خانه  |  مجلات  |  کتاب  |  اخبار  |  گزارش ها  |  گفتگوها  |  مقالات  | پديدآورندگان

محصولات  |  کتاب رايگان  |  جستجو  |  ارسال کارت الکترونيکي  | وبلاگ  |ویژه نامه

حوزه هنری  |  آلبوم عکس  |  آیینه نشر  |  تالار افتخارات  |  درباره ما  |  ارتباط با ما

خانه » مجلات

 

يادي از استاد عبدالحسين برازنده (1350 ـ 1282)

زنده یاد منوچهر قدسی

 



سالهای 1326 ـ 1325 شمسی دانشآموز دورۀ متوسطه در دبیرستان ادب اصفهان بودم. مدرسۀ ادب همان كالج انگلیسیها بود با علامت اختصاری S.M.C استیورت ــ مموریل ــ كالج كه بعد از سالها فعالیت زیر نظر میسیونهای فرهنگی انگلیسی چون دیگر مؤسسات علمی و تربیتی آنان به دولت ایران، یعنی وزارت فرهنگ كه بعداً وزارت آموزش و پرورش نام گرفت، واگذار شد و من بنده در دورانی شاگرد این مدرسه بودم كه چند سالی بود انگلیسها به اجبار به ترك آن گفته بودند.
در آن سالها مدیر مدرسه آقا بدرالدین كتابی از لیسانسههای قدیم فلسفه و علوم تربیتی بود كه در فارسینویسی قلمی شیرین داشت و چند كتاب از فرانسه و عربی ترجمه كرد. آقا بدرالدین اكنون بشدت بیمار و مبتلا به پاركینسون است و صدی هفتاد مغز او از كار افتاده (اردیبهشت 1366) امیدواریم علتش به شفا بپیوندد كه او را بر من حق معلمی مسلم است. ناظم مدرسه آقای حسین عریضی از فرهنگیان معروف اصفهان بود، او نیز سفرنامۀ شاردن قسمت اصفهان را از فرانسه به فارسی ترجمه كرد. اكنون پیرمردی است كه سالش بیش از هشتاد است و خدایش طول عمر عنایت كناد. اینان كه هر كدام آیت فضل و كمال بودند در مدارس متوسطه كار میكردند و دریغا فرهنگ ما یكباره از داشتن معلمین با سواد محروم شد و این ضایعه را علتها است كه جای بازگفتن آن اینجا نیست.
مدیر مدرسه برای هدایت دانشآموزان در كارهای مافوق برنامه، انجمنها دایر كرده بود كه دانشآموزان در آن انجمنها فعالیت كنند. انجمن سخنرانی، انجمن كتابخانه، انجمن سالنامه، انجمن نیكوكاری برای جمع آوری اعانه و كمك به مستمندان. چون این انجمنها نیازمند درآمد بودند سالی چند تئاتر، نمایش، تمرین و اجرا و بلیط فروخته میشد. یك شب هم اختصاص به دعوت از اعیان و متمولین شهر داشت كه آنها هم به نوبۀ خود انجمن نیكوكاری را مدد رسانند. نمایشنامهها كه سعی میشد ادبی و اخلاقی باشد به وسیلۀ خود محصلین كارگردانی و اجرا میگردید. موضوع یكی از آن نمایشنامهها، (پیسها را كه تمام با موسیقی اجرا میشد.) به یاد میآورم موضوع جوانی عاشق و دردمند بود كه گرفتار یك عشق مجازی شده بود او با آهنگی خوش و محزون شعر وحشی بافقی را میخواند و موسیقی جوابش را میداد:
دوستان شرح پریشانی من گوش كنید
داستان غم پنهانی من گوش كنید
قصۀ بیسرو سامانی من گوش كنید
گفتگوی من و حیرانی من گوش كنید
شرح این آتش جانسوز نگفتن تا كی
سوختم، سوختم این راز نهفتن تا كی
و چند لخت دیگر از این شعر را به علامت باز نمودن یك عشق مجازی خاص دوران جوانی به آهنگ ضربی میخواند. بعد پیرمرد باغبانی كه عبور میكرد چشمش به جوان میافتد و از داستان دلدادگی او مطلع میشود و به مقتضای سن و سال، جوان را به نصیحت میگیرد، با این شعر سعدی:
به هیچ یار مده خاطر و به هیچ دیار
كه برّ و بحر فراخ است و آدمی بسیار
گرت هزار بدیعالجمال پیش آید
ببین و بگذر و خاطر به هیچ یك مسپار
این شعر را هم پیرمرد به آواز میخواند و موزیك جوابش میداد (شعری كه در دیوان سعدی از لحاظ منع كردن عشق و عاشقی، فقط همین است و دیگر نظیر ندارد.) آنگاه مردی در چهرۀ مولانا جلالالدین بر صحنه حاضر میشد و به آهنگ مثنوی میخواند:
شاد باش ای عشق خوش سودای ما
ای دوای جمله علّتهای ما
تا اینجا میرسد كه:
لیگ گویم عشق با شهوت دوتاست
در میان عشق و شهوت فرقهاست
عشقهایی كز پی رنگی بود
عشق نبود عاقبت ننگی بود
نتیجه این عشق امری مقدس است، اما عشقی نیالوده! مردی كه آهنگ و موزیك این قطعات محتلف را تنظیم میكرد و خوانندگان را تمرین میداد، یكی از معلمین فرهنگ اصفهان بود به نام عبدالحسین برازنده. مردی تقریباً پنجاه ساله با قد بلند، ملبس به لباسی از پارچههای اسپرت، صورتی باریك، كمی آبلهرو، با موهای كوتاه جو گندمی كه به طرف بالا شانه میكرد. جعبۀ ویولون را به دست میگرفت و با قدمهای منظم، بدون تعجیل یكراست به طرف دفتر دبیرستان میرفت عحب اینكه در همان مجالس تمرین میدیدم كه علاوه بر ویولون تار و سنتور هم مینوازد! و بچههای موزیك را در همنوازی و كوك سازها هدایت میكند! با خود میگفتم این مرد هنرمند مهمی است و آیا ممكن میشود كه روزی این شایستگی را پیدا كنم كه با هنرمندی چون او در مقام دوستی و همصحبتی باشم؟
حدود بیست سال از این مقدمه گذشت، تحصیلاتم را در اصفهان به پایان بردم، راهی تهران شدم، بعد از فراغ از دورۀ عالی به عنوان معلم متوسطه به اصفهان بازگشتم، سالی چند تدریس كردم تا اینكه برای سخنرانیهای ادبی و فرهنگی در سالهای 46 ـ 45 شمسی به رادیو اصفهان دعوت شدم، چون سخنرانیها اغلب دربارۀ شعرا و با دكلمۀ شعر همراه بود، برای پر كردن فواصل و در متن گفتار نیازمند موزیك ایرانی بودیم، در آن هنگام هنوز نوار به بازار نیامده بود و برنامهها باصطلاح زنده اجرا میشد. مرحوم حسین مرندی رئیس آن وقت رادیو، از عبدالحسین خان برازنده خواهش كرد در متن سخنرانیها با من همكاری كند و من به آرزوی دیرین، دوستی و همصحبتی با هنرمند گرامی شهرمان رسیدم و كم كم فهمیدم كه عبدالحسین خان در هنر آهنگسازی از نوادر روزگار است، منتهی به مناسبت انزوای در اصفهان، از شهرتی كه شایستۀ او بود برخوردار نشد. دانستم كه ترانههای معروفی را كه دوست عزیزم تاج اصفهانی خواند و بسیار معروف شد و روی صفحه ضبط گردید « در دل آتش غم رخت تا كه خانه كرد» و تصنیف «در گلستان»، « از طبیعت» آهنگ جمله را عبدالحسین خان برازنده ساخته و خودش (خود استاد) به من گفت كه بر روی اغلب غزلیات جاودانی حافظ، آهنگ مناسب گذاشته است.
دریغا كه با این بزرگ مرد هنر، بخت و روزگار مساعدت نكرد. اصفهان گنجایش او را نداشت و او هم هیچگاه نخواست یا نتوانست كه پایتختنشین شود و در خدمت رادیو و تلویزیون یا دستگاه حفظ و اشاعۀ موسیقی در آید (گرچه در آن سازمانها هم به قدری فساد و پارتیبازی رایج بود كه كسی به پیرمرد هنرمند اصفهانی مجال و فرصت نمیداد.) معالوصف به حكم «علیكم بسواد الاعظم» اگر به تهران میرفت و وسیله كار و محیط مناسب مییافت هم مشهور میشد، هم در مادیات ترقی میكرد و هم مملكت از آثار خلق و ابداعش در آهنگسازی مستفید و مستفیض میشد! شاید هم مصلحت او در نرفتن بود! زیرا در دوران محمدرضا با اینكه به موسیقی بسیار پرداخته شد، اما زنان زیبا و جوانانی كه خوانندۀ موسیقی جاز به سبك غربی بودند، در دل اهل رتق و فتق، چنان جای داشتند كه گمان نمیرود كسی استاد برازنده را به بازی میگرفت.
القصه چند سالی همكاری من و برازنده در رادیو زمان گرفت. دریغا كه آن هنگام نوار نبود كه من بتوانم از صدای ساز او و سخن گفتن خودم نمونهای داشته باشم و چون نوار آمد در متن گفتارها دیگر از موسیقی ضبط شده برای فواصل و متن برنامهها استفاده كردند و همكاری من و برازنده پایان گرفت.
برازنده، معلم موسیقی مدارس اصفهان بود، با رتبۀ آموزگاری یعنی همطراز معلمین قُدّ! اینجا هم به او جفا رفت، در بین معلمین موسیقی اصفهان كسانی بودند كه با پنج واسطه هم شاگرد برازنده نمیشدند، اما مقررات احمقانۀ اداری آنان را دبیر شناخت (با حقوق و رتبه دبیری) و استادی چون او را تا آخر كار ابلاغ آموزگاری دادند! پیرمرد از این بابت واقعاً دماغش سوخته بود. همكاری با رادیو را قطع كرد، حتی در مجالس و محافل دوستان كمتر ظهور و بروز پیدا كرد. عشقش این بود كه قبل از ظهرها به چند قفیز زمین مشجر باغ مانندی كه در جلفای اصفهان داشت سركشی كند، همین و همین! از سالهای آخر عمر استاد عبدالحسین خان به مناسبت گرفتاریهای زیادی كه داشتم و عمدۀ آن تلاش معاش بود، اطلاعی حاصل ننمودم (زیرا خانوادۀ خود من هم خانوادۀ ثروتمندی نبود و من میباید كمی درآمدم را با اضافه كار در رادیو، روزنامه، دبیرستان و دانشگاه جبران میكردم.) با اینكه دختر و داماد مرحوم عبدالحسین خان هر دو شاگرد من بودند، اما هیچگاه در مراسمی كه به یاد او داشتند مرا خبر نكردند و به هر تقدیر نفهمیدم كه پایان كارش چه شد و به كدام بیماری از دنیا رفت؟
سن و سال استاد اواخر عمر در حدود 75 ـ 74 سال میدیدم. وفاتش در دهۀ 1350 ـ 1340 شمسی اتفاق افتاد. هنرمندی بود كه بعضی از موسیقیشناسان وی را تالی و نسخۀ ثانی كلنل علینقی خان وزیری میدانستند (البته از لحاظ آهنگسازی،كه نوازندگی وی در جنب آهنگسازیاش به طوری كه بعدها دوست عزیزم حسن كسائی استاد نی، گفت، بود و نمودی نداشت) امیدوارم یاد و نام این مرد بزرگ ناكام كه هزار و یك حقش را از دنیا نگرفت و كسی نیز از وی سخنی نگفت و در خاموشی از دنیا رفت، در این صفحات پاینده و پایدار بماند.

 

» نسخه قابل چاپ     » ارسال صفحه برای دوستان

 

 

Soreie Mehr - Header

تمامی حقوق اين پايگاه متعلق به شرکت سوره مهر می باشد. استفاده از مطالب اين پايگاه با ذکر منبع، مجاز است.

تعداد بازديد از صفحات: 53623441