون كشتى بى‏ناخدا در كام دريا
از لجّه‏اش حالى به زحمت در كشيدند
چون يونسش از كام دريا بركشيدند
جستند و از رأفت فشردندش به سينه
بى‏نوح بر جودى فرود آمد سفينه

موسى به ذوق جذبه پنهان كشش يافت
بر سفره فرعونيان از او خورش يافت
آن غنچه كز بيگاه زادن در محن شد،
باليد و چون سرو سهى زيب چمن شد
شاخى كه از بيگاه روييدن بلا داشت،
از لطف سر بر طارم اعلى برافراشت
برق عنايتهاى پنهانى عيان شد
چشم و چراغ حلقه فرعونيان شد
تا در دماغش بوى هجرت حيرت انگيخت
سوداى پنهان در مزاجش غيرت انگيخت
روييد در جان نژندش بيخ شادى
بيرون كشيد از مصر آبادش به وادى

اى بستر بى‏تابى انديشه، صحرا!
اى عرصه مردان عاشق‏پيشه، صحرا!
اى پهنه دريادلى در خشكسالى
اى جلوه انديشه را روح مثالى
اى قالب اوهام و تمثيل معانى
اى خيمه‏گاه لعبتان آسمانى
اى نقشبند اين مصيبت‏نامه، صحرا!
اى جلوه‏گاه حيرت و هنگامه، صحرا!
اى در تو صد داوود و يحيى روح در اوج
اى با تو صد موسى و عيسى نوح بر موج
از هفت گنج دولت ماكان اول
در هفت‏خوان هجرت ما خوان اول
اى تا ابد يعقوب و يحيى خرقه‏پوشت
آنك رسيد از مصرِ معنى جرعه‏نوشت
آنك رسيد از گرد ميدان شهسوارت
اى سرمه در چشم سبك‏تازان غبارت
اى وجد! مفتونت رسيد از ره، برآشوب
اى نجد! مجنونت رسيد از ره، برآشوب
اين حسرتى را ذوق پنهان مى‏دواند
اين هجرتى را سوز هجران مى‏دواند
موساست اين، از مصر حسرت مى‏گريزد
از محنت هجران به هجرت مى‏گريزد
او را به چشم مردمى مهمان خود كن
سيراب جام چشمه حيوان خود كن

اين فصل را با من بخوان، باقى فسانه است
اين فصل را بسيار خواندم، عاشقانه است
موسى به ارض قدسى »مديان« درآمد
خضر عاقبت بر چشمه حيوان درآمد
زخم سفر را مرهمى درخورد جسته
رنج عطش را گنج آبشخورد جسته
از تشنه‏كامى‏هاى وادى رانده خرّم
چون كاروان حاجيان بر چاه زمزم
جان برده از خون‏ريزى تيغ ملامت
بر چاه مديان رانده از مصر غرامت
ره جسته از خوف بيابان در پناهى
بر چاهسار واحه از نخل و گياهى
زرع و نخيلى در رهش بر چاه رسته
چون بيخ ايمان از دل آگاه رسته
در سايه او اشتران و ساروانان
و آن‏سوى‏تر دوشيزه‏اى چند از شبانان
همچون شقايقهاى در صحرا نشسته
چون آفتاب روز ابرى روى بسته
در تنگناى عرض فرصت ايستاده
بر آسياب چَه به نوبت ايستاده
موسى در آمد بر سر چَه تشنه‏آسا
وز تشنگى بر آب‏گيران دشنه‏آسا
نوشيد و نوشاند آن زنان محتشم را
سيراب كرد از مردى آن خيل و حشم را
و ايشان دعاى خير آن بيگانه خواندند
گفتند تحسينى و معصومانه راندند

موسى بدان بيغوله غمناك دل بست
ملّاح مصر آرزو، بر خاك دل بست
پيوست با خيل و نخيل و ساروانان
شهزاده فرعونيان گشت از شبانان
از خرمن »يترون« كاهن خوشه مى‏برد
تيمار هجرت را از او رهتوشه مى‏برد
بى‏باغبان اين كشته را آفات و عيب است
پير شبان وادى ايمن »شعيب« است

شب بود و شب‏بو بود و شب قول و غزل بود
موسى به آيين شبانان در جبل بود
آنان كه »صهبا« را ز مينا مى‏شناسند،
»حوريب« را بر طور سينا مى‏شناسند
»حوريب« بر دامان سينا جايگاهى است
نى نى، غلط شد، جايگاهى نيست، راهى است
راه عروج سرخوشان تا بى‏نشان است
راه فرود مهوشان از كهكشان است
راهى است زاو حيران دل آگاه مانده
راهى است موسى اندر او گمراه مانده
بر قله‏هاى آتشين راهى است »حوريب«
دلدوز گفتم، دلنشين راهى است »حوريب«
شب بود و شب، بوى صبا، بوى خدا بود
موسى به بويى با صبا در صخره‏ها بود
گم كرده دامان از گريبان در سياهى
ناگه پريشان ماند و حيران در سياهى
پوشيد لَختى ديده و بگشاد لختى
از نور و نيران چون توان ديدن درختى؟
موسى ز وحشت سر نهاد و ديده پوشيد
وآن كوهساران ناگهانى برخروشيد
كاينك منم من، »اَهيَه« هستم آن‏كه هستم
پس فاعبدونى گفت، يعنى مى‏پرستم
آن‏گه به تعليم رسالت رتبتش داد
يعنى پس از بيگانگيها قربتش داد

گل كرد پنهان بيخ شادى بار ديگر
موسى به مصر آمد ز وادى بار ديگر
موسى به مصر آمد، صلاى زندگى داد
اسباط را در بندگى تابندگى داد
بر طبع ديوان ازل فالى عيان زد
آتش شد و و در خرمن فرعونيان زد
درماندگان را وعده لطف نهان داد
آن قومِ در ره مانده را توش‏وتوان داد
تا نغمه هستى به غربت ساز كردند
وآن هجرت مردانه را آغاز كردند
در بستر ره نيل رهجويان روان بود
موسى چو رايت پيشتاز كاروان بود
مى‏رفت و با او شوكت صد روح بر اوج
مى‏رفت و با او هيبت صد نوح بر موج
مى‏رفت و با او تيرگيها خرق مى‏شد
مى‏رفت و با او ظلم و حرمان غرق مى‏شد
مى‏رفت و حكم فتنه را مطلوب مى‏خواست
مى‏رفت و از فرعونيان آشوب مى‏خواست
مى‏رفت و آن قوم شقى شمشير بسته
خنجر به كين حنجر تقدير بسته
مى‏رفت و آن زورآوران از پى شتابان
تا نيل خونين برگشايند از بيابان
موسى و قوم از آرزو تا نيل راندند
وآن‏گه به عجز خاكيان بر آب ماندند
بيرون ز حكم رفته كس گردن نيارست
بر آب جز ماهى گذركردن نيارست

بر نيل، ماهى‏وش به ساحل پشت كرده
موسى در آمد آن عصا در مشت كرده
بگشاد آن بازوى رحمانى به مستى
عالم ز سهم آن بلندى يافت پستى
بر سنگ زد عقد كياست را كه بگشا
بر نيل زد چوب سياست را كه بگشا
بحر مشيت موج زد تقدير بشكست
وآن سد نيل از نعره تكبير بشكست
موسى و قوم از سرخوشى در آب راندند
فرعونيان از بيخودى بر آب ماندند
لختى تماشا را به حيرت مانده بر جا
آنگه ز غيرت رانده چون موسى به دريا
آن موجها ناگه ز يكديگر بريدند
در عرصه آن راه رحمانى دويدند
موسى و قوم از نيل سرخوش برگذشته
و آب از سر آن نابكاران درگذشته
در فصح هجرت يوم حق يوم رهايى
آغاز شد با موسى اين كوچ خدايى

اين فصل را با من بخوان، باقى فسانه است
اين فصل را بسيار خواندم، عاشقانه است
هفتاد باب از هفت مصحف بر نبشتم
اين فصل را خواندم ورق را در نبشتم
از هر گياهى سرو بستان بركشيده است
و ز دفتر ما اين ورقها برگزيده است
از فصلها نيكوترين فصلى بهار است
اين نوبهار چار فصل روزگار است

افسانه كردند آنچه را افسانه كردند
تا كعبه را هم در زمين بت‏خانه كردند
در محضر هستى عدم را بركشيدند
ارباب تردستى »صنم« را بركشيدند
بيخ درخت كفر را در گِل نشاندند
لات و هبل را بر سرير دل نشاندند
پاى تغافل بر سر پيمان نهادند
اصنام را در معبد يزدان نهادند
در شرك گم شد قبله‏گاه بت‏شكن‏ها
چون دير كاهن از صنم‏ها و وثن‏ها

مى‏رفت كز نسيان بخشكد شاخ امّيد
مى‏رفت كز كفران، برآيد بيخ توحيد
مى‏رفت كآواز خدا خاموش گردد
ميراث ابراهيميان فرموش گردد
مى‏رفت تا در تيه سرگردان بمانيم
مى‏رفت تا جاويد در حرمان بمانيم
مى‏رفت تا لوط از اجابت مانده گردد
موسى به تيه آرزوها رانده گردد
مى‏رفت تا يحيى به كوه و بيشه سازد
مى‏رفت تا عيسى خموشى پيشه سازد
مى‏رفت تا نوح بنى فرموش گردد
مى‏رفت تا بانگ خدا خاموش گردد

در گرمگاه نيستى، در سوك توحيد
عطر محمد در دماغ مكه پيچيد
عطر محمد عطر باغ انبيا بود
عطر محمد عطر خون، عطر خدا بود
بوى خداى نوح و آدم، بوى توحيد
بوى خدا در كوچه‏هاى مكه پيچيد
آن بوى را برزن به برزن برتنيدند
و ز باد برزن عطرگيران درشنيدند
با او فراهم آمدند آن باده‏نوشان
در غربت مسكين آن بيهوده‏كوشان
از جامهاى نغز معنى مست گشتند
در نيستى از جام هستى مست گشتند
بر شد ز شور و مستى آن طرفه ساغر
از شهر بتها نعره اللَّه‏اكبر

برخاستند از قوّت آن گفته از جاى
آن زورمندان ظلوم خفته از جاى
خواندند از تكبير و وحيش بيم ديگر
ديدند در ديدارش ابراهيم ديگر
گفتند اينك از تبار پارسايان
خصم دگر، خصم هبل، خصم خدايان
سهل است اگر كيشى دگر بنياد سازد
بنياد كيش كهنه را برباد سازد
تا چند از او چون باده اندر خُم بجوشيم
وقت است اگر در طرد و آزارش بكوشيم

بستند ميثاق آن ظلومان بار ديگر
روييد در صحراى معنى خار ديگر
بر راه باليد از همه سوى و گران شد
و اول بلاى نازكان كاروان شد
و آن نازك‏انديشان رهزن بر گذرگه
چون سنگ در معبر، چو خار فتنه در ره
از كين احمد دشنه‏ها را زهر دادند
آن‏گه ندا در واحه‏ها و شهر دادند
كآنك غلامانى كه دل با او نهادند
خود دين و دفتر را بدان جادو نهادند
در طبعشان جز ريمنى هرگز مبادا
از زخم ماشان ايمنى هرگز مبادا

آشفت خواب ناز شمشير از غلامان
پر شد ركاب كند و زنجير از غلامان
در چارميخ فتنه از فرط جراحت
پژمرده شد شاخ فراغت، مرد راحت
چون در بهاران كوه و دشت از رازيانه
پر شد فضا از بوى زخم و تازيانه
پرمايه شد از زخم آن ميثاق، بيداد
رونق گرفت از تخته و شلاق، بيداد
ز ابن هشام و شبيه و آل اميّه
ياسر فروافتاد و در خون شد سميّه
خون ريخت ز آغاز محبت عشق از ايشان
و آخر ز حرمان جمع ايشان شد پريشان

فرسود جان عاشقان از غصه فرسود
تا سيّد ايشان را به ترك مكه فرمود
فرمان هجرت داد و آن پاكان شنيدند
همچون پرستوهاى عاشق پَركشيدند
چون آهوان بر ريگ صحرا پا نهادند
و آن آفتاب خسته را بر جا نهادند

سيّد مضيق مكه را ميدان لا ديد
داد ولا داد و بلا ديد و بلا ديد
بس خارها كز فتنه در راهش نشاندند
بسيار خاكستر كه بر رويش فشاندند
بر قامتش سنگ مصيبت آزمودند
اين‏گونه او را در محبّت آزمودند
سيّد همان حرف نخستين دَرج مى‏كرد
عمرى به اميد عنايت خرج مى‏كرد
تا در كمين كعبه روزى آن جهولان
آن هرزه‏لايان، نابكاران، بوالفضولان
دستى بر آيين رذالت برفشاندند
با دست بوجهل آن ولى را در كشاندند
آن عقل عالم را چو خود ديوانه خواندند
راندند از بيهوده‏گويى، آنچه راندند
آن‏گه حجاب مردمى از رخ نهادند
دست تعدّى بر ولىّ حق گشادند
ايشان در اين هنگامه، كز پى خاست گردى
اسبى، سوارى، شيرگيرى، شيرمردى
بانگ از جماعت خاست كاكنون حمزه آمد
شاهين كوه و شير هامون، حمزه آمد

آن مرد مردانه فرود آمد چو كوهى
و ز سهم او در جان نامردم شكوهى
در دست كرده آن كمان ايزدى را
كاينك بدى بين، كاين جزا آمد بدى را
پس آن كمان را بر سر بوجهل بشكست
لختى فراتر رفت و در معشوق پيوست

سيد، سلام ايزدى بر جان او باد
بر پيروان و عترت و ياران او باد
ديد آن ولايت تنگنايى دردناك است
آزاده مردم را بيابان هلاك است
وامانده خود در كار اذن هجرت خويش
واماندگان را اذن هجرت داد در پيش
آن‏گه سروش آمد كه، برخيز اى محمد!
اى خوب، اى پاك، اى دلاويز، اى محمد!

اين فصل را با من بخوان، باقى فسانه است
اين فصل را بسيار خواندم، عاشقانه است
دردانه‏اى در طبع هر سودايى‏اى هست
هر كور را در كار خود بينايى‏اى هست
كيل سماع راست را مستى نوشتند
معيار دور باده را هستى نوشتند
پيران ما در نفى طاقت مى‏سرودند
ناكشته را با داس طاعت مى‏درودند
پيران ما از چيستى حرفى نراندند
در گوش ما جز نيستى حرفى نخواندند
ما را ز رشك كيش و ملّت منع كردند
پيران ما، ما را ز علّت منع كردند
ز ايشان به غير از عاشقى‏مان ملّتى نيست
جز عاشقى مر عاشقى را علّتى نيست
ما را به غير از اهل ما چون مى‏شناسد
آن‏كس كه ليلى ديده مجنون مى‏شناسد
جويند اگر آشفته را در نجد جويند
گويند اگر ناگفته را در وجد گويند
در وجد اين ناگفته را بى‏كاست گفتم
اى ديرباور! هر چه گفتم، راست گفتم
گفتم اگر در خرمنى گيرد اگر نه
گفتم اگر طبع تو بپذيرد اگر نه
از من چه آيد مر تو را جز دلق‏بخشى؟
من لقمه‏بخشى مى‏كنم نى حلق‏بخشى
بر جاده‏هاى هجرتت زين پيش بردم
تا قله‏هاى حيرتت با خويش بردم
اى همسفر! صد نكته دلكش گرفتى
گيرم كه دست از دور بر آتش گرفتى
ليكن كجا ناباروان عبرت پذيرند
تا چون سمندر خيره در آتش نميرند
صدق و حيا مقبول طبع صافى افتد
رمز و اشارت عاقلان را كافى افتد
حرف صفا البته با غَش در نگيرد
با چون تويى، دانم جز آتش درنگيرد
ور نه مرا زان مايه حرفى چند باقى است
وصف شكر راندم، و ليكن قند باقى است
قند است آن هجرت كه حيدروار باشد
آن باقى اندك بود و اين بسيار باشد
سير حسن در وادى هجرت چه دانند؟
آنان كه از افسانه جز حيرت نخوانند
از مكه تا »تف« از حسينش حيرتى نيست
هركس كه خون‏آلودِ زخمِ هجرتى نيست
وين اوليا را سربه‏سر تا ميرِ موعود
آيا چه داند آن‏كه جز افسانه نشنود؟
حالى تو اى افسانه‏پرداز عيان‏بين
چشم نهان بگشا و در اسرار جان بين
ور اين ميسر نيستت، اى مرده‏باور!
همچون سمندر رخت خود در آتش آور

هنگامه ميعاد خونينى دوباره است
باور كن، اينك رجعت سرخ ستاره است
بردند گويى مژده عود فلق را
بر بام گردون رايت سرخ شفق را
بوم سياه شب‏سُرا را پر بريدند
شب را به تيغ فجر خونين سر بريدند
در جان عالم جوشش خون حسينى است
اينك قيام قائم مهدى، خمينى است

اى قاصد خونين مرغان مهاجر!
فرزند صدق مصطفى، فرزند هاجر!
اى وارث خون حسين و خون يحيا!
ميراث‏دار مرتضى، دلبند زهرا!
اى مرج عذرا را تو وارث! نوبت توست
اى آل طه را تو وارث! نوبت توست

اين فصل را با من بخوان، باقى فسانه است
اين فصل را بسيار خواندم، عاشقانه است
شبگير غم بود و شبيخون بلا بود
هر روز عاشورا و هر جا كربلا بود
قابيليان بر قامت شب مى‏تنيدند
هابيليان بوى قيامت مى‏شنيدند
جان از سكوت سرد شب دلگير مى‏شد
دل در ركاب آرزوها پير مى‏شد
امّيدها در دام حرمان درد مى‏شد
بازار گرم عاشقى‏ها سرد مى‏شد
ديگر شده عشق از نزارى در هوسها
خو كرده مرغان صحارى با قفسها
شب‏زادها را هرگز از شادى خبر نه
طفل قفس را هرگز از وادى خبر نه
از جست‏وجوها رنگ خواهش برده بودند
پنداشتى خود آرزوها مرده بودند
ديدم شبان خفته را، تبدار ديدم
بر خفته شب شبروى بيدار ديدم
مردى صفاى صحبت آيينه ديده،
از روزن شب شوكت ديرينه ديده
مردى حوادث پايمال همّت او
عالم ثناگوى جلال همّت او
مردى به مردى ديو را در بند كرده
با سرخوشان آسمان پيوند كرده
مردى نهان با روح هم‏پيمان نشسته
مردى به رنگ نوح در طوفان نشسته
مردى شكوه شوكت عيسى شنيده
موسى‏صفت بر سينه سينا تنيده
مردى ز ننگ آسوده، عزّ و نام ديده
مردى شكوه و عزّت اسلام ديده
مردى به مردى دشنه بر بيداد بسته
در خامشى قدقامت فرياد بسته
مردى تذرو كشته را پرواز داده
اسلام را در خامشى آواز داده
كاى عالمى آشفته، چند آشفتن تو؟
گيتى فسرد از فتنه، تا كى خفتن تو؟
ابر و نباريدن، چه رنگ است اين چه رنگ است؟
تيغ و نبريدن، چه ننگ است اين چه ننگ است؟
ياد شهيدانى كه در بدر آرميدند
نامردم آزردند و مردى آفريدند
ياد عزيزانى كه بر خندق گذشتند
سنگين بساط ناروايى درنبشتند
ياد احد، ياد بزرگيها كه كرديم
آن پهلوانيها، سترگيها كه كرديم
شبگير ما در روز خيبر ياد بادا
قهر خدا در خشم حيدر ياد بادا
كو آن بلندآوازگيها، چيرگيها
استيزه چون شمس و قمر با تيرگيها
كو آن اباذرهاى آشوبى خدايى؟
پيغمبران زهد و آزادى، رهايى؟
عمارها كو، زيدها مقدادها كو؟
آن دادگرها در شب بيدادها كو؟
كو ميثم، آن خرمافروش نخل طاها؟
كو اَشتر آن دست على در روز هيجا؟
اينك كه آيا ضامن اين دين و دَين است؟
آيا كدامين دست نصرت با حسين است؟
اى حزب روحانيت، اى حزب خدايى!
تا كى خموشى، مردگى محنت‏فزايى؟
ناموسها مردند و مرديها فسردند
بردند ديوان خاتم و افسانه بردند
مردم به كام دشمن خونريز ماندند
در اضطراب شام محنت‏خيز ماندند
از بى‏كسى آزادگان را مهترى نه
زنجيرها سنگين شد و زورآورى نه
وقت است اگر همّت بسوزد ميغها را
عريان كند در دست مردان تيغها را
وقت است اگر بر ماديانها زين ببنديم
از سرخى خون بر زمين آذين ببنديم

فيض ازل بر گفتِ رهبر دل‏گماريد
خون شد به رنگ ابر و در فيضيّه باريد
مردان روحانى به ميدان پا نهادند
آنك جواب عشق را مردانه دادند
جانانه در ميدان دل پيكار كردند
طاغوت را از خوابِ خوش بيدار كردند
طاغوت را اين زخم جانفرسا برانگيخت
تا حكم خونين راند و نامردانه خون ريخت
از سيل خونها بر زمين تكبير روييد
هر قطره‏اى بذرى شد و شمشير روييد

گفتند از اين هنگامه‏هامان پند بايست
آن شير شمشيرآفرين در بند بايست
پس نازك‏انديشانشان تدبير كردند
شير خدا را خسته در زنجير كردند

شوريد از اين هنگامه گيتى بار ديگر
اى شور عاشوراى ما تكرار ديگر
آخر بهاى زندگانى چند باشد؟
ننگ است اگر ما زنده، او در بند باشد
هيهات بر ما از كساد قيمت او
اى جان صد چون ما فداى همّت او
او كيست ما را گر حيات و زندگى نيست
بى او حيات و زندگى جز بندگى نيست
بى نور آيا اخترى تابنده ديدى؟
يا بى‏حيات آيا كسى را زنده ديدى؟

جوشيد خلق از چارسوى ملك ايمان
خه، آفرينا، حبّذا وقت كريمان
از ملك شيراز و رى و دشت ورامين
در ابر خونين تيزپَر شد مرغ آمين
از خاك مشهد شهد رحمت انگبين شد
از قم، »فقم« در گوش عالم در طنين شد
بر باد نسيان نبيه بيداد دادند
مردانِ مرد اين‏سان صلاى داد دادند
دژخيم طاغوت از حوادث سنگ خورده
زخم حقارت ديده، داغ ننگ خورده
از كند و زندان و ستم طرفى نبسته
زين بازى طفلانه پيشانى شكسته
برداشت زنجير از امام پاكبازان
قهرآوران، خصم‏افكنان، دشمن‏گدازان

اين فصل را با من بخوان، باقى فسانه است
اين فصل را بسيار خواندم، عاشقانه است
پير خرابات خدا دير مغان را
بگشاد سرخوش مژدگانى سرخوشان را
ياران! سماع راست را آيين ببنديد
ميخانه را با شمع و گل آذين ببنديد
تا كى خمار، اى خستگان! تا كى خموشى؟
امشب دماغى تَر كنيد از باده‏نوشى
جان را كمر ببنديد و با جانان بخوانيد
اى مطربان شنگ خوش‏الحان! بخوانيد:
كاى از اسيران كمندت خسته‏تر ما
از زمره زنجيريانت بسته‏تر ما
در جلوه‏گاه عرض استغنا و حاجت
بگسسته‏تر ما از تو و پيوسته‏تر ما
با زخم صيدانداز چشم دلشكارت
از جعد زلف سركشت بشكسته‏تر ما
اى با خيالت از رهايان ما رهاتر
از هر دو عالم در كمندت رسته تر ما
تا چند استغنا و هجران تو... تا چند
دلبسته تر ما با تو و بگسسته‏تر ما
ياد آر از زنجيريان جعد مويت
اى از اسيران كمندت خسته‏تر ما
هر چند مستى‏ها فزون شد، غصه پژمرد
آن شب غم از رشك حريفان خون دل خورد
آن عقلِ كامل حلقه را رنگ جنون داد
بيگانه را انس حريفان جام خون داد
ديدند با طوفان هستى برنيايند
با آن خماريها به مستى برنيايند
از خشم يكسر گشته چون تَنَدر خروشان
گفتند: هان! اين باده دور از باده‏نوشان
پس سوك بنيان‏سوز خود را عيد كردند
آن قائد فرزانه را تبعيد كردند

اى چاره‏فرماى جهان، اى از جهان بيش!
اى دين خنجرخورده، اسلام، اى بهين كيش!
اى زخم اعصار و قرون بر پيكر تو
پيوسته زنجير حوادث لنگر تو
آيا بشر را طرفه پيرى زاده چون تو؟
آيا جهان را دستگيرى زاده چون تو؟
آيا در عالم جز تو كيش دلپذيرى است؟
آيا تو را در شفقت و رحمت نظيرى است؟
آيا مخالف پرتوان‏تر ديده از تو؟
آيا منافق مهربان‏تر ديده از تو؟
اين مايه طرد و ترك تو، فرياد از انسان
واى از ظلومتى و جهولى، داد از انسان
در حضرتت زين غم فسرديم از خجالت
اى كيش خنجر خورده! مرديم از خجالت
زين‏مايه تقصير و عنا شرمنده مانديم
خصمان ما كردند و ما شرمنده مانديم
شرمنده از قرآن و دين و دفتر خود
شرمنده از حلم و شكيب رهبر خود
آيا كدامين ژاژ را بر او نخواندند؟
آيا كدامين زخم را بر او نراندند؟
زآن نابكاريها كه قم را سوخت يكسر
فيضيه‏ها از سوز او افروخت يكسر
زآن حصرهاى بى‏دريغ رهبر ما
و آزردن مردان فحل ديگر ما
از ترك آيين و ادب در روى رهبر
وآن رهزنى‏ها در حريم كوى رهبر
از آن‏همه جور جفا و غدر و تقصير
از محبس تنگ امام و زجر و زنجير
از رنج تبعيد و جفاى ترك و رومى
وآن فتنه‏هاى پارسى، آن مايه شومى
از بدسرى‏هاى عرب در ملك بغداد
و آن جيره‏خواران نجف، آن مايه بيداد
شرمنده‏ايم، اى روح قرآن! تا قيامت
شرمنده‏ايم از روى اسلام، از امامت
شرمنده‏ايم از كربلاهاى حسينى
مديون الطاف حسينيم از خمينى
اين پير رهبر با اسيران در بلا بود
با ما حسين‏آسا به دشت كربلا بود
گو اين‏كه از وى مدتى مهجور مانديم
لاكن به معنى كى ز مهرش دور مانديم؟
ما را سزاوار مروت سرورى كرد
با ما به هرجا بود و ما را رهبرى كرد
با ما نمود از رفق و رحمت وز مدارا
رمز امامت را در عالم آشكارا
وآن نايبانش حق‏گزارانند ما را
بر كِشتِ جان تشنه بارانند ما را
الطافشان تا حشر در گفتن نيايد
در باقى آويزم كه شكر از من نيايد

غولان عزاى كفر و كين را عيد كردند
اسلام را از ملك خود تبعيد كردند
راندند از كوى محبت آشنا را
خاموش كردند از نواى ناى وفا را
رندان شب كاشانه را بى‏نور كردند
آن باده را از باده‏نوشان دور كردند

لبريز شد جام ضلالت بار ديگر
پژمرد ايمان و اصالت بار ديگر
صدق و امانت مرد و اغوا شعله‏ور شد
سالوس در ايوان تقوى جلوه‏گر شد
تزوير و حيلت جلوه ايمان گرفتند
ماران سرماديده، از نو جان گرفتند
زاغان سپاه كين به باغ دين كشيدند
از عندليبان خوش‏آوا كين كشيدند
در گلشن ايمان حق كفران نشاندند
تيغ و تبر بر ريشه ايمان نشاندند
از باغ گل سر و صنوبر را شكستند
شاخ درختان تناور را شكستند
از خون صاحب‏همتان جيحون گشادند
از چشمه‏هاى چشم مردم خون گشادند
تا دين و دفتر را بشويند از حقيقت
پيرايه بستند عارفان را در طريقت
جهل و جنون را دين و دانش نام كردند
از كين و غدر و حرص و خواهش دام كردند
از خون و خوان ما به دشمن كام دادند
وين طرفه رندى را تمدن نام دادند
كفر فرنگ و جهل هندو بار كردند
اسلام را از جور و جادو خوار كردند
از فتنه‏هاشان پارسى‏گو روسيَه شد
ماهيت اسلام و ايرانى تبَه شد
امّيد را بيم عبوس از پا درافكند
توحيد را شرك مجوس از پا درافكند
معيار ما شد در جهان ويران‏پرستى
ايزدپرستيهاى ما، ايران‏پرستى
از كورُش و داراى مسكين باج بردند
محنت به ما ماندند و تخت و تاج بردند
ما را به جام بيخودى مدهوش كردند
بر سفره ما خون ما را نوش كردند
از نام عالمگير ايران ننگ ماندند
از ما در عالم سايه‏اى بى‏رنگ ماندند
از سنت و خوى كهن رسمى تهى ماند
از شعر و فرهنگ و هنر اسمى تهى ماند
خاموش شد عرفان و نورانيّت ما
فرموش شد ايمان و روحانيّت ما
جز سايه‏اى زآن ملّت دانا نبوديم
بوديم ما در خانه، امّا ما نبوديم

در ما فراموشيد وحشت لاتخف را
و ز ياد ما آن حكمت‏آموز نجف را
اسلام، شد با كافران از خاطر ما
رفت آن امام مهربان از خاطر ما
بى او صراط مردمى باريك‏تر شد
با دورى او رنج ما نزديك‏تر شد
طغيان طاغوت آتشى از كين برآورد
كفران دمار از دودمان دين برآورد
خاك مذلّت بر سر قوم خدا ريخت
پيدا و پنهان تيغ راند و خون ما ريخت
بسيار سرها در سر كار وفا شد
تن‏ها بسى آماج زخم تيرها شد
بسيار دست و پا و پيكر، آشنايى
فرموش كردند از دم تيغ جدايى
از بى‏كسى‏ها مردى و گردى گم آمد
تا كاردها بر استخوان مردم آمد
شبهاى ظلمت‏زا نويد قدر دادند
در خامشيها وعده‏مان از بدر دادند

اين فصل را با من بخوان، باقى فسانه است
اين فصل را بسيار خواندم، عاشقانه است
باز آن قيامت قامت بنشسته برخاست
پشت و پناه امت بشكسته برخاست
برخاست در كف تيغ طرد و ترك و حاشا
آن نوح موسى‏قامت يوسف تماشا
احياء دين و قلع و قمع كفر و كين را
آغاز كرد آن هجرت شورآفرين را
رايت به قمع فتنه بيرون از نجف زد
بر امّت اسلام، بانگ لاتخف زد
چون مصطفى راهى شد از جور عنودان
آتش فكند از قهر، در جان حسودان
با شور ابراهيميان عرض و لا... كرد
گوئى حسين از كعبه قصد كربلا كرد

از عمق جان اسلاميان خواندند او را
از كفر، سيلى‏خوردگان راندند او را
با آنكه ميلش سوى اهل خويشتن بود،
پير پدر مشتاق ابناى وطن بود
در غربت از پوينده خالى شد ركابش
يعنى فرود آمد به مغرب آفتابش

بر كفر ايران نوبتى ديگر خروشيد
اسلامِ سيلى‏خورده بر كافر خروشيد
در دل نه بيمش ديگر از گرمى نه سردى
طاغوت را آواره كرد از پايمردى
آخر به مردى چاره سردرگمى يافت
داد بزرگى داد و عزّ و مردمى يافت
چشم جهان، حيران كافرسوزى‏اش شد
تا قابليت از رشادت روزى‏اش شد
وز آن قبولى آن امام رفته ما
مشتاق شد، مشتاق جمع تفته ما
در آسمان بر ابرها پُر شد ركابش
از مغرب عالم برآمد آفتابش
مژده‏است گويى در خبر آخر زمان را
خورشيد از مغرب فروزد آسمان را
گيتى به كام خلقِ بازيگر نمانَد
و ز توبه كس را بهره‏اى ديگر نمانَد
آنك ز مغرب مطلع شمس امامت
اينك به مشرق تيغ و ميزان و غرامت

اين قصه گو پايان ندارد تا به محشر
حالى »معلم« اين سخن بگذار و بگذر
زين مايه در درمان درد حيرت خويش
شو، چاره‏اى كن در بسيج هجرت خويش
زين بيخودى‏ها مركب غيرت برانگيز
گامى برون نه از خود و با وى درآميز


چنين به زاويه‏در...
چنين به زاويه در، چند پا فشردستيد؟
هلا، هلا! بدرآييد اگر نمردستيد
چه فتنه رفت كه چون ماه در محاق شديد؟
كه گشت جفت شما كز قبيله طاق شديد؟
طلسم قهر شما با كدام پتياره است؟
شفاى سهر شما در كدام بيغاره است؟
كدام ورد و عزيمت كليد گنج شماست؟
كدام طعنه و تسخر علاج رنج شماست؟
كدام خانه مطاف است در ديار شما؟
كدام شحنه مطاع است در حصار شما؟
كدام آيه نذير است در خطاب آنجا؟
كدام سوره بشير است در كتاب آنجا؟
كدام بادِ بلا غيرت‏آور است آن سوى؟
كدام صاعقه ناموس‏پرور است آن سوى؟
علاج همّت عنين چه مايه معجونى است؟
سزاى رتبت شيرين چه پايه مجنونى است؟
پسنده كيست به نصح نزه به گوش شما؟
پذيره چيست به سمع سخن نيوش شما؟
به چار حدّ كدامين حريم پابنديد؟
به پنج فنّ كدامين حكيم خرسنديد؟
به دست‏آس كدام ارتياب تاوانيد؟
به دستوار كدام آسياب گردانيد؟
هلا! كه‏ايد كه در خويش پا فشردستيد؟
ز خويشتن بدرآييد اگر نمردستيد
شنيده‏ايم - و خود اين ناشنيده در كار است -
كه نور جاذب نور است و نار با نار است
مرا معاينه پير پدر به خردى گفت
كه تندرست به ويرانه در، نبايد خفت
همين نه ذوق تجانس در آسمان جارى است
غراب، باديه‏گَرد است و كبك، كهسارى است
مقام برهمن است آنچه راى دارد خوش
مضيق زاويه را ديوپاى دارد خوش
نبينى آن‏كه نرويد ز بوستان جز گل
ز شوره‏بوم به تيمار باغبان سنبل
نبينى آن‏كه نمانَد نهنگ بر صحرا
ز كوهسار نرانَد پلنگ در دريا
نبينى آن‏كه عزيزان بى‏جهت خوارند
اگر چه صدرنشين حصار گلزارند
نبينى آن‏كه گرانمايه را رواج بُوَد
اگر به جاه بود، با به چاه داج بود
الا شكسته به دعوى‏گرى نغوشا را
به طعن مانويان برده تنگ‏لوشا را
حديث رود به بحر عميق آورده
نسيب و نعت بر عهد عتيق آورده
نشاط روم به ملك محمدى رانده
نفير سحر به گلبانگ احمدى خوانده
سماط لغو به سحو مزاج افكنده
ز اختلاط پى امتزاج افكنده
الا نخوانده معانى، معين دين گشته!
به عجز و بى‏هنرى با سقط عجين گشته
چه مايه‏تان كه به لا و نعم درآويزيد
به خيره ناسره را با سره درآميزيد
چه مايه‏تان كه مى اوليا به جام كنيد
به عرصه دعوى هنگامه با امام كنيد
الا به هرزه سرِ رشته نيك گم كرده
چو ساروان ره مقصد به ريك گم كرده
تميز احسن الحان نكرده از انكر
نشسته بر خر بربط چنان كه خنياگر
اگر نه ديو خراميد، در فشل چونيد؟
وگر نه ديو مراميد، با دغل چونيد؟
اگر نه هرزه‏دراييد، اين علالا چيست؟
غريو در رخ ماه بلندبالا چيست؟
اگر نه‏ايد سقط، در سقط چه ماندستيد؟
اگر نه‏ايد غلط، در غلط چه ماندستيد؟
سبكروان سلامت مقيم ميقاتند
سبكسران سفاهت خر خراباتند
زهى خران خرابات خاذل افتاده
به صدق يحمل و اسفار در گِل افتاده
به اقتضاى شقاوت به ترك حق كرده
شمار آتيه را عطف ماسبق كرده
به قصد ملّت حق تيغ كينه بربسته
به قهر نهضت اسلاميان كمر بسته
الا خيول جهولان! چه سست‏انگاريد
به حربگاه حقيقت چه سهو پنداريد؟
به قول، طفلِ سخن‏ناشنيده را مانيد
به فعل، جندى ميدان‏نديده را مانيد
ز گنگ و بكم چه آيد چو با بليغ افتد؟
ز چوب ترد چه خيزد چو پيش تيغ افتد؟
نه پيشتر ز شما از شما سخن بوده‏است؟
نه در شمار شما صدهزار تن بوده‏است؟
كنون از آن همه نى شخص و نى اثر برجاست
كجا شدند كز ايشان همين خبر برجاست؟
اگر چه بيهُده‏كارى است با شما گفتن
به شوق طبع، دلم مى‏كشد به وا گفتن
چو لاله گوش برآريد اگر عبر خواهيد
دگر كنيد تماشا اگر دگر خواهيد
به غير عمر كه صدپند بلعجب فرمود
پدر كه شاد روانش، مرا ادب فرمود
به نوبهار من از تير و دَى سخن مى‏گفت
به خردسالى‏ام از عالم كهن مى‏گفت
چو مرد راويه با مردمان بدايت كرد
مرا ز بادى احوال من حكايت كرد
نسابه‏وار، پدر در پدر شمرد مرا
چنان كه طول حديث جهان، فسرد مرا
نه در نهايه دلم را به نكته سفتن سوخت
به صاعقه‏ى عجبم از نخست خرمن سوخت
همان به لطف ضيافت مرا نه بر خوان كرد
به هرچه كهنه كتابى كه داشت، مهمان كرد
دو ديگر آن كه اگر ناشنيده‏اى بودش،
شنيده عجبى از نديده‏اى بودش،
به من سپرد و ز مردانگى به پذرفتار
به رد و قطع، نه انكار كرد و نى اصرار
سه‏ديگر آن كه بهرچ از جهان مجرّب داشت،
به رغم و خواهش خاطر مرا بر آن واداشت
چهارم آن‏كه به خود پاس تجربت مى‏دار
گُزيده مَرد ز يك‏جا گَزيده نيست دوبار
به پنجم آنكه به پاى هوس به راه مرو
چه جاى راه، كه با غول ره به چاه مرو
گرايش است نه خواهش هواى دين كردن
گزيده‏اند خرد را پى گزين‏كردن
هرآنكه اشتر دين را به چوب دل رانده‏است،
نبرده راه به مقصد، چو خر به گِل مانده‏است
شگفت باديه‏اى - گفت - در ره است تو را
هوى چَه است در اين ره، خِرَد مَه است تو را
كشيده تا به افق ريگ و، راه پيدا نى
به غير باد صبا كس مقيم بيداء نى
اگر توهّم هويى است، بانگ كوكويى است
اگر تصوّر سوئى است، چشم آهويى است
ستاره محو و مردّد، مجّره گردآلود
صفاى عطسه صحرا نهفته دردآلود
تو داغ كار رهايى، خرد فرومانده
ز چاهسار رهيده، به چارسو مانده
پدر كه لطف خدايش جزاى خير دهاد،
به چارحدّ بقايش مجال سَيْر دهاد،
مرا نمود كه غالب ز هالك و ناجى
برآمده‏است در عالم از اين شب داجى
به من سپرد كز اين ره به چاره بايد رفت
شب كوير به نور ستاره بايد رفت
به من سپرد كه شايد ستاره‏گير شوى
عميد قافله باشى، به خود امير شوى
به من سپرد به جز اين نه چاره‏گر باشى
اگر نه در كنف لطفِ راهبر باشى
اگر به قوّت خود مى‏روى، به گاه برو
وگر نه در پى مردانِ رفته راه برو
پدر برفت و مرا تاب‏وتوش رفتن داد
خداش با همه رفتگان بيامرزاد

هلا نديده پدرها، به هرزه روييده
به خيره راهِ پدر باژگونه پوييده
به لفظ تنگ به پيكار بوالعلا رانده
بر اسب لنگ به ميدان مدّعا رانده
به ملك عشق به دعوى‏گرى ولى گشته
نبرده رنج، لغزگوىْ بوعلى گشته
به تيغ نقص به حرب كمال رو كرده
به شهر حسن، متاع جمال رو كرده
ستاره‏گير نه‏ايد، اين ستاره‏بازى چند؟
بديهه‏گوى نه‏ايد، اين زبان‏درازى چند؟
نه لودى‏ايد نه لولى، ترانه‏سازى چيست؟
نه تازى‏ايد، نه تركيد، تركتازى چيست؟
شرر برند از اين شعله كاش صوفى را
ز نقطوى برسانند تا حروفى را
كه در جريده بسى اسم بى‏مسمايند
كه در مناظره عامى نى‏اند و اعمايند
كجاست فضل حروفى كه قد برافرازد
همان فصوص فسون را در آذر اندازد
خط فضول بشويد ز جاودان نامه
به عرش نامه مجعول بركشد خامه
كه اسمها به مسما هميشه يار نماند
صفت چو يار صفى شد به اعتبار نماند
به ذرّه ذرّه عيان ديده‏اند در امثال
كز استحاله روانند تا به استكمال
بسى خبير كه ابليس، آدمى‏جو ديد
بسى بصير كه ابليس، آدمى‏رو ديد
هلا جنود شياطين آدمى‏گفتار!
جميل و جَلد به جِلد پلنگ در كفتار
به رنگ گبر منافق سليم و وارسته
چنان عجوزه ساحر جميل و آرسته
چو ذوق، فتنه‏گراى و چو شوق، وزرفزاى
چو مار خوش خط و خال و چو غول خضرنماى
چه‏ايد؟ از چه دياريد؟ بر چه آيينيد؟
در اين معامله كفريد جمله، يا دينيد؟


به حقّ حق كه خداوندى زمين با ماست(1)
كليله گفت كه شب با كران نخواهد شد
عروس خطّه خاور عيان نخواهد شد
ستاره گير به بوك و مگر فرومانده است
ستاره سرزده، ليكن سحر فرومانده است
سحوريان هله و چون‏وچند بس كردند
دُهل‏زنانِ حصار بلند بس كردند
ز نفخه قُمريكان در قفس فروماندند
به بام، نوبتيان از نفس فروماندند
نواگرانِ كش‏آواز از سخن خفتند
ز نوحه زنجره‏ها بر چناربن خفتند
ز بانگ صبح، خروسانِ ده خَمُش ماندند
مسافران سحرگه به خواب خوش ماندند
ز جان پاك سحر گرچه رنج شب دور است،
سپيده دير كشيد، آفتاب رنجور است

كليله گفت سحر راه با كران برده است
مگر كه شنزبه‏مان اين زمان گمان برده است
هلا كجاست كه خورشيد زين كند يحموم
به تيشه ريشه ظلمت برآورد زين بوم
قباى ژنده شب را به دشنه چاك كند
سگانِ رانده به شبگير را هلاك كند
شهاب نور به ديوان چنان برافشانَد
كه خون كند جگر و زهره‏شان بدرّانَد

شنيده‏ام من و نشنيده‏ها كژآغندند
كه در قبيله شكم‏خوار سفله‏اى چندند
به عشوه چون قِرَد از كبر و ناز چالنده
بر اسب دولت و دين چون قراد بالنده
شكالْ‏حيله و كفتارْخوى و گرگْ‏آهنگ
سگان گُربُزِ ابليسْ‏طبع آدمْ‏رنگ
نهان نمى‏كنم اين قصه، فربِهى چندند
كه همچو چشم سگ از خون و لاشه فرمندند
نشسته در رهِ مايند و در كنارِ شما
نه از قبيله مايند و نز تبار شما
به هرزگى ز مكارى چو جاده جان گيرند
به رنگ آينه گشنى از اين و آن گيرند
اگر نواز جمالند، شهدِ مسمومند
اگر طراز كمالند، صنعت رومند
اگر به قال عزيزند، آتش تيزند
اگر به مال بزرگند، گرگ خونريزند
حرامى‏اند حرامى مگر شنيدستى
هلا جگر خور و بشنو اگر نديدستى
اگر چه خانگه ديوپاى برباداست
هنوز اين مثلم از برهمنى ياداست
كه بر كرانه خشنسار مرغكى كاناست
كه ابله است، و ليكن به كار خود داناست
به كاروبار بسى با كُلند مى‏ماند
ز چار فصل دو بر آبكند مى‏ماند
دو بار و بيش به هر روز با غدير رود
رود گرسنه و ليكن چو رفت، سير رود
چه مايه مرغ شكارى كه بينوا مانَد
بسا گرسنه كه بر آبگير وامانَد
ولى ز بركه خشنسار سير پرّد باز
كه آب را پى ماهى بشولد از آغاز
چو آبگير گِل‏آلود شد، كمين سازد
به اين و آن شره آرد، به آن و اين تازد
ز ماهيان همه درمانده گيج و گول شده
به حيله طعمه آن مرغ آبشول شده
نه دستگاه ستيز و نه پايگاه گريز
كه مرغ طعمه سفيد است و مرغ رنگ‏آميز
هلا، به كام چه خفتيد؟ ديده بگشاييد
نظر به خرمن گلهاى چيده بگشاييد
كران هنوز سيه‏پوش گيج و گولانند
چه مايه گفتم و گفتم كه آبشولانند
نچيد سفله ز بيگانه؛ از تو، از من چيد
بيا كه خصمِ تو گُل چيد و خلق، دامن چيد
در آن ديار كه گلزارِ غمگساران بود،
گياه تو گل خصمان و خارِ ياران بود
و ليك با تو بر اين خصم كُشته مويه‏گريم
چو ابر بر سر اين خارپشته مويه‏گريم
بيا كه با تو بر اين خارزار گريه كنيم
جگر خوريم و به‏هم زارزار گريه كنيم
الا سترگ‏ستيزان، برادرانِ منا!
ستبرسينه و روشن‏روان و پيل‏تنا
بزرگ‏مايه چو خورشيد بر ستيغ شكوه
بلندپايه چو مهتاب بر چكاده كوه
شكنج ديده چو الوند و گرزه چون البرز
تهمتنان سياووش و شيد و بُرزو بُرز
الا ستاره‏شماران! كه اختران هميم
به بزم و رزم قرينيم و از قرانِ هميم
يكى كه هرچه گل و خار اين چمن از ماست
كريچ و پشگبن از ما، گل و سمن از ماست
به هوش باش كه گُل را به شعله در ننهيم
كريچ را چو بسوزيم از نظر ننهيم
دوديگر آن‏كه بخواهيم خونِ گولان را
به آبِ دشنه بشوليم آبشولان را
هلا برادر صافى! به حق صحبت تو
كه پُر شده است جهان از تو و محبّت تو
مگر تويى كه خشنسار را فرو گيرى
نه آن‏كه راه تو گيرد، كه راه او گيرى
هژير باش كه با كس به جهل دم نزنى
به معرفت، شكنى خصم را اگر شكنى
به غير زنده‏لان را كه عاطفت شكند
حريفِ هر كه در عالم به معرفت شكند
از آن دو شعبده‏بازى كه داد و بيداد است
مرا ز پير پدر چند چشمه‏اى ياد است
به مور گفت: چو افتى به مهترى مى‏كوش
به حيّه چو به‏هم‏آيى به حيدرى مى‏كوش
چو راىِ حوت كنى، دام خانه باش همه
چو قصد طير كنى دام و دانه باش همه
شنيده‏اى كه به ديدار موى ماه افتد
بدان‏كه هست شكستى كز اشتباه افتد
اگر حق است شكستن، هلا تحمّل كن
ور اشتباه، به چشم خرد تأمّل كن
چه روزها كه چو شبهاست، از رمد بشنو
هميشه خوب نه خوب است، بد نه بد، بشنو
ملاك ملك نه اين راى ماست در عالَم
بسا حق است كه باطل‏نماست در عالَم
بسا فسانه باطل كه حق نمود مرا
عبر نبوديم نگويم خبر نبود مرا
نه باطل است و نه حقّى كه دامِ ره گردند
حذر ز باطل و حقّى كه مشتبه گردند
هلا كه گر تنِ تنها رويد، وامانيد
به تيه گر همه موسى شويد وامانيد
به غير سفله كه از اهرمن به يغما رفت
به قعرِ هاويه هر كس كه رفت، تنها رفت
چو راه باديه گيريد، با كسى گيريد
به پاى قافله پوييد، يا كسى گيريد
كسى كه راه شناسد، كسى كه راه برد
ز قعر چاه برآرد، به اوج ماه برد
كسى كه نيك بداند زبانِ كوكب را
چو پا به راه نهد، ترزبان شود شب را
ستاره‏ياب بود چون منجّمان بر بام
سخن‏نيوش بود ز آسمان، چون جم از جام
اگر ز ريو گريزد، برهمنى داند
اگر به ديو ستيزد، تهمتنى داند
كسى كه بيش شنيدى ولى ندانستى
چو بوالعلاى كه از بوعلى ندانستى
كسى كه به طيب روانها، كسى به طيبت روح
كسى به طبع سليمان، كسى به هيبت نوح
كسى همين نه‏خودآگاه، بل خداى‏آگاه
كسى بشير محمد، چنان كه روح‏اللَّه
الا، نگفتم و گفتم كه اين سفر مكنيد
اگر سكندر وقتيد، اين خطر مكنيد
مگر به خضر كه صبر و ثبات او دارد
نشان چشمه آب حيات او دارد
از اين دليل‏نمايان كه از دغا برى‏اند،
يكى است موسى و باقى نهفته سامرى‏اند
خداى خار گل ناشكفته دور كناد
قضاى سامريان نهفته دور كناد
خدا هلاكِ ابد از همه بگرداناد
بلاى راعىِ بد از رمه بگرداناد
الا ز جنس شمايم، كلام من شنويد
كليم نى، رمه‏پايم، پيام من شنويد
نه بنده‏زاده ميرم، نه مول خان‏زاده
ز پشت برزگرى زاده‏ام، شبان‏زاده
مرا ز ارثِ شبانى شمى است پنهانى
ز حَرث و برزگرى شامه‏اى است حيوانى
به آن ز بازى بز كوه و غاب را دانم
به اين ز خنده گل ابر و آب را دانم
به آن ز بوى هوا درد دام را شنوم
به اين ز لطف صبا جوش عام را شنوم
از آن به ره نگرم ماه مَرق را خوانم
از اين به مَه نگرم باد و برق را خوانم
منم كه مژده باران ز مور مى‏شنوم
هجومِ بيگَهِ سيل از ستور مى‏شنوم
منم كه سال چو زد غلّه را بشورانم
چو عطسه كرد زمين، گلّه را بشورانم
منم كه ماه چو برزد، كتان نپوشم هيچ
قمر چو راند به عقرب، به جان نكوشم هيچ
چو زاغ نعره زند، جاى ماكيان بندم
چو جغد نوحه كند، پاى ماديان بندم
به دِه چو گاو زهد از گروه برخيزم
چو استخوان خورد اشتر ز كوه برخيزم
منم كه از رمه خوانم بهار پرخنده است
منم كه زين همه دانم حيات پاينده است
ببين كه مرتعه زنده است و زنده‏اند رمه
ببين كه زين‏همه دانى كه زنده‏اند همه
چو زنده بينى و بينى كه زنده كار كند
زمانه قصه خود بر تو آشكار كند
در اين فسرده مَرَق صافى از زبَد دانى
ز رنگ و بوى به تقريب نيك و بد دانى

هلا، به جزع كه جادوى واليان شماست
به سالهاى جلالى كه ساليان شماست
به اين كريچه كه تنگ است با نشاط شما
به مهر و مَه كه مرنگ است با رباطِ شما
به آسمان كه بخيل است با كريمى آن
به شور تازه، به هنگامه قديمى آن
كه بر صفايج ضَرّاست آفتاب شما
چنان كه خون رسد از خاك تا ركاب شما

الا كه در نُبى است اين نَبى‏ش آورده
نه كم از آنچه شنيدى، نه بيش آورده
كه آفريد به شش روز جمله عالم را
ز جمله، روز ششم آفريد آدم را
چنين شنيده‏ام از پيرِ روزگار آموز
كه روزگار جهان را نهاده بر شش روز
يكى پَرير كه آدينه بود و يوم‏اللَّه
كه ملك، ملكِ خدا بود و قوم، قوم‏اللَّه
سرود بود و صفا بود و مردمى بود و مرى
در آن جهان كه خدا بود و آدمى و پرى
به يكدلى ز دغل مانده از دغا ساده
پرى‏رخانِ پريزاد با هم افتاده
نه كس نبهره شنيدى، نه كافرى ديدى
كه هر كه ديده گشودى، رخ پرى ديدى
جهان نشاطِ پرى كردى و پرى‏بين را
نبينى آن‏كه »پريروز« گفته‏اند اين را

دو ديگر آن‏چه به ديروز، ديو روز دميد
عروس بود پريروز و زين عجوز رميد
شنيدى آن‏كه پرى مى‏گريزد از ديو است
كه آن چيكده صدق است و اين پُر از ريو است
ز دى مگوى كه گفتند يادِ دى مكنيد
بد است ذكر نكوهيده، تا بدى مكنيد
ز دى كه دخمه ديو است لب فروبنديد
الا كه روزنه‏ها را به شب فروبنديد
بياوريد ز طاغوت و ديو اسطوره
كه بُرد خواهد اثر از دعاى ماثوره
سه ديگر آنچه مر امروز اندرآنى تو
ز فرط قرب ندانى ورا، كه آنى تو
حكايت است از باد شير تنهايى
شنيده بود كه شير است طرفه‏سيمايى
ز مار و مور خبرها ز شير مى‏پرسيد
چنانكه از رخ خود آن ضرير مى‏پرسيد
بدان‏كه معنى امروز روز ماست بُوَد
به عشوه كج منشين، كاين حديث راست بود
به حق آن‏كه حبيب و محبّ و محبوب است
كه آدمى به خود اكنون ز دوست محجوب است
خداپرست بُد آغاز، و بُتگرى آموخت
خليل بود به تخليط آزرى آموخت
چو بت‏پرست شد، از جور و جهل مستى كرد
ز راه ماند و به چَه راند و خودپرستى كرد
خداى را به سمر باستان خاور خواند
پيمران امم را ملوكِ بربر خواند
نبشت غبئه چو قطره‏است جوش دريا نيست
محيط ماست كه ماييم جمله، او ما نيست

الا برادر صافى! از اين خسان فرد آ
كه از صفاى تو تابد سپيده‏سان فردا
شكسته ظلمتِ شب، تا دميده‏اى، آرى
سپيده‏اى تو، برادر! سپيده‏اى، آرى
به شش كرانه نداى قيام برده تويى
كه رايتِ شفق اكنون به بام برده تويى
ستاره را ز تو هنگامه رجوع شده است
افق ز خون تو آبستنِ طنوع شده است
تو آفتابِ زمان را طلايه‏اى، آرى
نزول نازعه را بى‏شك آيه‏اى، آرى
ز نيش و نوشِ خسان مانده با دريغ تويى
ميان خشم و مدارا نهاده تيغ تويى
توئى كه آشتى از كارزار مى‏جويى
فراغت از تعب از گيرودار مى‏جويى
الا به جان تو سوگند و جان‏نثارى تو
به سرخ گل، به شقايق، به زخمِ كارى تو
به تاب‏خانه هيجا، به گرمگاهِ نبرد
به خون، به خاك، به مركب، به تيغ تيز، به مرد
كه فردآمدگان از جهانِ فردايند
خوش آن كسان كه مجرّد شوند و فرد آيند
الا سترگ ستيزا، يَلا، جوانمردا!
به نام دولت فردا ز ما و من فرد آ
كمر ببند به مردى و باره را بگشا
حصار سير شگفتى دوباره را بگشا
در اين قبيله دليلى است از سُلاله نور
كه نزد اوست در ايّامِ ما قباله نور
امام و راهگشاى سترگ فردا اوست
امير قافله‏هاى بزرگ فردا اوست
به جاى دوست ز رحمت به ميغ مى‏مانَد
به دفعِ خصم ز شدت به تيغ مى‏مانَد
هم اوست بيت و حرم گر حريم و پاسى هست
هم اوست پير و ولى گر ولى‏شناسى هست
به نامِ پير چنين گويد اين شبان‏زاده
كه بيمتان مرساد، اى يلانِ آزاده!
درود و رحمت جاويد بر روان شما
هزار بوسه ز ما نَذرِ بازوان شما
نك اين سماست كه با تيغ و جوشن است امروز
نه برق و ابر كه در باغ و گلشن است امروز
چه واقعه است ندانم چنان كه افتاده است
به قلع و قمع خسان آسمان دراستاده است
الا، شما كه شماييد، قهرمانهاييد
نشان قهر خدا، قهرِ آسمانهاييد
شما نه ما و منيد، اى يلان! منى مكنيد
به جاى دوست چو ابليس دشمنى مكنيد
در آرزوى خودى رانده خدا مشويد
به خدعه انَا و نَحنُ آشنا مشويد
نه خود مِهيد از اين ما و من مهى چه كنيد؟
نه‏ايد گاو، كه شيريد، فربهى چه كنيد؟
الا تمام كنم قصه، گاو را بكشيد
به تيغ حق خودِ بيگانه‏ياو را بكشيد
رهيده از خودى و با خدا يگانه شويد
هلا روانه شويد، اى يلان! روانه شويد
به حقّ حق كه خداوندى زمين با ماست
به شرق و غرب جهان روم و زنگ و چين با ماست


ماند زين غربت...(2)
ماند زين غربت چندى به دغا ياوه ز من
بيل و داس و تبر و چارق و پاتاوه ز من
يله گاو و شخ و شخم و رمه از من، هيهات
من غريب از همه ماندم، همه از من هيهات
آيش سالزد از غربت من باير ماند
چمن از گل، شجر از چلچله بى‏زاير ماند
سالها بى منِ مسكين به عزيزان بگذشت
به حمل بذر نيفشاندم و ميزان بگذشت
سخت دلتنگم، دلتنگم، دلتنگ از شهر
بار كن تا بگريزيم به فرسنگ از شهر
بار كن، بار كن، اين دخمه طرّاران است
بار كن، گر همه برف است اگر باران است
بار كن، ديو نيم، طاقت ديوارم نيست
ماهى گول نيم، تاب خشنسارم نيست
من بيابانيم، اين بيشه مرا راحت نيست
بار كن، عرصه جولان من اين ساحت نيست
كمِ خود گير، به خيل و رمه برمى‏گرديم
بار كن، جان برادر! همه برمى‏گرديم

نه شنيدستم مانا كه دلم يافته است
كاندرين وادى تقدير رسن بافته است
تاج ديو است بر اين صخره اگر مهتابى است
چشم گرگ است در اين كوه اگر تالابى است
اين نه جاده است، كه مارى است ز باد افسرده
خفته بر دخمه آن گنج كه باد آورده
تاج و تيشه است بسى بر ره، يكرويه كنم
مويه بر خسرو تا چند ز شيرويه كنم؟
كوشك‏ها سبز شد از خس، خس‏ها از ميغ
طشت‏ها سرخ شد از گل، گل‏ها از تيغ(3)
مارِ ضحّاك است بر راه، بگو با كاوه
كه ميفكن كُلَه از سر، مگشا پاتاوه
چند از وهم، هلا! رشته به بربط بندم؟
نقش توحيد بر اين خطّ مقَرْمط بندم؟
رسنى بافته تقدير چنين پيچاپيچ
من اگر پيچم در وهم، چه مى‏ماند؟ هيچ!
دگر اين حوصله‏ها تنگ است وين دل‏ها تنگ
ذوقِ دلتنگ چه دريابد از بو، از رنگ؟
سخنى دارم، مانا كه دلم يافته است
كاندرين وادى، تقدير رسن بافته است
سر سررشته به تدبير بجويم يا نه؟
خبرى دارم، اى قوم! بگويم يا نه؟

شرحه شرحه است صدا در باد، هان تا شنويد
مُهر برگيريد لختى ز دهان، تا شنويد
من نمى‏گويم، وين من نه منم، حاشا من
خود تو مى‏گويى، وانگه نه تو ما حتّى من
باد در دستيم گويى همه چون دام، اى قوم!
سر و پر سوخته‏ايم از طمع خام، اى قوم!
باد مى‏آمد كز گندم ما جو برخاست
رعد و برقى شد و از قريه روارو برخاست
مار را مثله و مجروح به راه افكندند
بيدپا را به سرانديب به چاه افكندند
تا برآمد، همه بوديم و همانيم كه بود
تا بدين غايت، گه كاست جهان، گاه فزود
يا نه ماييم كه چون روديم در اين سامان
به فراز و به فرودى كه ندارد پايان
جنسِ پرگاريم گويى شده پويان بر جاى
مقصد و مرحله را آمده جويان بر جاى
همچو موسى سرگشته اسمى در تيه
خود به هر دور، گرفتار طلسمى در تيه
محنت و رنج و بلا قسم به قسم از پى هم
رسم و اسم از پى هم، سحر و طلسم از پى هم
باد در دستيم، گويى همه در دام، اى قوم!
كام‏ها يافته، ليكن همه ناكام، اى قوم!
سورهامان همه سوك است و محن‏ها شادى
جاده‏مان مار است، چنبر زده در اين وادى
هر طرف رهزنمان بيهده‏گويى دگر است
راه بيرون‏شدى ار هست، ز سويى دگر است

من چنين يافته‏ام، بلكه دلم يافته است
كاندرين وادى، تقدير رسن بافته است
هفت‏خوان است، اگر رستمِ دستان باشى
ورنه سهل است كه از بادبه‏دستان باشى
پدرم مى‏گفت، الحق پدرم ذوقى داشت
نگران بود از اين سير، ولى شوقى داشت
پدرم مى‏گفت، گمگشته دل در گِل نيست
آنچه مى‏جويند اصحاب، در اين منزل نيست
وطنى هست، ولى نيست در اين تنگ‏آباد
راست مى‏گفت فلان بن فلان، روحش شاد
راست مى‏گفت كه آن مصر و عراقى دگر است
قربت و غربت او، وصل و فراقى دگر است
راست مى‏گفت نَى]اى[ هست كه دستانى هست
خود نَى ار هست، شكى نيست نيستانى هست
ليكن اين‏جا مجو اى طفل، كه من پير شدم
بس كه دل بستم و دل كندم، دلگير شدم
مى‏شنيدم كه مكان است وطن، امّا نيست
يا چنين است و چنان است وطن، امّا نيست
يافتم، بلكه دلم يافت، كه اين‏ها باد است
وطن آن‏جاست كه از ملك و مكان آزاد است
آن‏كه حب‏الوطن از خلق به ايمان مى‏خواست،
محو اين كنگره را از بن دندان مى‏خواست
ور نه اين است كه محبوب علوى دارد
كافر و مشرك از اين دست غلوى دارد
هان كه در وادى وقت است وطن، تند مران
خيره در ربع و در اَطلال و دمن، تند مران
از سر جاده و فرسنگ مشو دون، برخيز
گردبادى شو و درپيچ و به گردون برخيز
كج‏روانند، تنت خاك، چو در پيوستى
راست خواهى؟ منشين كج، كه رسيدى، رستى

هله اى قوم، شنيديد؟ عنان برتابيد
وقت، تنگ است و فراخ است كران، دريابيد
ما نه زين شهريم، اين قصّه پديدار كنيد
كوس رحلت بدمانيد و دمان بار كنيد
اُشتران را يله سازيد، ستوران را هم
كاهلان را بگذاريد، شروران را هم
زين بر اسبان هيون‏پيكر توسن بنديد
كمر نيزه‏گذاران تهمتن بنديد
هان كه بى‏تاب و هوس‏باره مبادا با ما
گول و مأيوس و شكم‏خواره مبادا با ما
غافلان نيك نخسبند كه كام‏انديشند
عاقلان نيز بمانند كه خام‏انديشند
عاشقان دست برآرند و عنان برتابند
به فلك مى‏رود اين قافله تا دريابند
به فلك مى‏رود، اى قوم! اگر آگاهيد
در پى روح خدا، سبط رسول‏اللّهيد
ساروان اوست، فلك جاده، ملَك چاوشش
بر گذرگاه نشان است علم بر دوشش
به فلك مى‏رود اين قوم كه كين بستاند
دادِ مظلومان از چرخ برين بستاند
هله اى قوم! شنيديد؟ عنان برتابيد
وقت تنگ است و فراخ است كران، دريابيد
مقصد ما وطن است، آى غريباى زمين!
وقت شد تا بگذاريد گريبان زمين
آى چاووش! دمت گرم، به آواز بخوان
صعب دير است، مبر وقت، بخوان، باز بخوان
هر كه دارد هوس كرب‏وبلا بسم‏اللَّه
هر كه دارد سر همراهى ما بسم‏اللَّه

سخت دلتنگم، دلتنگم دلتنگ از شهر
بار كن تا بگريزيم به فرسنگ از شهر
كم خود گير به خيل و رمه برمى‏گرديم
بار كن، جان برادر! همه برمى‏گرديم
ماند زين غربت چندى به دغا ياوه من
بيل و داس و تبر و چارق و پاتاوه من
يله گاو و شخ و شخم و رمه از من، هيهات
من غريب از همه ماندم، همه از من، هيهات
آيش سالزد از غربت من باير ماند
چمن از گل، شجر از چلچله بى‏زاير ماند
سال‏ها بى من مسكين به عزيزان بگذشت
به حمل بذر نيفشاندم و ميزان بگذشت

سخت دلتنگم، دلتنگم، دلتنگ از شهر
بار كن، تا بگريزيم به فرسنگ از شهر
بار كن، بار كن، اين دخمه طرّاران است
بار كن، گر همه برف است اگر باران است
بار كن، ديو نيم، طاقت ديوارم نيست
ماهى گول نيم، تاب خشنسارم نيست
من بيابانى‏ام، اين بيشه مرا راحت نيست
بار كن، عرصه جولان من اين ساحت نيست
كم خود گير، به خيل و رمه برمى‏گرديم
بار كن، جان برادر! همه برمى‏گرديم

زهرناك است هلا، راحت نوشينه مرا
كه به سر واقعه‏اى رفته است دوشينه مرا
دخمه‏اى ديدم از سنگِ سيه در بسته
من در آن دخمه به زنجيرِ سيه بربسته
از تنم دود برانگيخته تب چون هيمه
من به يك نيمه چو انگَشت و به ديگر، نيمه
هذيان مى‏رود از كلكم، تب دارم باز
نعره با صبح زنم، مستى شب دارم باز
آب بر روى زنم، عينِ گداز است اين گفت
قصّه كوتاه كنم، سخت دراز است اين گفت
دوش تا صبحدم از مژّه گهر مى‏سفتم
با شب و روز از اين‏گونه خبر مى‏گفتم
برگها را خبر از باد صبا آيا نيست؟
صبح نزديك است اى روزنه‏ها! آيا نيست؟
نغمه‏اى مى‏شنوم، لختى خاموش شويد
همه تن چشميد، اى پنجره‏ها! گوش شويد
هوسى مى‏پزم، اما نه، نواى جرسى است
شبحى مى‏گذرد، شبهه مياريد، كسى است
از برون است صدا، گوش درونم كر نيست
ليكن از بام است، از بام، كسى بر در نيست
اُشترى گم شده از قافله در اين منزل
طيره بر بام كسى گويد »ادرك فانزل«
با كه مى‏گويد، برخيز بپرسيم از هم
وارثانيم ولى كيست به جاى از ادهم؟
ما همه تخته‏سواريم در اين دريابار
هيچ عاقل فكند آيا در دريا، بار؟
شهر ما جودى است، اى نوح! بگو با مردم
جود كن جود، كه تا جو ننمايند گندم
ما همه تخته سواريم، بگو تختى نيست
دزد از ما نبرد صرفه، بگو رختى نيست
هله عوريم چو شمشير در اين غرباقه
گو به فرعونِ جهان‏ها، بجهان عرابه
سامرى كيست كز اين ابجد حرفى بندد؟
يا از اين تعبيه چون بدرقه طرفى بندد
گريه خندد همه چون شمع گرش ديهيم است
ادهمش لنگ شود لنگ، گر ابراهيم است
مرغ، يالى(4) عجب افشاند بريديم پرش
مار دندان غضب راند، شكستيم سرش
هان كه خيزد پى هيجا، بنشانيمش ما
يا كه جا كرده به بيجا، بكشانيمش ما
هيمه تر، كه فروشد؟ بفروزانيمش
طمع تخت كه پخته است؟ بسوزانيمش

بار بنديد، هلا! نغمه چاووشان است
دشت‏ها حامله خون سياووشان است
باغ‏ها از نفسِ لاله عاشق گرمند
راغ‏ها تا افق از خون شقايق گرمند
جاده چنبر زده چون مار كه مار افسا كيست
رود كف كرده كه هان! بحرِ نهنگ‏آسا كيست
كيست آن لايى الاّيى يك‏لا جامه
كه چو شمشيرِ على، گرم كند هنگامه
هله ماييم كه چون تيغ على برّانيم
امّت واحده آن‏جاست كه ما عريانيم
هر كه تزوير كند ايدر، اَشْتَر ماييم
هر كه آماس كند از زر، نشتر ماييم
آن‏كه انبار كند، زاد ستانيم از وى
آن‏كه بيداد كند، داد ستانيم از وى
گاو گو فربهى از بهر كه خواهى كرد؟ آى!
شورِ شيرانِ گرسنه است، چه خواهى كرد؟ آى!
دِرع، گو ترمه كن، اى خصم! كه ما شمشيريم
عور مانديم كه تا جامه دشمن گيريم
بار بنديد، هلا! بانگ تبيره است اينك
قبله تارى است از اين ابر كه تيره است اينك
طبل مى‏غرّد چون رعد، كه ياران، ياران!
رعد مى‏غرد چون طبل كه باران، باران!
كمِ پاتاوه، كمر از پى تاوان بنديد
به شخ آييد، هلا! خيش به گاوان بنديد
آيشِ سالزد است آنچه جهان است امروز
شخم كن، موسم افشاندن جان است امروز
سر نگفتى كه پى رسم گرو خواهى كرد؟
جان بيفشان كه سرِ خصم درو خواهى كرد
مهره بگذار به ماران كه طبق خواهى برد
آخر و آخرت اين است، سبق خواهى برد
سخت دلتنگم دلتنگم دلتنگ از شهر
بار كن تا بگريزيم به فرسنگ از شهر
كمِ خود گير به خيل و رمه برمى‏گرديم
بار كن، جان برادر! همه برمى‏گرديم


قيامت(5)
صبح آمد جبّه شوخگين كرده
يكران نسيم زير زين كرده
صبح آمد يال و بر چو مردوخا
بر دوخته خز به ابره بر چوخا
صبح آمد دلبرانه چون استر
آلوده ردا به خون و خاكستر
صبح آمد صبح عنبرآموده
از ژاله جهان به گوهر آموده
صبح آمد صبح رو به مِه بسته
از ناز بر ابروان گره بسته
صبح آمد صبح سرگران آمد
يكران نسيم زير ران آمد

مى‏كوفد در، هلا، هلا! برخيز
صبح آمده مى‏زند صلا، برخيز!
بيگاه چه خفته‏اى كه گاه آمد
شب رفت و سحر شد و پگاه آمد
گر مى‏دروى، هلا! كنون بايد
گر مى‏كارى، هم اين‏زمان شايد
گر مى‏دروى، كنون حزيرانت؟؟
گر مى‏كارى، رسيد ميزانت
مى‏كوش كنون كه آب در ناو است
گاوانْت به يوغ و يوغ بر گاو است
مى‏برز كنون كه نافه عنبرزاست
مى‏ورز كنون كه خيش مرورزاست
يا داس فرو منه كه حصّاد است
يا كشته دير هشته برباد است
يا ياوه منه زر گرامى را
يا جمله حلال شد حرامى را
يا پاس و عسس نهاده بشمرد مزد
يا بدرقه برد بدره‏ات يا دزد
اى مانده پياده در مه از موهوم
برخيز، هلا! سوار شو، هيهوم
برخيز كه بختِ نو فراز آمد
با جوى تو آبِ رفته باز آمد
برخيز كه آفتاب سر بر زد
در خرمن شامِ تيره آذر زد
برخيز كه نوبت تو مى‏كوفند
اين طبل به دولت تو مى‏كوفند
برخيز و فلك نگر به فرمانت
ايام، ستورِ داغ بر رانت
برخيز و ز حيّه بين كمندت را
نعل از مه نو سم سمندت را
مه بين و ستاره بين به پاداشن
فانوس‏كشانت اندر اين برزن
شب بين و شماله بين به بادافره
چون حاجب و گزمه تو بر درگه

اى دوست! به حقّ دوستى برخيز
وى مغز! اگر نه پوستى، برخيز
بيداردلى كه در جوانى خفت
پيرانه مرا چنان كه دانى گفت
كاى خيره به چارسو فرومانده
بر ششدر آرزو فرومانده
با چار گهر ز نُه طبق رسته
و ز دفتر حق به يك ورق رسته
دروا ز سه نفس با يكى خرسند
از گنج فزون به اندكى خرسند
تا چند بر اين كريوه حيرانى
چون شيوه گران به شيوه گردانى؟
برخيز، كه كاهلان فروماندند
از قافله غافلان فروماندند
اى خفته! اگر نه كاهلى، برخيز
شد قافله، گر نه غافلى، برخيز
اى ماه! چو ماه متّسق گردد
وين آينه‏گون رواق شق گردد
از فاق به فاق بركشند آفاق
قنديل مسيح بگسلند از طاق
اثقال ثقال را بجنبانند
اوتاد جبال را بجنبانند
طومار نجوم را فروپيچند
بحر و بر و بوم را فروپيچند
اى خوب! چو سودها زيان آيد
هنگامه هول در ميان آيد
ريشان به هلاك وارهند از ريم
بيگاه مر استران زهند از بيم
رازى ز رياض برگشايد بند
تازى ز عشار بگسلد پيوند
اى دوست! چو دوستى فراز آيد
از هول، نياز سدّ آز آيد
مادر به لهيب وانهد فرزند
خواهر به نهيب بكشند پيوند
اولاد هلاكت پدر جويند
وز بيم برادران مفر جويند
اى خوب! چو نطفه‏ها شود خون باز
احوالِ جهان شود دگرگون باز
از صور رگ فسردگان جنبد
زنجير جنون مردگان جنبد
از بهر فحول و بى‏تميزان را
مكيال عمل نهند و ميزان را
آن دم كه قضا به اقتضا خواهند
از ما نه رضا نه ارتضا خواهند
آنجا به چه عذر مى‏گريزى تو
اينجا پى عذر اگر نخيزى تو؟

اى دوست! قيام ما قيامت گير
زى فتنه مپو، ره سلامت گير
در دهر مجو طبيب دردآگاه
ز عيسى نفسان، سواى روح‏اللَّه
از غنچه به صبحدم طرى مى‏جو
مستى ز مى مطهّرى مى‏جو
مردان نه ز هركه هر نشان جويند
بوى از گل و گل ز باغبان جويند
از دوست نشان آشنا پرسند
سرمنزل ليلى از صبا پرسند
گر در طلبند، زى عدن پويند
ور لعل و عقيق، از يمن جويند
اى دوست! چو خواهى از كريمان خواه
رم از رمه، رحم از رحيمان خواه
صحبت طلبى، سراغ سينا گير
يا ذيل معلمان دانا گير
خود در خبر است كاندر اين عالم
مى‏بود سزاى سجده گر آدم،
طلاب علوم، ساجدين بودند
مسجود، معلمان دين بودند
اى مير معلمان ربانى!
فيروزه خاتم سليمانى!
اى خانه جهل باژگون كرده!
تعليم جهان به خطّ خون كرده!
در شيشه خاك چون پرى چونى؟
اى رائد ما، مطهرى! چونى؟
اى دوست! يلان و پُردلان رفتند
بر موج كمال، كاملان رفتند
مانديب تو و عهد و عرصه و مردى
اى مرد! چنان مرو كه برگردى


كوچ(6)
گرم جوشان حرم! باده مغانه است امشب
جوش چنگ است و چگور است و چغانه است امشب
هله زين و لوله آفاق مبادا خالى
عالم از نعره عشاق مبادا خالى
ساقيا! دور مدام است، به باطل مپسند
كشتى شرب مدام است، به ساحل مپسند
چشم پيمانه به مى روشن اگر خواهى به
جوش زخم است، ز خُم جوشن اگر خواهى به
از لب جام شفا خواه كه قانون اين است
در خُم آويز كه ميراث فلاطون اين است
صعب صعب اين شب ديرنده ظلام افتاده‏است
گذر قافله عشق به شام افتاده‏است
فتنه آخر ايام كه سهلش ديديم،
صعب نااهل خسى بود كه اهلش ديديم
شوخى دور قمر سعى هنر باطل كرد
خيره هر خير كه كرديم، به شر باطل كرد
اى گم! از اختر شبگرد چراغى بركن
جهد جامى كن و از لاله اياغى بركن
به دليلى كه دل سوخته‏ام مجنون كرد
چشم زخمى زد و آبشخور طبعم خون كرد
به دليلى كه غم‏آموخته رازم خواند
سايه پرورده شمس‏الحق شيرازم خواند
به صفايى كه ندارد فلك مينايى
به وفايى كه نديده‏است كس از خودرايى
كه از اين تفرقه روزى كه كران خواهى كرد،
خاك حسرت به سرِ بى‏هنران خواهى كرد
گاه، بيگاه شد؛ اى سرو خرامان! برخيز
اى سلامت‏سفرِ سوخته‏سامان! برخيز
»پيشتر زآن‏كه شود كاسه سر خاك‏انداز،
خيز و در كاسه زر، آب طربناك انداز«
بهل اين خفتن نوشينه، بيا تا برويم
عشق باريده‏است دوشينه، بيا تا برويم
از بخارا و هرى تا به يمن دوشينه
عشق باريده‏است بر دشت و دمن، دوشينه
ساقى از بهر صبوحى سحرم جامى داد
باد صبح آمد و از باديه پيغامى داد
گفت: باريده‏است، باريده‏است، گل باريده‏است
از در قونيه تا قرطبه مُل باريده‏است
گفت مى‏بارد، مى‏بارد، مَى مى‏بارد
از بيابان حرم تا درِ رَى مى‏بارد
گفت از سيحون تا نيل زمين تر گشته‏است
گل به‏بار آمده و عشق برآور گشته‏است
بهل اين خفتن نوشينه، بيا تا برويم
عشق باريده‏است دوشينه، بيا تا برويم
نوبت ماست، هلا! نوبتى شب، خسته‏است
ديده‏ها بگشاى! خنگى دو در ايوان بسته‏است
دخمه را ماند مشكوى، نه مردارى، خيز!
سر چه مى‏خارى؟ گر عزم سفر دارى، خيز!
هله‏اى همسفران! آيت كوچ است آنك
يله بردوش يلان رايت كوچ است آنك
هين! مپرسيد چه قومند، كه ماييم آخر
خود نه ماييم، كه ماييم و شماييم آخر
بلكه اوييم كه ماييم، نه ماييم، اوييم
ما نه ماييم كه ما هرچه نماييم، اوييم
از چه بحريم؟ مپرسيد كه جوييم اينجا
تا بپوييم و بموييم و بجوييم اينجا
هان كه وقت است اگر جانب جويى گيريد
سرِ اين سلسله با سلسله‏مويى گيريد
جويبار آينه غربت زندانيهاست
جويبار آينه آينه‏گردانيهاست
جمله، سرگشته اوييم كه او سرگشته‏است
صورت اوست اگر آينه ديگر گشته‏است
در خود آن روز كه ديد اين‏همه غوغا برخاست
ما نبوديم كه اين شور تمنّا برخاست
دل تماشايى مِهر است اگر بى‏كينه‏است
كه جهان آينه در آينه در آيينه‏است
مهر يك آينه، يك آينه بدر است اينجا
صبح عيد آينه‏دار شب قدر است اينجا
مصطفى آينه بود، آينه‏وارى گل كرد
هفت شهر آينه را پر سمن و سنبل كرد
رتبه طوطى آيينه‏نگر موسى داشت
مصطفى آينه‏وش رتبه طاووسى داشت
مهر داوود نبى رونق ناهيدى بود
مصطفى آينه حيرت خورشيدى بود
حيرتش عين فنا بود و فنا آيينه‏است
رتبتش »ثمّ دنى« بود و دنى آيينه‏است
ذوق واديدش، اگر چشم تماشا نگذاشت
آفتابش به خسان جرأت حاشا نگذاشت
نعره آينه نيرنگ نقوش است آنجا
يك جهان چشمِ به‏هم‏نامده گوش است آنجا
هرچه جز آينه در گوش دلم افسانه‏است
مرده ريگ پدرم عُتبه مانى خانه‏است
يوسفِ آينه‏بينى است عمويم در بند
ديد در آينه و آينه بر من افكند
در رخ آينه ديدم به نشيب است اين شب
بى‏گمال حامله صبح قريب است اين شب
بادها پيك شرارند، به پا مى‏خيزند
ابرها صاعقه بارند، ز جا مى‏خيزند
هله زين باد و بلا بوى جنون مى‏آيد
نوحِ اين واقعه بر لجه خون مى‏آيد
چشمهاى نگران چشمه خون خواهد شد
غرق خون صحن و سرا، سقف و ستون خواهد شد
سيل سرب آيد و خون، تخته‏سواران در وى
سايه و بركه و شب، جنبش ماران در وى
اسبها صد رمه پى كرده، شناور بر خون
گرگها يخ‏زده بر لاشه، كبوتر بر خون
بادها نعره‏زنان، پويه‏كنان در كردر
مادران موى‏كَنان، مويه‏كنان در كردر
رقصِ كوه است كه بر پشته فرو مى‏غلتد
بر سر ريگِ روان، كشته فرو مى‏غلتد
مى‏دوانند يلان، مركبشان پى كرده‏است
دشتها را تنشان بى سرشان طى كرده‏است
زير باران يله در سلسله، مردان بى‏سر
طبل‏ها خامش و در ولوله مردان بى‏سر
يلِ تكبير سلاحيم در آن ميدان، ما
ناگهان دست و گريبان شده با شيطان، ما
خوان هشتم - كه شنيديد - به راه افتاده‏است
تهمتن كيست كه كاووس به چاه افتاده‏است
كيست كاووس؟ تو در سيطره ديو اينجا
وارث پور قباد و پسر گيو اينجا
مژده امروز شما را كه تهمتن زاده است
حبل اللهىِ توحيد به چاه افتاده است
زلفِ آشوبى »رب« در شب »هو« پيچيده‏است
در جهان واعتصموا اعتصموا پيچيده‏است
اى شوانان كه شماييد بر آن فرغرها!
رمه‏ها تشنه شورند در اين كردرها
اى شوانان صحارى كه صحاريتان خوش
آبتان، آتشتان، باد بهاريتان خوش
مرجتان، مرتعتان سبز، مراعى خرّم
راعيان از رمه، باز از رمه راعى خرّم
رمه‏ها تشنه شورند، اگر با ايليد
كرّنايى بدمانيد كه اسرافيليد
عمرِ آن پير شوان باد كه شورى دارد
از گل غيبيان جام حضورى دارد
عمر آن پيرِ شوان باد كه ديدارش هست
دم بيدار گرو، ديده بيدارش هست
هله، هيهاى وى است اين‏كه فرا مى‏پيچد
مى‏زند صاعقه بر صخره و وامى‏پيچد
كه برانيد و ممانيد، گذرگه تارى است
گر به ره نور نجاتى است، همين بيدارى است
اى بسا خلق كه زين دم‏دمه‏ها درماندند
عبرت است اى همه زينسان رمه‏ها درماندند
ره نه اين است، ره آغشته ما افتاده است
از زل تا به ابد كشته ما افتاده است
بهل اين خفتن نوشينه، بيا تا برويم
عشق باريده‏ست دوشينه، بيا تا برويم
دخمه را ماند مشكوى، نه مردارى، خيز!
سر چه مى‏خارى؟ گر عزم سفر دارى خيز!...


اى شرار دل افروخته(7)
مفت حيرت‏سبقان، سيلى الفت كارى‏است
رخ مأنوس‏ترين آينه‏ها زنگارى است
حسن خون مى‏مزد و عشق نمك مى‏ريزد
شش جهت زخم بر اين هفت فلك مى‏ريزد
خستگان - پاس حيا - دعوى راحت دارند
خنده‏ها - گر برسى - بوى جراحت دارند
محض زخم است شكرخند گل، امّا تازه است
بوسه - تا غنچه دهانى بدرد - خميازه است
گرچه ناسورترين لاله اياغى دارد
نشنيديم كسى را كه دماغى دارد
جوش داغ است چمن، رخت شقايق نيلى است
لاله سرخ است، نه از باده، كه سرخ از سيلى است
گر شميم است، در اين باديه شومش يابى
ور نسيم است، به يك عشوه سمومش يابى
دوش ناموس غمش گفت نوا بنماييد
لاف و دعوى بگذاريد و گوا بنماييد
عشق داوى است كه بر نرد قلندر بازند
دنيى و عقبى و پيوند و سر و زر بازند
گريه باجى است كه از نقد كرامت گيرند
ديت از قاتل و از كشته غرامت گيرند
جوشِ جور است، يلى هفت‏خطى مى‏جوييم
لايق لجه تقدير بطى مى‏جوييم
غيرت بت‏شكنش گفت كه آتش بنماى
تا خط جور حريفم، مَى بيغش بنماى
هله با ماه در اين پرده رسيلى خواهم
همچو دف آينه را رنجه سيلى خواهم

مفت حيرت‏سبقان، سيلى الفت كارى است
رخ مأنوس‏ترين آينه‏ها زنگارى است
حسن خون مى‏مزد و عشق نمك مى‏ريزد
شش‏جهت زخم بر اين هفت‏فلك مى‏ريزد
زين سبق وحشت سيماب ظريفان را بس
عبرت آيينه مهتاب حريفان را بس
اى نسيم سحر! از باديه مجنون برخيز
اى شميم جگر! از چاه نفس خون برخيز
اى نشاط گل شبگير! نيازى گل كن
اى شب گريه مستانه! گذارى گل كن
اى شرار دل افروخته! در بسمل گير
اى گداز نفس سوخته! در محمل گير
اى سحر! - شادى شب - روزِ وداع است امروز
بى تو بازارِ جهان هيچ‏متاع است امروز
بار مى‏بندى و داغ از سفر اينك ماييم
بى تو از بار فروبسته‏تر اينك ماييم
اى رفيقان سفر! اين رهِ پر خون چون است؟
غم يك ليلى و صد طايفه مجنون چون است؟
هله، حنظل شكن اى چشمِ غبارآلوده!
يا تو بيدار شو، اى بختِ خمارآلوده!
اى كبود شب وادى يله در خون بى‏تو!
خفته در آغل گرگان گله در خون بى‏تو!
اى دلت جوشن ايمان يلان در ناورد!
واى دعايت سپر زنده‏دلان در ناورد!
بى‏تو صعب است كه سوداى نخستين گيرند
پى آزادى لبنان و فلسطين گيرند
بى‏تو صعب است كه سيمرغ بپرّد تا قاف
بى‏تو صعب است هيوار شود استضعاف
فتنه بيدار شد، اى طالع خواب‏آلوده!
شرق شيطان زده و غرب شراب‏آلوده
موج كشتى‏شكن، اى نوح مويد! درياب
دشمنان طعنه‏زن، اى روح مجرد! درياب
آفتابا! شب محنت مَه اين صحرا باش
هله گر ماه نه‏اى، در شب ما شعرا باش


خضر هم از شكن زلف تو در گمراهى است(8)
خضر هم از شكن زلف تو در گمراهى است
بعد از اين زخم و عطش رهزن مرگ‏آگاهى است
در نماز همه حتى منِ من بى او نيست
بى صنم صومعه، بى قبله شمن نيكو نيست
بعد از اين نكته زاهد به قلندر گيرند
زمره مدرسه در ميكده لنگر گيرند
»بعد از اين خرقه صوفى به خرابات آرند
شطح و طامات به بازار خرافات آرند«
بعد از اين زخم در آدينه شگون خواهد بود
شنبه تا وضويى است به خون خواهد بود
مستحب است در آيينه جراحت ديدن
بهر اخيار ز اغيار صراحت ديدن
بعد از اين موجب رشك است تماشا، هشدار
از پس پرده اشك است تماشا، هشدار
قحبه است عشرت ديروز الا بيگانه است
تاب كابينت اگر هست، بلا در خانه است
جوش شوق است و شباب است، كه را آميزه است
بيوه پابست ولا نيست بلا دوشيزه است

بعد از اين زخم و عطش رهزن مرگ‏آگاهى است
خضر هم از شكن زلف تو در گمراهى است
»من به خال لبت اى دوست گرفتار شدم
چشم بيمار تو را ديدم و بيمار شدم«
بعد از اين از من و دل رنگ ملامت برخاست
تقيه از تيغ تو تا صبح قيامت برخاست
بعد از اين سجده به گل، غسل به مَى خواهم كرد
ذكر تسبيح و دعا با دف و نى خواهم كرد
پاى‏كوبان سرِ بى‏تن به حرم خواهم برد
ركعتى سجده بى‏من به صنم خواهم برد
دست‏افشان دل مسكين به دعا خواهم‏سوخت
تا سپندى به سرِ كوى شما خواهم‏سوخت
هله خيزيد كه ما بر سر بازار شويم
دگر از مسجد و از مدرسه بيزار شويم
نه كليساست، نه كعبه، نه كنشت است اينجا
فهم پيمانه حديث سر و خشت است اينجا
قبله اهل سعادت درِ عياران است
ور نه در صومعه سوداى سيهكاران است
من چه دانم كه بُوَد خواجه مسلمان، يا نيست
در اُحُد هر كه ز احمد نبود، سفيانى است
هله خيزيد كه ما راه قلندر گيريم
زمره از مدرسه در ميكده لنگر گيريم
در حرم آتشى از ناله نَى اندازيم
يا شبى صومعه را در خُمِ مَى اندازيم
خيز تا نيم شبى دامن دولت گيريم
ره‏روانيم، چرا چله عزلت گيريم؟
شوق پيشى سبق از ذوق پشيمانى برد
باز پاى آبله از پينه پيشانى برد
زاهدا! شرمى از آن چشم شراب‏آلوده
پيش كوثر بهل اين آب تراب‏آلوده
راهرو گر خضر است، ابن سبيل است اينجا
دو دماغى برسان، باده سبيل است اينجا
زاهدا! نخوت اين دلق مزوّر تا كى؟
اى خمار در خمّار مكدّر تا كى؟
چون گل از آب گرفتند كه را مست افتاد
خواجه هفتاد بهار است كه در شست افتاد
خواجه هفتاد بهار است حنا مى‏بندد
به نسيم گلى احرام منا مى‏بندد
اى خوش آن غنچه كه در باغ سنانش گيرند
حيف رمحى كه بتابند و كمانش گيرند
ملح يك عربده از شور جهانى خوشتر
عرصه تنگ است، كلوخى ز كمانى خوشتر
خواجه گر سايه دولت به گمان خواهد زد
پنبه ريش بدين كهنه‏كمان خواهد زد

اى جوانان چمن! فرصت باليدن نيست
و هم‏اين يك دو نفس جز پى ناليدن نيست
به زبان گل و مُل ناميه خون مى‏گريد
گوش اگر مى‏شنود صبر و سكون مى‏گريد
واحه از ولوله، وادى ز سخن خامش نيست
چشمه از غلغله يك چشم زدن خامش نيست
نه ز گل بود و نه از غنچه سراغى در باغ
غم دهانى بدريد از سرِ داغى در باغ
غنچه لعلى است ز خون رسته كه بنمودندش
گُل دهانى است به خون شسته كه بگشودندش
به زبانى كه زبان‏بند شود هوش آنجا
ده زبان است عجب سوسن خاموش آنجا
گر نه گنگيد و نه گيجيد و به غش آلوده
جوش نطق است در اين ]؟[ عطش آلوده
بشنويد، اين دژ جادو تهى از رازى نيست
هر كجا نيست دهان خالى از آوازى نيست
اى بسا مست كه از شرب مدام آسوده است
وى بسا نطق كه از ذهن كلام آسوده است
شش جهت اين چمن آواز فنا مى‏خواند
نُه فلك بى‏دهن آواز فنا مى‏خواند
چرخ صفر است اگر گوى زمين مى‏گردد
رقص مرگ است اگر چرخ برين مى‏گردد
عمق اين دشت بريديم به كرّات از وهم
صرعيانند در اين باديه ذرّات از وهم
كوى ليلى است كه از غربت مجنون ياد است
قصه كوته كنم، اين واحه جنون‏آباد است

اى جوانان چمن! مشعله خون بايد داشت
بعد از اين مشغله اهل جنون بايد داشت
عقل با واهمه آغشته و فهم‏آلوده است
و گر اينجا سخنم بيهده وهم آلوده است
يك نمك مرهم و صد لاله جراحت دارم
بى‏نمك نيست اگر شور صراحت دارم

اى جوانان چمن! روح بهاران بگذشت
چشمه ابر، سترون شد و باران بگذشت
خشكرود است در اين مزرعه جيحون زين پس
خشكسال است، هلا تا چه كند خون زين پس
قحط آب است، تو از آب چه مى‏دانى؟ هان!
از گدار و تك و پاياب چه مى‏دانى؟ هان!
قحط آب است، تو از قحط چه مى‏فهمى؟ هيچ!
از تموز و عطش رهط چه مى‏فهمى؟ هيچ!
گر نه بر مركب سودا و جنون خواهى رفت،
قحط آب است، در اين باديه چون خواهى رفت؟
هله منشين كه سواران تف اين‏سان رفتند
تا پديد است يلان صف به صف اين‏سان رفتند
درد دين را نه به ما سيل هرات آورده است
اين علم را عطش شط فرات آورده است
خواب ديدم كه شب اين بنگره طى خواهد كرد
پاره سرخ كسى بر سر نى خواهد كرد
پيك صبحيم اگر غنچه اگر گل در باغ
قحط آب است ببنديم ز خون مُل در باغ
پيك صبحيم، چو گل حربه عريان داريم
واى بسا دشنه كه در چاك گريبان داريم
آستين‏ها چو نيام است و يد بيضا تيغ
در شب تيه شود معجزه موساها تيغ
خشت بالين مسيحا پى آسودن نيست
بعد از اين هستى مردانه پى بودن نيست

باز يك هاله مه از هرم تب آماسيده است
يك افق لاشه مسموم شب آماسيده است
جوش تبخاله و پاى آبله اخترهاست
بويناك است هوا، از نفس اژدرهاست
چاك چاك است دل مُرده صحرا در باد
بوى خون مى‏چكد از گرده صحرا در باد
بيشه در يورش ناسور عفونت خسته‏است
رفتن از قافله، از جاده سكونت خسته‏است
رشته رود روان پشت به دريا دارد
چشمه سلسله در سلسله در پا دارد
جام درياى دل از دست سبو لغزيده است
قبله زآن‏سو كه نماز است، فرو لغزيده است
فارغ از مصر در آيينه غربت چون ماه
يوسف اشتر مستند عزيزان در چاه
گفتم اين شب، پدرم گفت كه شب ماتم نيست
يله كن شتربه‏بازارتر از عالم نيست
گفتم اين تب، پدرم گفت مكاهش جاويد
شير و نيزار به كار است، ببين در خورشيد
گفتم آتش، پدرم گفت مجوى از شبتاب
كم بوزينه و سرما، به دروگر مشتاب
گفتم آيين، پدرم گفت كه با آيينه است
گفتم اين دل، پدرم گفت اگر بى‏كينه است
گفتم ايمان، پدرم گفت كه باور باقى است
بنگردان دل و هشدار كه اختر باقى است
گفتم انسان، پدرم گفت كه نسيانش كشت
اين همان مرغ بهشتى است كه عصيانش كشت
گفتم آبا، پدرم گفت ملاك آينده است
بعد از اين حرمت اينجاست اگر پاينده است
گفتم ابنا، پدرم گفت بر آباشان گير
كام و ناكام به ميزان مهاباشان گير
گفتم آفت، پدرم گفت دليرى با دوست
گفتم آهو، پدرم گفت كه شيرى آهوست
گفتم اقران، پدرم گفت كريمان بهتر
گفتم اعوان، پدرم گفت عزيمان بهتر
گفتم اسما، پدرم گفت كه در اثنا بين
شود در اين آينه هم به صورت و هم معنا بين
بر لب كنگره آواز كبوتر يا هوست
در دل منظره تقواى پلنگ از آهوست
ماكيانها به غضب ساز خروسان دارند
شيرمردان عجب ناز عروسان دارند
شو در اين سوق، رم طاقيه‏پوشان بنگر
جوش دستار به پاهنگه‏فروشان بنگر
خاربن جلوه‏فروش آمده در گلشن‏ها
سركشى دوخته بر قامت گل جوشن‏ها
واى كوفان شنو از ناى هزاران در باغ
قهر طوفان نگر از باد بهاران در باغ
تب و شب بين كه به يك جام عجين افتاده است
واز تعب لرزه در اندام زمين افتاده است
تب و شب صورت و معناست در اثنا آنك
ظاهر باهر اسمى است از اسما آنك
تب و شب عين ستوه است، دريغا خورشيد
عطسه در پوزه كوه است دريغا خورشيد


تبارنامه انسان(9)
صرعى، نه چون توّهم صرعى نمودناك
پتياره‏اى است در تك اين غار دودناك
گيرم چو ديوپاى، خيالى تنيده‏ايد
او را نه ديده‏ايد، نه هرگز شنيده‏ايد
در صحبت شتاب و درنگى كه نيست باز
با آب و صخره هست به رنگى كه نيست باز
از باد اگر به شعبده شولا برآوريد
زين صورت نهفته هيولا برآوريد
سامان روم را هوس راهيان نسوخت
در آب ژرف هم نفس ماهيان نسوخت
اينجا نزاع آتش و دامان دروغ كيست؟
پيكار خواجگان و غلامان دروغ كيست؟
سلطان، غلامباره‏تر از زمره شماست
افسانه، شيره‏اى است كه در خمره شماست
در خفيه دوستيد شمايان كه دشمنيد
چو درهم دوروى، دو روحيد و يك تنيد
اِستادن است كام شما گر دو تا شويد
امروز بنده‏ايد كه فردا خدا شويد

با وى ستاه ديو معاصى، سياه و صعب
آنك شبى چو نامه عاصى، سياه و صعب
انسان، كبودناخن سرماى احتضار
ايمان، سياه‏جامه شبهاى انتظار
سقف و سرا گرفته‏تر از دخمه مجوس
سنگين شبى، زمين دژم و آسمان عبوس
گيتى چو غار ديو، فرو خفته در عفن
روح مهيب مرگ، برآشفته در كفن
طوفان بويناك هلاك از ستيغ درد
خون مى‏چكد به باره چو باران ز ميغ درد
مردان ره، حصارى وسواس هست و نيست
از بيم مرگ، مرده پى پاس هست و نيست
طفلان خوى كرده به سوداى چنگ و سنگ
مردانه مى‏تپند به وسواس رنگ و ننگ
بگذار آتش از تب طوفان برآورم
دود از تبارنامه انسان برآورم
زخمى زنم كه ميخ امان را برآورد
سيلى شوم كه بيخ جهان را برآورد

اى خلق! تار و پود شما دلق ژنده‏اى است
سنجيده‏ام، خداى شما نيز بنده‏اى است
او بنده باره‏اى است، شما بنده‏واره‏ايد
در چمبريد هر دو، ولى هيچ‏كاره‏ايد
اين گيرودار، عرصه مرد نَبَرده نيست
اينجا عزيز نيست اميرى كه برده نيست

بعث و نشور، نخله به شوراب كِشتن است
بوزينه‏وار هيمه به شبتاب هِشتن است
ديرى است اين كه نخله به شوراب مى‏بريم
بوزينه‏وار هيمه به شبتاب مى‏بريم
روزى خدا تمرّد ما را بهانه كرد
قابيل كينه كرد و خدا را روانه كرد
آن روز تا نمازِ دگر هم خدا نماند
با ما پى وداع سفر هم خدا نماند
آن روز عمر و عافيت از ماه و سال رفت
شيرينى از حلاوت و حسن از جمال رفت
آن روز زنده مرده انسان فريسه شد
غربت وليمه آمد و غيبت هريسه شد
گيتى دريغِ كُشته و اندوهِ كِشته است
اين قصه در صحيفه آدم نوشته است

سوگند مى‏خورم كه خدا نيست در زمين
غير از شما و رنج شما نيست در زمين


پيشكش به مقام رفيع ولايت
نى‏انبان مشرك(10)
موهوم مى‏سگالد از اين‏سان دگر شدن
اين گاو بى‏سروى نخواهد بقر شدن
صبح نخست، اختر شب تاو را نكشت
اى پير! با تو ام، پدرت گاو را نكشت
يك پاره كم، دو پاس دگر تا سپيده بود
تا آمدى تو، سامرى اينجا رسيده بود
بتخانه است كعبه، هبل را نشانه كن
باور نمى‏كنى؟ قدمى سيرِ خانه كن
گوساله‏اى است بر سر هر كوى و كنگره
ايدون جهان نبود پر از بانگ و بنگره

اى مردم، آى مردم، مردم! دگر شديد
زير و زبر شديد، هبا و هدر شديد
اين بانگ زير و زار، خروش شما نبود
بو شسب، ديو چرت، سروش شما نبود
بوشسب، ديو خفتن بيگاه، ديو مرگ
ديو سياه تفرقه مرد و تيغ و ترگ
بوشسب، ديو فتنه ماندن به وقت كوچ
بوشسب، ديو احول اكفند، ديو لوچ
اين طبلِ ماندن است، شما گرمِ راندنيد
هان؟! گرمِ راندنيد و يا نرمِ ماندنيد
ايدر گران زديد، به گوش گران زديد
اى طبل در گليم كه در طاوران زديد؟

اى پير! با تو ام، پدرت گاو را نكشت
صبح نخست، اختر شب‏تاو را نكشت
مسكين هگرز غير منافق نبود شب
كاذب نبود صبح، كه صادق نبود شب
با وى مُقِر بُدند، پس انكارشان نكرد
گفتند با توايم، پديدارشان نكرد
گفتند با توايم، تو كفو كفايتى
والى ولاى توست، تو صاحب ولايتى
گفتند با توايم، سر شور و شر نداشت
با وى مُقِر بُدند به ظاهر، مفر نداشت
اى پير! با توام، پسرى تو، پدر نه‏اى
بر من مگير، هان! تو تويى، بيشر نه‏اى
اينان مُقِر نيند تو را خود، مفر نماند
جز »قَد قُتِل« نماند، كه جز »من كَفَر« نماند

اى مردم، آى مردم، مردم! خدا، خداست
نامردم‏اند اين همه، راه شما جداست
اى مردم، آى مردم، شيطان مزوّر است
ديو و دد است، ليك در انسان مصوّر است
اى مردم! اين گريوه تهى نيست، بشنويد
در سايه، ديو سرو سهى نيست، بشنويد
هين آفتاب...! جلوه در سايه بهر چيست؟
دعوت به كيست؟ دعوى بى‏مايه بهر چيست؟
گيرم ولى نى‏اند حريفان، ولى كجاست؟
ما قنبريم - كورى قنفذ - على كجاست؟
گيرم ولى نى‏اند حريفان، بهانه چيست؟
ما رهرويم، رهروى آگهانه چيست؟
گيرم ولى نى‏اند حريفان، شما كه‏ايد؟
اينها ظرافت است ظريفان شما كه‏ايد؟
آرى شما كه‏ايد؟ بدين‏جا كى آمديد؟
زين زمره نيستيد، مگر با وى آمديد؟
جوش بهار بود وى... اين... طرفه‏هاى اوست
باد افره شماست، همان كرفه‏هاى اوست
مفرط نبود، بر سر امساك هم نبود
او سيل بود، بى خس و خاشاك هم نبود
بر باغ و راغ زد، گل و خس را به سر دواند
بر درد و داغ زد، همه كس را به سر دواند
از شرق و غرب، غث و ثمين را به لُجّه ريخت
آرى، ركيك را و رصين را به لُجّه ريخت
اين زمره حل شدند در او چون شكر در آب
مانديد بر كرانه شما چون پر غراب

اى مردم، آى مردم، مردم! خدا، خداست
نامردمند اين‏همه، راه شما جداست
سوگند مى‏خورم كه در اينها فروغ نيست
دنياى ما جداست كه دينها دروغ نيست
كى ارغنون سه‏تاست كه خنياست در زمين
دنياى ما دوتاست، دو دنياست در زمين
معبود ديد عيسى و قيصر عبيد ديد
انگور ديد آدم و شيطان نبيد ديد
اينان پس‏اوفتاده شيطان و قيصرند
آلوده نبيد و عبيدند، اعورند
ما را دو ديده داد، اگر اين دو خود يكى است
ما را دو ديده داد، ولى اين دو ديده نيست
مضطر مباش، ديده سَر شمع پيش پاست
خودسر مباش، ديده سِر سمع اولياست
تن جان منجلى است، بهل ديده واكند
دل از ازل ولى است، بهل ديده واكند
باز اين دو كفه‏اند به شاهين رها شده
آن آفتاب ظهر كه در شب سها شده
آن آفتاب پاك كه اينجا كلف زده است
دريوزه هواست كه طبعش صلف زده است
آن آفتاب ناب كه عقل است و عاشقى است
آن روح مستطاب كه منگ از منافقى است
آن فطرت لطيف كه عقل است و عشق و روح
تن با وى و صراط همان عرشه است و نوح

اى پير! با تو ام، تو امام زمان نه‏اى
اما كه با تو گفت كه كهف امان نه‏اى؟
انگار احمدى، يله شو، منصرف باش
كشتى تويى و كهف تويى، معتكف مباش
دجله است اين حوالى و لُجّه است اين مجال
اما تو بخت دارى و نيكند اين رجال
دلمرده كيست؟ زده‏دلان را روانه كن
بتخانه است كعبه، هُبل را نشانه كن
مردم امانت‏اند، امين اين طرف تويى
نفس تو مردمند، تويى »من عرف« تويى
راه تو مردمند، دل رهزنان بسوز
با خويشتن بساز، دل دشمنان بسوز
گر قافله است، خار و غبار است در ميان
ور قبله است، رمى جمار است در ميان

اى پير! با تو ام، پدرت گاو را نكشت
صبح نخست اختر شب‏تاو را نكشت
مسكين هگرز غير منافق نبود شب
كاذب نبود صبح كه صادق نبود شب
با وى مُقِر بدند به ظاهر، مفر نماند
با تو مقر نى‏اند بتان، جز تبر نماند

اى مردم، آى مردم، مردم! خروه نيست
اى بانگ شكوه است، غريو شكوه نيست
مرغى است بى‏خروه كه بيگه خروش كرد
بوشسب هرزه بود كه بانگ سروش كرد
بانگ سروش نيست كه او مرغى عرشى است
از اختران بپرس كه اين نغمه فرشى است
بانگ سروش نيست، كلوخ و حجر نه‏ايم
ما اهل قريه‏ايم، غريب و قجر نه‏ايم
ما اهل قريه‏ايم، رگ دشنه نبض ماست
فرياد بسط ماست، لب بسته قبض ماست
خود ذره زائد است، ولى صد جهان كم است
زين قبض و بسط ماست وصالى كه هر دم است
كورى در اين سواد به خود ظنّ نور برد
ما مرد ظن نه‏ايم، شعور حضور برد
كشتى ز دجله نيست كه تابوت و حجله است
دجال احول است، جهان جمله دجله است
دركش جهالت است، جهولى كه مُدرِك است
اين قبض و بسط نيست، نى‏انبان مشرك است

اى پير! مى‏دمند، در اين مشك مى‏دمند
در زير و زار، اين‏همه از رشك مى‏دمند
اى چشم فضل! با تو فضوليدن اين همه؟
با صور انقلاب شخوليدن اين همه؟

هين، شور كرّه‏هاست كه رم مى‏خورند باز
دم مى‏دمند جوقى و دم مى‏خورند باز
دم مى‏دمند جوقى و دم مى‏خورند باز
هين شور كرّه‏هاست كه رم مى‏خورند باز


امت واحده از شرق به پا خواهد خاست(11)
شرحه شرحه است صدا در باد، شب‏پا رفته است
نقل امشب نيست، از بَرساد، شب‏پا رفته است
بر دهل، بى‏هنگ، بى‏هنجار، مى‏كوفد باد
ضرب شب‏پا نيست، ناهموار مى‏كوفد باد

جگرم داغ ملامت نيست، كسبم دشنه است
باز بى‏نفت است فانوسم، اسبم تشنه است
آب در چشمه نبود امروز، چشمم نم خورد
چشمه در آب شناور بود، اسبم رم خورد
مى‏دمد ماه، دوتارم كو؟ شب تنها نيست
زخمه آبستن هذيان است، تب تنها نيست
آسمان را مه انبوه دگر خواهد كردد
نيمه‏شب خيل گراز از كوه سر خواهد كرد
بيشه درواست، خروش دد و ديو از قريه است
هله عوّاى سگان است، غريو از قريه است
آن طرف صخره‏كن است اين باد، سنگ ايمن نيست
ماديانها يله در تنگند، تنگ ايمن نيست
هاله دستار هلال است، زمين خواهد سوخت
تَفِ طوفان جلال است، زمين خواهد سوخت

مى‏دمد ماه، دو تارم كو؟ راحت صعب است
بوسه داع سبك نيست، جراحت صعب است
روزبانان شب فردا، به فريرون ماندند
خيمه‏اى داشت فلاطون كه به هامون ماندند
شهر سيمرغ سترگى است كه پوپك مرده است
كوچه‏ها كوچ بزرگى است كه كودك مرده است
خانه گرداب گناهى است كه پايابش نيست
خواجه مرداب سياهى است كه مهتابش نيست
دوش رؤيازده‏اى باغ حقايق ديده است
داغ ديده است، ولى داغ شقايق ديده است
حيف شد، خوابگزاران پى آيين ماندند
مرغ حق بانگ نزد، در ده پايين ماندند
حيف شد، زورق ذوالنون لب دريا واماند
ميخ خرگاه فلاطون به ثريا واماند
حيف شد، بى‏خبرى خنگ خبر را زاييد
ظلمت آبستن شر بود، بشر را زاييد

صبحدم گاو ... نه، بقراط جنين را مى‏كافت
پسر سايه سقراط زمين را مى‏كافت
هور بى‏شعله سر مى‏زد و كيوان مى‏سوخت
وهم مى‏كاشت سوارى كه كه در ايوان مى‏سوخت
ماسوى را به دم تيغ سوا مى‏كردند
مى‏شمردند جهان را و جدا مى‏كردند
گريه روح روان بود كه جان طغيان كرد
صبح تاراج زمين بود، زمان طغيان كرد

مى‏دمد ماه، دوتارم كو؟ كسبم دشنه است
باز بى‏نفت است فانوسم، اسبم تشنه است
ديده باز از پى تسكينم خون مى‏بارد
باز از پنجه مسكينم خون مى‏بارد
باد... اين باد غريب است، غريب است اين باد
روح ديو است، دروج است، فريب است اين باد
شايد از سلسله ضحّاك رهيده است امشب
اهرمن شايد زنجير بريده‏است امشب
نقل افتادن هيكل نيست، هيكل بالى است
حشر ديوان سليمان است، خم‏ها خالى است
يله كن، باد و بلا نيست، عدم مى‏توفد
فتنه عاد ثمود است به‏هم مى‏توفد
خاك مى‏شورد، مى‏بالد، برمى‏خيزد
سنگ مى‏جنبد، مى‏نالد، برمى‏خيزد
آسمان زلزله بيزاست، نمى‏دانستم
كوه را پاى گريز است، نمى‏دانستم

هله، باد است بجنبيد كه راحت صعب است
بوسه داغ سبك نيست، جراحت صعب است
حِبْر مقدونيه مى‏گفت سقر سقراط است
نه كه بقراط بقر نيست، بقر بقراط است
جنس سقراط سقر بود، سمندر را ساخت
مُثُل حِبر بقر بود، سكندر را ساخت
ديك در منظر بدخواه غراب‏البين است
گاو مقدونيه در عكا، ذوالقرنين است
بتگران در همه ادوار دروگر بودند
»سدنه فلسفه اوبار« سروگر بودند
بارها جهد شبانان رمه را ايمن كرد
شره شاخ‏تراشان همه را ريمن كرد
ميخ خرگاه فلاطون خر عيسى را كشت
پسر سايه سقراط كليسا را كشت
تا فلاطون، تب تيمار، دو منزل طى كرد
پسر سايه سقراط سفر را پى كرد
شهر را مردم شنعار عمارت كردند
سدنه فلسفه اوبار زيارت كردند
شهر سيمرغ سترگى است كه پوپك مرده است
كوچه‏ها كوچ بزرگى است كه كودك مرده است
خوب را سفسطه دايم دونان بد كرد
كوچ را سدنه بتخانه يونان سد كرد
كل اگر راه‏برى نوعند، جزوى جنس‏اند
جنس جنس حيوان كلى است، بعضى انس‏اند
هله زين بلبله صد بار دگر شد گيتى
بوعلى گم شد و بقراط، بقر شد گيتى
شاخ در شاخ بر اين مرج مجارا رفته است
گاه اگر شاخ‏ورى نيست، مدارا رفته است
تو گلى بودى و خس ماند، دريغا انسان
اشرفى رفت و اخس ماند، دريغا انسان
بمگو صعب‏تراشى است... تو سهل‏انديشى
قصه عشب و كلا نيست، تو جهل‏انديشى
چشم از اين تعميه‏ها كَفت اگر كَفت اينجا
كار از اين تسميه‏ها رفت اگر رفت اينجا
اشرفت گفت و به »بل هم اضل« افتادت راه
از اخس تا به كدامين وحل افتادت راه؟
كورى از شبهه اين گرد، غريب است اين باد
سرمه ديو دروج است، فريب است اين باد

از جم، از جمجمه، از نيل روايت مى‏كرد
پدرم از رمه، از ايل روايت مى‏كرد
جزمى پير، نه شك داشت، نه لاادرى بود
از اُحُد آينه مى‏ساخت، ولى بدرى بود
مويه‏گر بود، به مظلومى حق باور داشت
شاهدم انس عجيبى است كه با حيدر داشت
از جهولان گله مى‏كرد كه نااهلانند
دشمن بولحكمان بود كه بوجهلانند
فضل مى‏گفت كرا خواست فضولى بگذاشت
با حكيم سره اين گيجى و گولى بگذاشت
سير قاف است سرِ مرغ همايون داريد
ژاژخايى است اگر نطق فلاطون داريد

هله، باد است، بجنبيد، صراحت صعب است
بوسه داغ سبك نيست، جراحت صعب است
مارب از سيل شكسته است، بجنبيد آخر
مارد از سلسله رسته است، بجنبيد آخر
توأمانند مه و ماه بگويم يا نه؟
كار صعب است در اين راه، بگويم يا نه؟

هله در تيه يكى خواب اريحا را ديد
كسى از سامريان اسب يشوعا را ديد
نيل اين قوم شماييد كه نيليد از خشم
خصم راهيد و رمه، دشمن ايليد از خشم
چند دم‏لابه كه هستيد و تعقل داريد
سيل يا سيلى... اگر بخت توكل داريد

كار صعب است در اين راه، بگويم يا نه؟
توأمانند مه و ماه، بگويم يا نه؟
تا نگوييد كه بى‏رسم، برون از حد گفت
فتنه كفر و نفاقند عرب، احمد گفت
اين دكان يله بى‏سود، گهى بى‏ضر بود
كاش گوساله اين نفس‏پرستان زر بود
تا مذكّر به جهان است و مؤنث برجاست
هُبَل شهوت اين قوم مخنّت برجاست
كامشان نيست اگر ننگى اگر نامى هست
دين و دنيا بفروشند اگر كامى هست
اى شما خفته به اميد، عرب صوفى نيست
اهل اين باديه شامى است اگر كوفى نيست

كار صعب است در اين راه، بگويم يا نه؟
توأمانند مه و ماه، بگويم يا نه؟
يال هنگامه اين شير بجنبانيدند
گيتى از واهمه شمشير بجنبانيدند
هفت اقليم جهان از تب ما لرزيده است
مردم ارزد به همان صبح، كه شب ورزيده است
دستبردى سره كرديم، غرامت با ماست
اگر از ره بنگرديم، كرامت با ماست
و گر از زمره بريديم، رميدن بى‏جاست
چاره تيغ دعا نيست، دميدن بى‏جاست
رسن و حنجره صعب است، هلا، بر جا باش
انتقام سره صعب است، هلا، بر جا باش
رفع اين رخنه به گل نيست، خسارت ننگ است
كارِ گِل، كامه دل نيست، اسارت ننگ است
كار صعب است در اين راه، بگويم يا نه؟
توأمانند مه و ماه، بگويم يا نه؟
شرق از مَرمَره تا سند به پا مى‏خيزد
خلق از افريقيه تا هند به پا مى‏خيزد
خون تاجيك دگر جوش جنون خواهد زد
ازبك از آمويه پاپوش به خون خواهد زد
باشه در صخره كشمير فزون خواهدشد
ببرى از بيشه بنگال برون خواهدشد
تركمن بر زبر باد سفر خواهيم كرد
باز افغان به جهان عربده سر خواهد كرد
روم عثمانى از آيينه برون خواهد تاخت
ترك شروانى از ارمن به ليون خواهد تاخت
اور و اربيل مپندار كه بى‏آيين است
كرد، سالار امين است، صلاح‏الدين است
دوش نقشى به زمين آمد و نقشى برخاست
آذرخشى بدرخشيد و درفشى برخاست
صبح امكان محال است در عالم امروز
حشر رايات جلال است در عالم امروز
گيتى از اشتلم شيعه دژم خواهد شد
جيش سنّى و اباضيّه به هم خواهد شد
زيدى و مالكى افسانه دگر خواهد كرد
شافعى و حنفى ترك سَمر خواهد كرد
هله رعد است، هلا برق به پا خواهد خاست
اُمت واحده از شرق به پا خواهد خاست
كار صعب است در اين راه، بگويم يا نه؟
توأمانند مه و ماه، بگويم يا نه؟

چند پابست دغاييد و شقاييد آخر؟
اين شماييد و شماييد و شماييد آخر
نيمه شب هلهله كرديد، خداتان دانست
خصمِ شيطان‏صفت از رنگ صداتان دانست
خود از اينان نه گزيرى، نه گريزى داريد
مايه‏تان چيست؟ سپاسى و ستيزى داريد
بستيزيد، روا نيست هراس از دشمن
با خداوند ستيز است سپاس از دشمن
مار كى يار كژاغند شما خواهد شد؟
خصم از سجده خداوند شما خواهد شد
يله كن، بندگى سايه انسان ننگ است
با خدا، بندگى برده شيطان ننگ است
خصم، ابليس پليدى است كه هنجارش نيست
صلح، تلبيس بليدى است كه ديدارش نيست
كار صعب است در اين راه، بگويم يا نه؟
توأمانند مه و ماه، بگويم يا نه؟
بويناك است فضا، شادى كنّاسان بين
شو در اين وسوسه بازار به خناسان بين
هرچه بدريده سقا آب خنك دارانند
شوره‏پشتان كفن دزد، بنكدارانند
جانشان مبرز شرك است، ظلام‏اوبارند
توله لقمه لجامند، حرام‏اوبارند
عَفن انباشته دارند به انبان‏هاشان
نيست، جز سيم سيا نيست به هميانهاشان
جوش كنّاس كنيسه است در اين سوق‏الكلب
سود سوداى دسيسه است در اين سوق‏الكلب
بيع دست خر عيساست، جهودان بيش‏اند
خود از اين‏سان يد بيضاست، جهودان بيش‏اند
اى شما سوقه بازار! چه سودا كرديد؟
سوقيان كهنه‏فروشند، چه پيدا كرديد؟
عرضه يوسف دين نيست، خلاف آورديد
اى كم از پيرزنان! لاف و كلاف آورديد
سوقيان خاج فروشند، شمايان حاجيد
رشته‏تان پنبه شد از جهل، عجب حلّاجيد
قبض و بسط و ره و روز و نو و روشن لافند
عرض نشخوار و يهود است، خران علافند
كار صعب است در اين راه، بگويم يا نه؟
توأمانند مه و ماه، بگويم يا نه؟
نه، نمى‏گويم، فرسودن جان است اين گفت
در زمين پرده‏درى نيست، نهان است اين گفت
نه، نمى‏گويم پيداست، چرا مى‏گويم؟!
نفسم سوخت، كرانند، كه را مى‏گويم؟
پدرم گفت: چو گفتند نبايد نشنود
شرحه شرحه است صدا در باد شايد نشنود
چيزى اينجاست، بلى هست... و چيزى كم داشت
پدرم پير يلى بود، دلى خرّم داشت
كوره‏راه پدرم تا خود قائم مى‏رفت
شايد ايمان پدر بود كه دائم مى‏رفت
با وى از عربده باد نمى‏ترسيدم
كه نه از زيد و نه از زاد نمى‏ترسيدم
خارها همره او سوسن و سنبل بودند
اسب‏هاى پدرم كره دلدل بودند
دشنه! در حضرت او دشنه‏گرى كسبم بود
دشنه‏اى داشت پدر، تشنه‏تر از اسبم بود
دشنه‏اى داشت دودم، يكسره همراهش بود
ذوالفقار پدرم دشنه كوتاهش بود
سالها پيش بدان سنى و صوفى مى‏كشت
كربلا بود زمين، شامى و كوفى مى‏كشت
آن دودم را دم مرگش به دوتارى دادم
صبح فردا زره‏اش را به ازارى دادم
اسبش اما نريان بود، به توسن مى‏زد
جانب سنبله مى‏ديد، به سوسن مى‏زد
زمره گفتند خصى نيست، به رازش بستم
نريان اسب پدر بود، به گازش بستم
رام شد رام، ولى اسب حرون‏تر خوشتر
حيف شد، راحله بى‏صبروسكون‏تر خوشتر
حيف شد، ملعبه شد، رخش، شموسى بگذاشت
رام طفلان گذر ماند، عبوسى بگذاشت
ماديانهاى عروس‏اند، دلم مى‏گيرد
جوجه مرغان خروس‏اند، دلم مى‏گيرد
مى‏دمد ماه، دوتارم كو؟ دلتنگم باز
جوش طفلان حرون است به ره، لنگم باز
كارها رفت ز ميراث پدر، مرد اين است
اسب، اين اسب خصى ماند به من، درد اين است
جگرم داغ ملامت نيست، كسبم دشنه است
باز بى‏نفت است فانوسم، اسبم تشنه است
اسب من باش كه طفلان سرا مى‏خندند
مى‏گشايند تو را، باز تو را مى‏بندند
محو سورند و سرورند به بازى طفلان
قبض و بسطى سره دارند مجازى طفلان
سگ ده را يله كردند، به كُشتى‏شان بين
قصد ايل و گله كردند، به پشتى‏شان بين
اسب من! چشمه عزيزى است كه پس مى‏گيرم
چاره‏گر دشنه تيزى است كه پس مى‏گيرم
دخترند اين يله‏گان، ايل پسر هم دارد
ايلخى چون برسد، كرّه نر هم دارد
زخم ما ياوگيان را به ادب خواهد كوفت
آن‏كه شب‏پاست، دهل را به غضب خواهد كوفت


مگر به عيد خون كشد عزاى مرتضى تو را(12)
شكسته خواند نيمه‏شب برادرم دوگانه را
سپيده زد، چه مى‏كنم نماز جوكيانه را؟
بهل، فريضه را بهل، به شيخ شب نماز كن
چه حاجتم روا شد از نمازِ شب‏درازكن؟
رهين چاه رستمم ز ننگ جاه زالها
سپيده زد، چه مى‏كنم در آسياب سالها؟

نرفت كارى از غنا؛ كه كار، فاقه مى‏كند
بهل بگندد آبها، نمك افاقه مى‏كند

الا به دام آرزو نه مُردى و نه زيستى
به كام زندگى مپو، كجاست خنگ نيستى؟
الا كجاست اسب من كه بشكنم مدار را
به آب نيستى زنم، برافكنم گدار را
گريوه ماند و اهرمن، الا كجاست رخش من؟
نهيب آذرخش من، درفش من، درخش من
سحر فسرد و صاعقه كجاست عِرق گبرى‏ام؟
كه شعله‏سان برون برد از اين رواق ابرى‏ام

نرفت كارى از غنا؛ كه كار، فاقه مى‏كند
بهل بگندد آبها، نمك افاقه مى‏كند

چه بنگره است در زمين ز بانگ بسط و قبض‏ها
كه خفته‏اند شبروان، كه مرده‏اند نبضها
فلك جنازه مى‏برد به جاى هور از آسمان
لعاب مرده مى‏چكد به جاى نور از آسمان
صداع حجله مى‏دهند از اين عروس رايگان
چه بنگره است در زمين از اين نهبره دايگان؟
چرا به نام آب و نان نشاط خون نمى‏كنى؟
فتاد ليلى از نفس، چرا جنون نمى‏كنى؟
سواد محمل است، هان! زدند راه عبله را
تو بى‏شرف چه مى‏كنى حنا و عطر و طبله را؟
جنازه‏ها، جنازه‏ها، جنازه‏هاى خون‏چكان
تو شير شرزه خود نه‏اى، دُمى به لابه مى‏تكان
به روم و روس مى‏برى، به بوق و كوس مى‏برى
نه مام توست اين وطن؟ كه را عروس مى‏برى؟

نرفت كارى از غنا؛ كه كار، فاقه مى‏كند
بهل گندد آبها، نمك افاقه مى‏كند

زمانه رفت و سالها سخط نشد، رضا تو را
مگر به عيد خون كشد عزاى مرتضا تو را
دم ثمود و عاد كن الا، دم فسرده را
به خون، به خون، ضماد كن دو دست و پاى مرده را
غريو رعد و رود را دو صبحدم ترانه كن
دو شب، دو شب، همين دو شب، از آرزو كرانه كن
به راه صبح تا سحر شبى دو چشمِ تر بنه
اگر كه خوابت آرزو، به راه سيل سر بنه
سه روز و شب عشيره را طعام روزه‏گير ده
پس آنچه داده‏اى ستان، به خسته و اسير ده
محرّمى قبيله را به خشم اشقيا ببين
روى به هند و قدس اگر، برو و بى‏ريا ببين
جنازه‏ها، جنازه‏ها، جنازه‏هاى سوخته
ردان آرميده و ددان خودفروخته

نرفت كارى از غنا؛ كه كار، فاقه مى‏كند
بهل گندد آبها، نمك افاقه مى‏كند

زمانه رفت و سالها سخط نشد رضا تو را
مگر به عيد خون كشد عزاى مرتضا تو را
مرا بهل اگر به غم دريغ او نمى‏كنم
براى گريه اقتدا به تيغ او نمى‏كنم
من آه و خشم و كينه را به تيغ‏زن نهاده‏ام
دريغ و داغ و گريه را به تيغ و زن نهاده‏ام

نرفت كارى از غنا؛ كه كار، فاقه مى‏كند
بهل گندد آبها، نمك افاقه مى‏كند

به انتقام عطسه‏اى كه بسته در دماغ من
زمانه سنگ نيستى شكسته بر اياغ من
حديث آب و نان بهل، اسير وهم و شك نيم
تو پاى بست بركه‏اى، مرا بهل كه وك نيم
كسى بر آب زندگى نمرده از تبار من
به خضر تشنه مى‏رسد نژاد شعله‏خوار من
حضور قهر بى‏غشم ز ياد اگر نمى‏روم
چو هيمه وقف آتشم به باد اگر نمى‏روم

نرفت كارى از غنا؛ كه كار، فاقه مى‏كند
بهل گندد آبها، نمك افاقه مى‏كند

چو كِشته برق رازيم در اين نفس كه مى‏رود
چو قطره غرق رازيم در اين نفس كه مى‏رود
نفورم از دمى كه شب نهفته هر سحر زند
وز آفتابِ مُرده‏اى كه هر سپيده سر زند
خيال صيحه مى‏پزد در آستين پسند من
خمار شيهه مى‏برد بر آستان سمند من
به شب مَجَره مى‏چكد طرب ز ميغ جوشنم
سپيده عشوه مى‏دهد طلوع تيغ روشنم
اگر ز چاره بگسلم نفس فلاخنى شود
زمين زبانه سر كند زمانه گلخنى شود

نرفت كارى از غنا؛ كه كار، فاقه مى‏كند
بهل بگندد آبها، نمك افاقه مى‏كند

تو را بس اين فرشتگى زمين تيول ديو به
افاقه مفت آرزو، اگر ريا ز ريو به
الا درنگ و رنگ تو كجاست برملا شده
وز انفعال ننگ تو سكوت ما صلا شده
غريو صخره سنب شكسته استخوان شب
شرار شروه‏خوان ما گرفته در دخان شب

شكسته خواند نيمه‏شب برادرم دوگانه را
سپيده زد چه مى‏كنم نماز جوكيانه را؟
رهين چاه رستمم ز ننگ جاه زالها
سپيده زد، چه مى‏كنم در آسياب سالها؟


زمان، آبستن روزى است، روزى مثل عاشورا
در بازخوانى، نسخه اصلى در دسترس نبود و كار ناقص‏ماند.
به درياهاى بى‏پاياب برگردان صدفها را
به ماهيها، به شهر آب برگردان صدفها را
بگو چيزى كه پنهان آرزو داريد، بايد شد
بگو ساحل تهى‏دست است، مرواريد بايد شد

كه مى‏داند كه حتّى در غرور آب‏سالى‏ها
كنار چشمه خشكيدند تنگس‏ها و شالى‏ها
پدرها نيمه‏شب كشتند بى‏خنجر پسرها را
يك مصراع كسر دارد.
زنى در منظر مهتاب، سنجاقى به گيسو زد
چراغ چشم شبگردى به قعر باغ سوسو زد
تفنگى عطسه كرد از بام، رشكى توخت بر خشمى
دوتارى ضجه كرد از كوه، اشكى سوخت در چشمى

به من گفتى كه باد آبستن خاك‏اند آدمها
و من گفتم وراى حدّ ادراك‏اند آدمها
تو خنديدى كه محبوسند و مهجورند ماهيها
و من گفتم كه نزديكند اگر دورند ماهيها
تو رنجيدى كه بى‏مغز است، اگر نغز است افسانه
و من گفتم برون از پوست‏ها مغز است افسانه

زمين هيزم‏كش قوزى است، قوزى مثل باعورا
زمان آبستن روزى است، روزى مثل عاشورا
متطب برنمى‏تابد به‏هم سودا و بلغم را
ز روزن ذله خواهد كرد يوشع را و بلعم را
به خاك از رعشه ديوى كه كيكاووس شد يك‏شب
براى خدمت آتش‏زنى طاووس شد يك‏شب
از اين پرّ سياووشان كه مى‏سوزند هندوها
سحر تاراج زنبور است، در شور است كندوها
مگو سودا به يا سعدى است از حواست گندم‏ها
يك مصراع كسر دارد.
يهودا خود شغارى بود ليكن رست از رستم
تو بنيامين زر دزدى اگر بار تو را جستم
چنان از سكه افتادى كه بر زر مى‏نهى هودج
اگر يك شعله برخيزى بر آذر مى‏نهى هودج
چو محارى كه قالب را تهى مانده است از گلها
زهى گفتيد قالب را، تهى مانديد از دلها
بليد ملتقط گويد كه دينى هست و دنيايى
يكى را، هل؛ يكى را، جو؛ كه با اين هر دو برنايى
يكى در مروه نه‏اهل مرو ديدم يا هبل مى‏زد
چو از عزّت سخن مى‏گفت، عزى را مثل مى‏زد

كجا؟ كو؟ آب كو؟ آسيمه‏سر گفتند ماهيها
تك و پاياب كو؟ بار دگر گفتند ماهيها
فزونتر جوىِ كمترياب، ما بوديم در دريا
عطش فرسود وهم آب، ما بوديم در دريا

تو مى‏گويى كه لطفى بود و قهرى بود پيش از اين
جهانى بود، بحرى بود، شهرى بود پيش از اين
زمين افسرده كورى است، كورى مثل باعورا
زمان آبستن شورى است، شورى مثل عاشورا
درنگ از سبزه‏مان گل مى‏كند رنگى كه مى‏بينى
بيا ننشسته برخيزيم از اورنگى كه مى‏بينى
صلامان مى‏زند همسايه، ليكن سايه‏سارى نى
گلى نى، گلعذارى نه، گل‏افشانى، بهارى نى
به تركستان چين برده است خوى كاروانى‏مان
چو خورشيد ببين مرده است روى ارغوانى‏مان
زمين آلوده ننگى است، ننگى مثل باعورا
زمان آبستن جنگى است جنگى مثل عاشورا

به درياهاى بى‏پاياب برگردان صدفها را
به ماهيها، به شهر آب برگران صدفها را
بگو چيزى كه پنهان آرزو داريد بايد شد
بگو ساحل تهى‏دست است، مرواريد بايد شد


ساعت در شروع بازخوانى: 22
ساعت در پايان بازخوانى: 32



فهرست منابع:
مثنويهاى كتاب رجعت سرخ ستاره، )رجعت سرخ ستاره، چاپ اول، حوزه‏انديشه و هنر اسلامى، تهران 1360)
»قسم، قسم به فجر قسم، صبح پشت دروازه است«
»مى‏روم تا كبود حقارت - بقعه بى‏كسى را زيارت«
»شب همخوابى مريم با...!!؟«
»كوير از همه جز عاشقى فراموشى است«
»جو به جو دريا شديم و آمديم«
»به دستگيرى روح خدا سفر بهتر«
»باور كنيم سكّه به نام محمّد است«
»سيه بپوش برادر، سپيده را كشتند«
»از كجا آمدى كه برگردى«
»تاوان اين خون تا قيامت ماند بر ما«
»هلا ستاره احمد هلا ستاره صبح«
»غيبتى عصر آشكار«
»براى علامه طباطبائى«
»كدام جرأت ياغى پيام خواهد برد؟«
»به هر كه مى‏رود، بگو پگاهتر بگاه‏تر«
»مُردَم از رونق بازار كسادى كه تو دارى«
»ما وارثيم، وارث زنجير يكدگر«
»آيا كسى دوباره بر اين باره رانده است؟«
»هجرت«
»چنين به زاويه‏در...«

مثنويهاى تازه
»به حقّ حق كه خداوندى زمين با ماست«، يادنامه سومين‏كنگره شعر و ادب و هنر، اشعار و مقالات، چاپ اول، اداره‏كلّ‏ارشاد اسلامى خراسان، مشهد 1363
»ماند زين غربت...«، با بلبلان سرمست عشق )حاصل شب‏شعر اسفندماه 1363 در دانشگاه صنعتى اصفهان(، چاپ اول،جهاد دانشگاهى دانشگاه صنعتى اصفهان
»قيامت«، سوره، جُنگ دهم، چاپ اول، انتشارات حوزه‏هنرى سازمان تبليغات اسلامى، تهران 1365، صفحه 116
»كوچ«، روزنامه اطلاعات، سه‏شنبه 1370 / 2 / 31 ، صفحه»بشنو از نى«
»اى شرار دل افروخته«، سوگنامه امام، گردآورده محمودشاهرخى و عباس مشفق كاشانى، چاپ اول، انتشارات سروش،تهران 1368، صفحه 392
»خضر هم از شكن زلف تو در گمراهى است«، روزنامه‏اطلاعات، دوشنبه 1370 / 3 / 13
»تبارنامه انسان«، مجله شعر، شماره اول، فروردين 1372
»نى‏انبان مشرك«، روزنامه اطلاعات، سه شنبه 1371/ 5 / 27 ، صفحه »بشنو از نى«
»امت واحده از شرق به پا خواهد خاست«، مجله سوره، دوره‏چهارم، شماره ششم
»مگر به عيد خون كشد عزاى مرتضى تو را«، مجله سوره،دوره پنجم، شماره دوم و سوم
»زمان، آبستن روزى است، روزى مثل عاشورا«، روزنامه‏همشهرى

...................( Anotates ).................
1) يادنامه سومين كنگره شعر و ادب و هنر )اشعار و مقالات(، چاپ اول، اداره‏كل ارشاداسلامى خراسان، مشهد 1363، صفحه 187
2) با بلبلان سرمست عشق )حاصل شب شعر اسفندماه 1363 در دانشگاه صنعتى‏اصفهان(، چاپ اول، جهاد دانشگاهى دانشگاه صنعتى اصفهان‏صفحه 29
3) وزن هر دو مصراع، مشوّش به نظر مى‏رسد و احتمالاً اشتباهى در ضبط شعر رخ‏داده‏است.
4) در متن همين گونه است و به احتمال زياد، بالى بوده‏است.
5) سوره، جُنگ دهم، چاپ اول، انتشارات حوزه هنرى سازمان تبليغات اسلامى، تهران1365، صفحه 116
6) روزنامه اطلاعات، سه‏شنبه 1370 / 2 / 31 ، صفحه »بشنو از نى«
7) سوگنامه امام، گردآورده محمود شاهرخى و عباس مشفق كاشانى، چاپ اول،انتشارات سروش، تهران 1368، صفحه 392
8) روزنامه اطلاعات، دوشنبه 1370 / 3 / 13
9) مجله شعر، شماره اول، فروردين 1372
10) روزنامه اطلاعات، سه شنبه 1371 / 5 / 27 ، صفحه »بشنو از نى«
11) مجله سوره، دوره چهارم، شماره ششم
12) مجله سوره، دوره پنجم، شماره دوم و سوم

 

» نسخه قابل چاپ     » ارسال صفحه برای دوستان

 

 

Soreie Mehr - Header

تمامی حقوق اين پايگاه متعلق به شرکت سوره مهر می باشد. استفاده از مطالب اين پايگاه با ذکر منبع، مجاز است.

تعداد بازديد از صفحات: 15673969