خانه  |  فروشگاه  |  مجلات  | کتاب  |  اخبار  |  گزارش ها  |  گفتگوها  |  مقالات

پدیدآورندگان  | محصولات  |  کتاب ریگان  |  جستجو  |  ارسال کارت الکترونیکی

ویژه نامه | حوزه هنری  |  آلبوم عکس  |  آیینه نشر  |  تالار افتخارات  |  درباره ما  |  ارتباط با ما

خانه » مجلات

کاربر: مهمان (خالی)

 

مسیح مادر

 

اشاره:

حضور زن يا زنان در شعر زنده‌ياد احمد شاملو (الف ـ بامداد) محور اصلي بحث پوران فر‌ّخزاد است. اينكه اصولاً «زن» تا چه مايه در شكل‌گيري آثار شاملو نقش ايفا كرده و تا چه حد آثارش‌ ـ كه گاه جمع فرهيختگي زبان و زيبايي است‌ ـ ، مديون پديدة شاعرانة «زن» است.
اين برداشت، ظاهرا‌ً طرح خانم پوران فر‌ّخزاد در نوشتن كتاب «مسيح مادر» بوده است. طرحي كه به خودي خود مي‌توانست و مي‌تواند زمينة موضوعي اشعار بسياري از شاعران جهان باشد و اگر به درستي انجام شود، شايد بتواند پرده از روي بسياري از ابهامهاي معنايي و متني آثار بزرگ شاعران بردارد.
مؤل‍ّف محترم، شاملو را همچون فروغ، شاعري تجربه‌گرا مي‌داند (ص 7) نيز نابغه‌اي كه هر چند گاه در گوشه‌اي از اين جهان پديدار مي‌شوند(ص9) و از منظر همين تجربه‌گرايي و نبوغ است كه دو پديدة «زن و اجتماع» منشأ الهام او در آفرينش شعرهايش مي‌شوند.
از نوشته‌هاي مؤل‍ّف اين طور مي‌شود دريافت كه شاملو شاعر زن است و عشق، چون همسري‌‌ِ چند زن را تجربه كرده، همچنان كه شاعري اجتماعي است، زيرا مبارزات اجتماعي را نيز در كارنامة خود دارد.
در نگاهي اين چنيني است كه خانم پوران فر‌ّخزاد، عشق شاملو را به «زن» و حتي به «دختران طن‍ّاز كوچه و خيابان»، چنان با آب و تاب گزارش مي‌كند، (ص12) كه گويا دارد از فتوحات و افتخارات بزرگي رمزگشايي مي‌كند. مثلا‌ً در معر‌ّفي منشأ شعري از دفتر، آهنگهاي فراموش‌شده، به زني يا دختري زيبا اشاره مي‌كند به نام «گاليا».
كسي كه خود شاملو نيز چندان به وي اشاره‌اي نداشته است. ولي نويسنده مي‌خواهد به هر قيمتي شده، اين شعر را به بند ناف «گاليا» ببندد، مي‌نويسد: «شايد اگر تاريخ سرايش اين شعرواره روشن مي‌شد، مي‌توانستم بگويم آن را به خاطر نخستين عشق رسمي خود، «گاليا» نوشته است(ص 13) دختري كه به گفتة نويسنده، نيمه‌شبها به به رسم تيمارداري به ديدار شاعر مي‌رود و با حضور خود اتاق كوچك و نمور زندان را به بهشتي همانند مي‌كند،(ص14) و بعد با اندوه و دريغ و حسرت مي‌نويسد: «از آنچه بين اين عاشق و معشوق جوان گذشت، نويسنده را خبري نيست.» (ص16) گويا عاشق و معشوق جوان مي‌بايست نويسندة محترم (خانم پوران فر‌ّخزاد) را از آنچه بينشان مي‌گذشت، با خبر مي‌ساختند.
مادر شاعر نيز با آن سرگردانيها، بي‌پوليها، تنهايي و مرگ چند فرزند و پدر و همسر، از لطف قلم نويسنده بي‌بهره نمي‌ماند، و ضمن كشف هماننديهايي ميان زندگاني شاملو و اوضاع خانوادگي وي با زندگي خانوادگي خود (خانوادة فر‌ّخزاد)، وضعي‍ّت خانوادگي شاملو را بسيار ناگوار توصيف مي‌كند. هر چند خانواده فر‌ّخزاد به دليل نبردهاي دائمي پدر و مادر و گريز پدر از خانواده «طعم گس بي‌پولي» را مي‌چشد.
نويسنده آن‌گاه عشق شاملو به مادر را كه خود شاعر بسيار اندك در آثارش نشان داده از نوع عشق‌ِ «ع‍ُقدة اديپ» (البته به گفته و تأكيد نويسنده «با حذف اميال جنسي») مي‌خواند و از نوع عشق مرداني مي‌داند مادر‌گرا، كه در كودكي دور از چشم پدران به مادرانشان عشق مي‌ورزيدند.
مؤل‍ّف محترم روشن نمي‌كنند چه نوع عشقي است كه فرزندان به مادران دارند كه حتما‌ً بايد دور از چشم پدران اتفاق بيفتد؟! عشقي كه به تأكيد نويسنده و گفتة «فرويد» باعث نفرتشان از پدرانشان مي‌شد. (ص 21)
اصلاً اين چه نوع ارج‌گذاري احمد شاملوست كه عشق به زنان و حتي به مادرش، به گفتة نويسنده از نوع «عقدة اديپ» بايد از افتخارات او به‌شمار آيد؟
پيداست در آغاز زندگي و شاعرانگي بسياري از شاعران، زني حضور داشته است كه گاه ماية الهام و اسباب خلاقي‍ّت شاعر را فراهم مي‌آورد. مثل آنچه دربارة نيما يوشيج، شهريار، نزار قب‍ّاني، ماياكوفسكي و... اتفاق افتاد. اما هيچ يك حضور اين‌چنيني زن را در انديشه و شعرشان مثل پرچم افتخار بر سر در خانه‌هاشان به اهتزاز درنياوردند.
بسياري از سر حجب و تقوا ـ بيشتر شاعران ايراني‌ ـ حت‍ّي از يادكرد خشك و خالي آن طفره رفتند و يا به نقل خاطره‌واري از آن قناعت كردند. اصولا‌ً پرداختن اين‌چنيني مبسوط و غليظ و حماسي به اين بخش از زندگي يك شاعر بزرگ مثل احمد شاملو كه خود نيز چندان علاقه‌اي به يادكرد اين‌چنيني آنها نداشت، چه امتيازي مي‌تواند باشد؟
جز اينكه احتمالا‌ً تصوير شخصيت او را در ذهن پ‍ُرشماري از خوانندگان مشتاق شعرهاي او مخدوش كند و غير اخلاقي جلوه دهد، چه نتيجه‌اي مي‌تواند داشته باشد؟
نويسندة محترم بايد بداند كه آنچه شاملو را با همة فراز و نشيبهاي شعري و فكري‌اش در گذر از چند نسل همچنان بزرگ و احترام‌برانگيز ساخته است، فرياد «درد مشترك» او و خلق لحظاتي است كه از مهتابي به كوچة تاريك خم مي‌شد و به جاي همة نوميدان مي‌گريست و نيز در كنار غم نان، همچنان براي انسان سرودها مي‌‌ساخت1. اينها براي وي ح‍ُرمت آورد و مي‌آورد نه ركوردشكني او در عشق به زنان و ازدواجهاي ناكام و چندباره و مكر‌ّر كه خود نيز به نفرت از آنها ياد كرده است2.
و اصلاً اگر اين توصيفهاي شاعرانة نويسنده از هر يك از زنان شاملو مثلا‌ً «باشندة زيباي تقدير» (ص 43)، «زني سرشار از شور و شعور و تكاپو و جنبش كه در آبهاي ازلي پارو مي‌كشد» (ص 46)، «آموزگاري مهربان»، «بانويي ساده و صميمي (ص 89) كه تحصيل‌كرده و زباندان و سرشناس بود»(ص93) درست باشد، و بتوان تأثير ساية حضور آنان را بر شعرهاي خوب شاملو باور كرد، چگونه است كه پس از اندك زماني اين «باشندگان زيباي تقدير» هر يك به شيوه‌اي خود را از شر‌ّ شاعر مي‌رهانند و يا شاعر را از شر‌ّ خود ....؟ و حتي يكي از آنها با وجود‌ِ آوردن چهار فرزند براي شاعر، شاعر را در تنهايي و سرگرداني رها مي‌كند؟ و يا شاعر از تحمل چنين «باشندة زيباي تقدير» شانه خالي مي‌كند؟
نويسنده مي‌كوشد پشت همه شعرهاي عاشقانة شاملو، يك زن را معر‌‌ّفي كند و به خوانندة كتابش بقبولاند كه شاعر، همة اين عاشقانه‌هايش را در ستايش زني نوشته است و از اينكه ممكن است در شعري زني، منشأ الهام شاعر نباشد، بسيار نگران و متأسف مي‌شود:
«نمي‌دانم و از اين ناداني در ترديدم كه مبادا الهام‌آور اين شعر، نه يك زن، بل آرمانهاي حزب توده باشد كه زماني كوتاه شاعر مردم‌دوست و انسان‌گرا را جذب خود كرده بود!»(ص40)
حال آنكه هر كسي مي‌‌داند كه «شعر عاشقانه» يك ژانر است، يك نوع شعري است و لزوما‌ً نبايد منشأ الهام بيروني داشته باشد و مي‌تواند بيش از آنكه به عنصر زن مرتبط باشد به حضور زن دروني شاعر مرد و به گفتة يونگ‌ «آنيما» ارتباط پيدا كند، كه «تجس‍ّم تمام تمايلات رواني زنانه در روح مرد است.3»
چگونه مي‌شود عشق مادر به فرزند را كه به گفتة نويسنده «او را در آغوش مي‌كشد و مي‌بوسد و مي‌بويد و مي‌نوازد و...» فرويدي تعبير كرد و «غريزة مادري را هم برآمده از خودخواهي و شهوات پنهان» (ص 47) دانست؟ با اين همه نويسنده تأكيد مي‌كند: «اگر هم به راستي چنين باشد، (= غريزة مادري برآمده از خودخواهي و شهوات پنهان) باز هم شيرين و شايان پذيرش است!»(ص47)
شاملو شاعر بزرگي است و آن‌قدر شعرهاي خوب و بزرگ دارد كه بتواند براي وي ح‍ُرمت مل‍ّي بياورد. ترجمه‌ها و بازسراييهايش از آثار بزرگ نويسندگان و شاعران جهان و مهم‌تر از آنها كتاب عظيم «كوچه»‌اش آن‌قدر كارنامة ادبي و هنري او را درخشان كرده است كه بتواند نه فقط جامعة ادبي و هنري، بلكه تودة كثيري از مردم عادي را دريغاگوي مرگ وي كند. و نيازي بدان نيست كه حضور زنان و دختران را در زندگي عادي، زناشويي و شخصي‌اش كه گاه ممكن است شخصيتهاي عاشقانة شعرهايش نيز باشند، توجيه و به‌عنوان افتخارات وي ثبت كرد.
خود نيز هيچ‌گاه نخواسته است از اين اخلاق و عادت زندگي‌اش‌ ـ حت‍ّي در سالهاي پيش از انقلاب كه هر گونه اظهاري و پرداختني در اين زمينه عادي و معمولي مي‌نمود - دفاع كند. هر چند حضور يك و دو زن در زندگي‌اش دستماية شعرهاي خواندني شده است؛ و يا فرصتي فراهم آورده است تا او به‌عنوان يك شاعر، به ستايش زيبايي، زلالي و بزرگي زن در جامعة مسل‍ّط مردسالار بپردازد.
تعبيرهاي آن‌چناني نويسنده از احمد شاملو به‌ويژه آنجا كه مي‌نويسد: «در حال و هواي بي‌جفتي و بي‌عشقي احمد شاملو كه دريايي در خود نهفته دارد، مانيفست خود را دربارة شعر نو... پي مي‌گيرد،» (ص 99) جز تنز‌ّل شخصيت شاملو هيچ سودي ندارد. شاملو در اين گونه تعبيرهاي نويسنده تا سطح آدمهاي كوچك سطحي و مبتذل سقوط مي‌كند. اين چگونه پژوهشي است كه بايد تمامي محرمات زندگي خصوصي شاعر چنين عريان شود؟ و اصلاً اين افشاگريهاي مشفقانه(!)
چه اعتباري براي شاعري كه به مدد چند دهه فعاليت جد‌ّي ادبي و هنري يكي از سرشناس‌ترين چهره‌هاي ممتاز ادبي معاصر است، فراهم مي‌آورد كه خانم پوران فر‌ّخزاد چنين ارشميدس‌وار فرياد «يافتم يافتم» سر مي‌دهد؟
ورود «آيدا سركيسيان» به زندگي شاعر كه نويسنده از آن به «هبوط، هبوط ناگهاني آيدا بر جزيرة زمستان‌‌زدة احمد شاملو» تعبير مي‌كند، چنان جد‌ّي تل‍ّقي مي‌شود كه از نظر نويسنده اگر چنين هبوطي اتفاق نمي‌افتاد، به گفتة وي (نويسنده) «احمد شاملويي را كه ما حالا داريم و مغرورانه بر تارك ادبيات معاصر نشانده‌ايم، هرگز به اين شكل و شمايل نداشتيم.»‌(ص 106)
هر چند تأثير «آيدا» در زندگي ادبي احمد شاملو را مي‌‌توان در دفترهايي كه به نام «آيدا» مثل «آيدا در آينه» و «آيدا، درخت و خنجر و خاطره» منتشر شده‌اند، يافت، اما آيا خود آيدا اد‌ّعاهاي چنين متعص‍ّب‍انه و اغراق‌آميز نويسنده را مي‌پذيرد؟
آيا اين، خود رهنمود و نشاني غلط براي خيل پ‍ُرشمار جوانان شاعر و خوانندة شعر شاملو نيست كه مثلاً اگر مي‌خواهند شاعر واقعي باقي بمانند، بايد به نسخه‌اي كه خانم پوران فر‌ّخزاد پيچيده است، عمل كنند؟
و بالاخره، نويسنده پس از چندين و چند بار مادينه، نرينه گفتن و مذك‍ّر و مؤن‍ّث كردن، شاملو را به گفتة خودش «به رغم دانش و بينشي كه دارد»، شاعري مي‌داند كه «هرگز نتوانسته ذهن آركائيك خود را از زن‌ستيزي رايج خالي كند.» (ص 125) به گفتة نويسنده زن از نظر شاملو «نه موجودي پا به پاي مرد، بل موجودي در خدمت اوست.»، «ابزاري براي خوشباديها و خوشباشيهاي مرد» است. (ص 125)
نويسنده اين اد‌ّعاي قاطع را فقط از درون اين عبارت «آيدا در آينه» كه: «اي كلاديوسها / من برادر ا‌ُفلياي بي‌دست و پايم» (ص 126) كشف كرده است، مستند ديگري در دست ندارد. اين گفته اما راست است كه «عشق در نظر‌گاه شاملو چيز ديگري است و نيايش نوعي ديگر» (ص 157) و متفاوت از سروده‌هاي تولل‍ّي، نادرپور و مشيري. چرا كه شاملو گاه از عشقي خصوصي به عشقي عام و انساني پ‍ُل مي‌زند و از دردي سخن مي‌گويد كه درد انسان است؛ ـ كوه با نخستين سنگ آغاز مي‌شود / و انسان با نخستين درد / در من زنداني ستمگري بود/ كه به آواز زنجيرش خو نمي‌كرد / من با نخستين نگاه تو آغاز شدم / توفانها / در رقص عظيم تو / به شكوهمندي / ني‌لبكي مي‌نوازند / و ترانة رگهايت / آفتاب هميشه را طالع مي‌كند4. (آيدا در آينه، ص 152)
ـ دستانت آشتي است / و دوستاني كه ياري مي‌دهند / تا دشمني از ياد برده شود5. (آيدا در آينه، ص 153)
بهتر بود نويسنده اين سطرها را نيز مي‌ديدند و درمي‌يافتند كه «زن» نه آن چنان كه پرداخته‌اند، در شعر شاملو ابزار است و نه آن‌‌چنان كه كشف كرده‌اند، شاملو شاعر زن‌ستيز... اين سطرها يكي از اوجهاي ارج‌گذاري زن در شعر روزگار ماست:
اكنون / هر زن، مريمي است. / و هر مريم را /عيسايي بر صليب / بي‌تاج خار و صليب و ج‍ُلجتا / بي‌پيلات و قاضيان و ديوان عدالت....6
آيدا درخت، خنجر و خاطره (ص 107)
و اين نيز نگاهي ديگر به شخصيت زن امروز در يكي ديگر از شعرهاي شاملو:
اي صبور / اي پرستار / اي مؤمن / پيروزي تو ميوة حقيقت توست / رگبارها و برف را / توفان و آفتاب آتش ؟ را / به تحم‍ّل و صبر شكستي / باش تا ميوة غرورت برسد... / پيروزي عشق نصيب تو باد.7
آيدا درخت، خنجر و خاطره (ص 50)
اما با اين همه، حت‍ّي وجود «آيدا» نيز برخلاف نظر نويسندة محترم همواره نمي‌تواند براي شاعر پناهي شود و گريزگاهي:
همه لرزش دست و دلم / از آن بود/ كه عشق، پناهي گردد/ پروازي نه/ گريزگاهي گردد. / آي عشق! آي عشق! / چهرة آبي‌ات پيدا نيست....8
و بالاخره، آشكار نيست نويسندة محترم از كجاي شعر «حديث بي‌قراري ماهان»، «ناتواني شاملو را در بستر همسر همدلش» دريافته است كه چنين قاطع و بي‌احتياط مي‌نويسد:
«و به ناتواني در بستر همسر همدلش مي‌انديشيد كه روزگاري پيش، خيلي دور، او را به هيئت غولي زيبا ديده و به توانايي‌اش دل، بسته بود.» (ص 217)
با اين همه گشايش چنين فصلي در زندگي شاعران امروز فرصت و غنيمتي است.
و افتخار اين آغازگري و ابتكار به نام خانم پوران فر‌ّخزاد ثبت مي‌شود. آنچه در رهگذر اين نوع پژوهش بايسته است، رعايت احتياط و اصل وسواس اخلاقي در پرده‌گشايي از صحنه‌هاي خصوصي زندگي شاعرانة شاعران است. تا خداي نكرده به شخصيت فردي و خانوادگي آنان آسيبي نرسد. اين احتياط و وسواس دربارة شاعران و هنرمنداني كه از ميان ما رفته‌اند و نيستند تا احيانا‌ً از خود دفاع كنند، بايد بيشتر و افزون‌تر باشد. به علاوه برابر اصل عدم قطعي‍ّت معنا و تأويل، شايسته آن است كه از حدود احكام قطعي كه غالبا‌ً از تغيير پژوهشگر در متن برمي‌آيد، خودداري كنيم.


پي‌نوشت:

1ـ آقاي يوسف‌علي ميرشكاك، سالها پيش در مقاله‌اي پرخاشجويانه عبارتهايي از اين دست را در شعر شاملو حرمت‌برانگيز دانسته است.
(ن. گ. به : ستيز با خويشتن و جهان، انتشارات برگ، چاپ او‌ّل، 1369، ص 101)
2ـ آقاي عبدالعلي دستغيب در نقد آثار شاملو مي‌نويسد: شاملو زندگاني زناشويي را فاجعه‌اي مي‌نامد و باور دارد كه نزديكي كامل روح و جسم براي دو تن انسان امكان‌ناپذير است.
(ن. گ. به: نقد آثار احمد شاملو، انتشارات چاپار، چاپ سوم، 1357، ص 17)
3ـ كارل گوستا‌و يونگ، انسان و سمبلهايش، ترجمة ابوطالب صارمي، انتشارات امير‌كبير، چاپ اول، 1352، ص 281.
4 و 5 ـ‌ آيدا در آينه، احمد شاملو، انتشارات نيل، [بي‌تا]، تهران.
6 و7‌ـ آيدا، درخت و خنجر و خاطره، احمد شاملو، نشر مرواريد، چاپ چهارم، 1372، تهران.
8ـ ابراهيم در آتش، احمد شاملو، انتشارات زمانه و نگاه، چاپ ششم، 1371، تهران.

آنچه شاملو را با همة فراز و نشيبهاي شعري و فكري‌اش در گذر از چند نسل همچنان بزرگ و احترام‌برانگيز ساخته است، فرياد «درد مشترك» او و خلق لحظاتي است كه از مهتابي به كوچة تاريك خم مي‌شد و به جاي همة نوميدان مي‌گريست













نويسنده مي‌كوشد پشت همه شعرهاي عاشقانة شاملو، يك زن را معر‌‌ّفي كند و به خوانندة كتابش بقبولاند كه شاعر، همة اين عاشقانه‌هايش را در ستايش زني نوشته است و از اينكه ممكن است در شعري زني، منشأ الهام شاعر نباشد، بسيار نگران و متأسف مي‌شود

 

» نسخه قابل چاپ     » ارسال صفحه برای دوستان

 

 

Soreie Mehr - Header

تمامی حقوق اين پايگاه متعلق به شرکت سوره مهر می باشد. استفاده از مطالب اين پايگاه با ذکر منبع، مجاز است.

تعداد بازديد از صفحات: 17361026