|
اشاره:
این نقد به بهانه چاپ داستانی از سید یاسر هشترودی در مجله (دی ماه71) نوشته شده وارجاعات ان به قصه است که آوینی در اشارهاش چند کلمهای در لزوم تحمل حرفهای طعنهآمیز قصهنویس نوشته بود.
اول از همه این را بگویم و خیال خود و الباقی را راحت کنم که برایم خوشتر بود این مطلب اصلاً نوشته نمیشد و اصلاً نمیآمد زمانی که لازم باشد «سوره» هم در کنار آن چند جریدهای که شرح حالشانقبلاً رفته است و اگر مشتری این صفحه بوده باشید حتماً لازمالانتقاد شود، آنهم به این شکل و شمایل. و خدای «سوره» را شاهد میگیرم که این گفته نه تعارف حسب معمول است و نه لاف قبل از جرم. قدر مسلم اینکه «سوره» حال با «سوره» قبل از حال فرق زیادی دارد، لااقل اینکه الآن دیگر میشود بیوضو هم دست به آن زد و مطمئن هم بود که فعل حرامی صورت نمیگیرد. خاطرم هست در آن اوایل، سوره هر چه که نداشت - از قبیل این پزهای روشنفکری و خورجین مطالب بسیار هنرمندانه!- یک چیز را داشت و آن قداستی بود آدم را برخی اوقات به تحیر وا میداشت و تعجب که مگر میشود در وادی هنر مجلهای ساخت و از هنر گپ زد و ضمناً اصالت خود را هم حفظ کرد؟! جواب «سوره» به این سئوالات از بله تا نه، سیر تکامل! پیموده است. البته بعید میدانم که سوره سر خود این کار را کرده باشد. و قرائن و شواهد هم دال بر این مطلبند که این رشته سر دارز دارد و باید سرچشمه را در جائی دیگر جستجو کرد. تقصیر شاید به گردن خود ماست و این حواس پرتی ارثی که دیدهها را زود فراموش میکنیم و به آنها تا میتوانیم به هزار و یک دلیل شرعی و عرفی بیمحلی میکنیم. باید همان زمانی که به دیدن آن کنسرت باشکوه رفته بودیم همه چیز را حدس میزدیم. باید وقتی که تئاتر لالهزاری، یک بار دگر به بهانه کثرت مال بیتالمال به دست توانای حوزه هنری احیاء شد متوجه قضایا میشدیم. موضعگیریها و عرض حال هنرمندان سینما توگراف و تبلیغات آنچنانی برای بعضی فیلمها که معلومند میبایست این حواس پرتی را از ما زایل میکرد که نکرد و همچنان لجبازانه ایستادیم که مثلاً ثابت شود مشت نمونه خروار نیست، و دیدیم که هست! اگر اشتباه نکنم، که انشاءالله نمیکنم، مدتها پیش، شاید دو سال شاید کمتر و شاید بیشتر که البته به ذهنم چون قرنی میماند «حوزه هنری» اصول کلی و سیاستهایش را جزوه کرده بود و سخت در پی آن که این اصول، مصوب اهل دل گردد و نصب عین مسلمانانی که خواسته یا ناخواسته هنرمند شدهاند و لابد باید کتاب مقدس هنری هم داشته باشند که به وقت لزوم فال نیاز به اوراق آن باز کنند. در آن جزوه که به وقت خواندنش بسیار مسرور هم شدیم چندان از ولایت فقیه سخن آمده بود که از چیز دیگر نه. گفتیم چه سعادتی که عاقبت هنر دینی هم پا گرفت و پیدا شدهاند مخلوقاتی که هنر را نه برای هنر که برای رضای خالق میخواهند و هنرمند را نه مسخ و بیاندیشه که مخزن اسرار و کمال میخوانند و آرزو میکردیم این تفکر نه تنها همینطور باقی بماند که رشد کند و عالمگیر شود، حداقل در آن قسمت از عالم که حرف هنر هست. «سوره» که اگر اعتراضی نداشته باشید باید گفت ارگان رسمی حوزه هنری و آئینه تمام نمای تفکرات هنرمندان «حوزوی» است (از حوزه که نام میبریم به اختصار، مقصودمان همان حوزه هنری است که البته ربطی به دیگر حوزهها مثلاً حوزه علمیه قم ندارد) در این یکساله اخیر با چنان چرخش سریعی پشت پا به تمام آن گفتهها و نوشتهها و اظهار شدهها زد، که گویی چندین سال از «چیزی» عقب افتاده است و میجنبد تا آن «چیز» را در اسرع وقت جبران کند. همان اول بسم الله هم گفتم و باز هم میگویم که آوردن این مطالب اصلاً باریم خوشآیند نیست. زمانی که بر تصاویر و مطالب و تعریف و تمجیدها و بعضی تفکرات و بعضی گفتگوهای این مجله انتقاداتی وارد شد، به یقین از سر دوستی و همدردی و از سر اینکه حب خدا بالاترین دوستیهاست گمان میرفت این مجله به خود آید و این زنگار را که میرود سالگردش را جشن بگیرد بزداید. گمان میرفت برخورد صادقانه و به دور از تملقها و چاپلوسیهای معمول موجب خیر و صلاح عاقبت این مجله باشد. گمان میرفت حداقل از همه آن احادیثی که برای ما به یادگار مانده این حدیث صادق (ع) در «تذکر عیوب برادران» به گوش خورده باشد، اما انگار همه آن چیزها نه مولود اشتباهی قابل گذشت که ثمره تفکری است که در حوزه موذیانه جان میگیرد و این فضای مقدس را به پلشتی خود میآلاید. تفکری که به عقیده من از خودباختگی ریشه میگیرد و از دور افتادن از اصل، از کمبود توکل، از وحشت در مقابل دشمنان دین خدا.... مجله سوره و از آن مهمتر حوزه هنری در پی چیست؟ گم کردهاش کیست؟ هنری سیاه و بد سیما که خود پیشتاز مبارزه با آن بود؟ هنری که حتی امروز غرب هم بر ابتذالش پی برده است؟ هنری که جز تفاخر و تظاهر به هنر چیز دیگری باری صاحبانش ندارد؟ ثمره این بازیها چیست؟ جای گرفتن در قلوب هنرمندان بازنشسته طاغوتی یا همسو شدن با سیاست فرهنگی حال کشور که کم حساسیتی را میطلبد؟ فکر کنید اصلاً این مجله، گل سرسبد مجلههای حاضر شد، بهای آن چیست؟ فدا کردن اعتقاداتتان و اعتقاداتمان و رنجاندن دوستانمان و بغض به گلو نشاندن بچههایی که دیوارهای حوزه هنری خیلی بهتر از شما به خاطر دارندشان؟ ترا به خدا و ترا به جان همان ولی فقیهی که منشأ تمام اصولتان میدانید کمی به دور از جبههگیری و خصمانگاری به گذشته و حال نگاه کنید و مطمئن باشید این تغییرات که گاهی با افتخار از آن یاد میکنید هیچ در قاموس توجیه عوامفریبانه «حسب زمان» نمیگنجد. و بعد از همه آن گفتهها که قبلاً گفتهایم و جوابهای نه چندان دوستانهای که شنیدهایم باز تا مجله سوره را ورق میزنی دلت میگیرد، از این همه بیتوجهی و از این همه عناد و اصرار بر اشتباه و میبینی که چطور «دل رحمی» آقای سردبیر نسبت به این «سید» خودشان، دل دیگر سیدها و چون من ناسیدها را به درد میآورد. آقای سردبیر! نمیخواهیم که بر ما رحم کنید، به ما لطف کنید و این «دل رحمی» را در جائی به خرج بگیرید که «بینهم» باشد. آقای سردبیر! نمیخواهیم که بر ما رحم کنید، به ما لطف کنید و این «دل رحمی» را در جائی به خرج بگیرید که «بینهم» باشد. آقای سردبیر! فکر میکنید با چاپ داستان «سید خودتان» سعهصدر نشان دادهاید و مثلاً فروتنی خود را ثابت کردهاید خیر برادر عزیز، مغبون شدهاید، گول خوردهاید و گول این تیتر درشت را که «داستانم را چاپ کنید آقای سردبیر»! چاپ شدهاین داستان نه که بیسابقه نیست، آنرا بارها خواندهایم و شما هم اگر مشغولیتهای فراوان اجازه میداد حتماً میخواندید. به «جد» همین «سید» قسم که تعداد صفحات موجود از این داستانها خیلی بیشتر از نطقهای آتشین شما برای هنر است. این «سید» لقمه را دور سر چرخانده شاید برای ابداع، وگرنه بیائید تا باهم فراوان از این قصه یافت کنیم که به ضرب هوای ابری و برگ زرد و گم شدن شناسنامه و حالات وهم و خیال و رشد قارچ و امثالهم در جمجمه و ... مثلاً خواستهاند که قصه باب دندان منورالفکران روزگار باشد و اجراکننده میان پرده طنزآلود و تکراری غصه بر غصههای این امت. بعد از خواندن این قصه، با خودم فکر میکردم اصلاً اینهمه آب و تاب باری چه و این همه دل نگرانی چرا؟ مگر درِ سوره خدای نکرده تخته شده که حضرت قصهنویس از روزنامه کیهان رعشه بگیرد، و اصلاً مگر جای رعشه گرفتن هست وقتی که در عالم باهم چنین «دل رحمانی» به وفور یافت میشوند، کافی است تیتر تقاضایت درست انشاء شده باشد. مثلاً بانوی محترمه جودی فاستر -که البته اهل علم سیناتوگراف شاید بیشتر از آقای سردبیر، فیلمهای ایشان را دیده باشند با آن وضعیت که اگر گفته شود در محاق حذف به علت عدم رعایت نزاکت ادبی است- عرض کنند، عکس تمام رخ من را در صفحه 64 مجلهتان چاپ کنید آقای سردبیر، یا فلانی بگوید: از پوسترهای من تعریف کنید آقای سردبیر، یا همین «سید خودمان» که میگوید داستانم را چاپ کنید آقای سردبیر! دلم به حال «غیاث عزیز» میسوزد که میسوزد و تا جائی که جا دارد آیهالکرسی بر ماشین چاپ حوزه هنری میخواند تا یک وقت مبادا پیشوند نفی بر عبارات بسته نشود ... مثلاً ایمان نشود بیایمانی، تعهد نشود بیتعهدی و ... آنوقت باید شأنش همین باشد که خصمالدخن معرفی شود، چه تعبیر ادیبانه ناجوری و چه اغراق بیثمری! و بعد به خودم میگویم؛ به من چه، مگر کاسه داعتر از آشم من که به جای سردبیر کیهان جواب بدهم و دفاع کنم که نگاه من به زن اینطور نیست که شما نوشتهای با اینکه خودم را به جای سردبیر کیهان فرهنگی بگذارم و اوقاتم تلخ شود که به این شکل تمسخر جای صداقت ادبی را گرفته سات که بعید میدانم اگر داستانت را خوانده باشد یا بخواند پیشنهاد کند که آنرا به شهیدان انقلاب اسلامی تقدیم کنی، در جائی که امام راحلشان (ره) ارادت خود را به آنها تقدیم کرده است. من خیلی جهاد کنم میتوانم حرف خودم را بزنم و برای چاپ شدن این حرف هم التماس نمیکنم و دنبال سردبیر دلرحم نمیگردم. تکلیف را هم که خود سید در قصهاش روشن کرده، جای هیچ نگرانی و شک و شبههای هم نیست وقتی که داستان بالا رفتن مرد از پلههای «دنیای سخن» -که شنیدهام این روزها در پرده جدید از نمایشاش مفتخر به مصاحبت و مجالست بزرگ ارتشداران گردیده است- ختم به خیر میشود. از من بپرسید میگویم اشکال در وجود مرد نویسنده است و اینهمه واهمه از چاپ نشدن داستان، خیالاتی است که البته از آدمی که حال مسواک زدن ندارد و نماز نخوانده غرق خواب و خیال میشود چندان هم بعید نیست. و باز از من بپرسید میگویم این «سید ما» که اتفاقاً شاهدانی قوی دارد همان وقتی که به تحریر قصهاش در خواب و خیال مشغول بوده، خوب میدانسته که پشت پاکتش آدرس چه سردبیری را دارد که مثلاً فقط در حدود سه سطر برایش کلیگویی کند، آنهم کلیگوییای که به جایی برنخورد و احیاناً چون قلقلکی شوخی مسلکانه آدم را به غش و ریسه هم وادار کند. [...] داستان تو چپ را نشان میدهد، انگشت نشانه راست را، چرا سرت پائین است سید جان، سرت را بالا بگیر. این شوخیهای چپ و راست را کنار بگذار. حرف حسابت را بزن. آقای سردبیر! حرفهایم تمام نیست. با خود حساب میکنم اگر برای مطلب، سو تیتر هم انتخاب کنند و طرحی هم از ته کشور طراح یافت شود بیشتر از این سهمم نمیشود، برای این است که تمام میکنم. آقای سردبیر! مجله سوره ملک موروثی شما نیست که سیاست آنرا دل رحمی شما تبیین کند. سوره مال انقلاب است. مال همه آنهایی است که خون دادهاند و خون دل خوردهاند، سوره حتی مال آنهایی است که هنوز به دنیا نیامدهاند هم هست سوره آبروی هنرمندان مسلمان است. سوره در این وانفسای مطبوعات تنها امید امیدواران است. به اینها هم فکر کنید آقای سردبیر و به خدا.
|

«سوره»... در این یکساله اخیر با چنان چرخش سریعی پشت پا به تمام آن گفتهها و نوشتهها و اظهار شدهها زد، که گویی چندین سال از «چیزی» عقب افتاده است و میجنبد تا آن «چیز» را در اسرع وقت جبران کند
انگار همه آن چیزها نه مولود اشتباهی قابل گذشت که ثمره تفکری است که در حوزه موذیانه جان میگیرد و این فضای مقدس را به پلشتی خود میآلاید. تفکری که به عقیده من از خودباختگی ریشه میگیرد و از دور افتادن از اصل، از کمبود توکل، از وحشت در مقابل دشمنان دین خدا....
مجله سوره و از آن مهمتر حوزه هنری در پی چیست؟ گم کردهاش کیست؟ هنری سیاه و بد سیما که خود پیشتاز مبارزه با آن بود؟ هنری که حتی امروز غرب هم بر ابتذالش پی برده است؟ هنری که جز تفاخر و تظاهر به هنر چیز دیگری باری صاحبانش ندارد؟ ثمره این بازیها چیست؟

|