خانه  |  فروشگاه  |  مجلات  | کتاب  |  اخبار  |  گزارش ها  |  گفتگوها  |  مقالات

پدیدآورندگان  | محصولات  |  کتاب ریگان  |  جستجو  |  ارسال کارت الکترونیکی

ویژه نامه | حوزه هنری  |  آلبوم عکس  |  آیینه نشر  |  تالار افتخارات  |  درباره ما  |  ارتباط با ما

خانه » مجلات

کاربر: مهمان (خالی)

 

شعر

 

اشاره:


کاغذ پران

شما کاغذپران بازید و ما کاغذپران، مردم!
بله، این است تقسیم زمین و آسمان، مردم!

شما روی زمین با چرخه تقدیر شنگیدن
و ما در آسمان با طالع بی‌پیر جنگیدن

شما شادان که اینک از چه سویی باد می‌آید
و ما را هر نفس مرگی دگر در یاد می‌آید

کسی در آسمان گردن به گردن می‌شود با من
بله، اینجا برادر نیز دشمن می‌شود با من

دمی با او شکست آید، دمی با من شکست آید
و آزادی، که آخر در بهای جان به دست آید

و آزادی... که دستی باز می‌گیرد ز حلقومم
بله، عمری ست با یک هستی و صد مرگ محکومم

هنوزم پایبند چرخه تقدیر باید شد
و با چندین برادر باز هم درگیر باید شد

شما کاغذپران‌بازید و ما کاغذپران، آری
چنین بوده ست تقدیر ضعیف و پهلوان، آری

فدای زندگیتان کرد باید زندگانیها
که شاید شادمان گردید از این کاغذپرانیها

محمد کاظم کاظمی

کاغذپران: در افغانستان به بادبادک می‌گویند
چرخه: وسیله ای ست که نخ کاغذپران بدان پیچیده می‌شود
آزادی: کاغذپران مغلوبی را می‌گویند که بریده شده و به دست کسی دیگر می‌افتد. هرکس کاغذپران آزادی را بگیرد، از آن خود اوست و می‌تواند در آسمان پروازش دهد.

---------------------------------------------------------------------------


با آنکه شکسته‌ایم برمی‌خیزیم
عهدی ست که بسته‌ایم: بر می‌خیزیم

هر وقت که نام عشق را می‌خوانند
هرجا که نشسته‌ایم بر می‌خیزیم.

خشکیم و پیام خیس باران داریم
ما تشنه‌لبان به آب ایمان داریم

صد بار به رسم عاشقی در دنیا
جان باخته‌ایم و باز هم جان داریم.

***
از لحظه داغ دیدنت هیچ ندید
از صحنه پر کشیدنت هیچ ندید

رفتی و هنوز اشک خون می‌بارد
چشمی که به‌جز ندیدنت هیچ ندید.

مرداب برای رود فرزند شده ست
خورشید به کوه یخ همانند شده ست

یک طایفه زر، طایفه دیگر زن
حالا همه جا پر از خداوند شده ست.

هادی فردوسی
17ساله سروستان فارس

---------------------------------------------------------------------------

پيغمبر رحمت با ماست

در ذكر و دعا تن شستيم، ترتيل و تلاوت با ماست
سالي همه لبريز از فيض، سالي همه بركت با ماست

سالي همه شور است امسال، يك پارچه نور است امسال
هم اين همه شوكت در ما، هم آن همه بركت با ماست

در زير كسايي از نور، از مكر زليخا رستيم
تا يوسف زهرا داريم، پيراهن عصمت با ماست

تا ديده دل وا كرديم، ديديم خدا پنهان نيست
تا ترك تمنا كرديم، ديديم قيامت با ماست

هم نفخهاي از صور است اين، هم نور علي نور است اين
هم ذوق زيارت داريم، هم شوق عبادت با ماست

پيغام سحر آوردند، سوغات سفر آوردند
از غيب خبر آوردند، آيينه غيبت با ماست

در بارش بسم‌الله‌ايم، از اهرمنان باكي نيست
از فقر و غنا لبريزيم، تا گنج قناعت با ماست

"قد افلح من زكيها..."، خوانديم و تبسم كرديم
"من كان يريدالعزه..."، خورشيد ولايت با ماست

سالي همه سرشار از عشق، سالي همه لبريز از شور
سالي همه سيراب از نور، پيغمبر رحمت با ماست

عليرضا قزوه

---------------------------------------------------------------------------

سروده ای تازه از" قیصر امین پور"
با یاد "زنده یاد سید حسن حسینی"

سنگ ناله می‌کند،رود رود بی قرا ر
کوه گریه می‌کند، آبشار آبشار
آه سرد می کشد، باد باد داغدار
خاک می‌زند به سر، آسمان سوگوار
سرو از کمر خمید، لاله واژگون دمید
برگ و بار باغ ریخت، سبز سبز در بهار
ذره ذره آب شد، التهاب آفتاب
غرق پیچ وتاب شد، جست‌وجوی جویبار

بر لبش ترانه آب، از گدازه‌های درد
در دلش غمی مذاب، صخره صخره کوه‌وا ر
از سلاله سحا ب، از تبار آ فتا ب
آتش زبان او، ذوالفقار آبدا ر
باورم نمی‌شود که کسی شنیده است
زیر خاک گم شوند، قله‌های ا ستوا ر
بی‌تو گر دمی‌زنم، هردمی هزار غم
روی شانه دلم، هر غمی هزار بار
هرچه شعر گل کنم، گوشه جمال تو!
هرچه نثر بشکفم، پیش پای تو نثار!
---------------------------------------------------------------------------

شب از آغوش گل بالین و بستر می‌کند شبنم
سحرگاهان سفر با دیده تر می‌کند شبنم

نگاه گرم جانان بال پرواز است عاشق را
به سوی آسمان پرواز بی پر می‌کند شبنم

اگر چون قطره اشکی شب ز چشم آسمان افتد
سحر از چشمه خورشید سر بر می‌کند شبنم

مرا از این دل ناکام شرم آید چو می‌بینم
شبی تا صبح در آغوش گل سر می‌کند شبنم

جدایی سخت باشد آشنایان را ز یکدیگر
وداع بوستان با دیده تر می‌کند شبنم

نمی‌کاهد اگر از عمر عاشق وصل مهرویان
چرا از خنده گل عمر کمتر می‌کند شبنم؟

استاد محمد قهرمان

---------------------------------------------------------------------------

حالا مردا - داداشی!- با گلای قالی خوشن
دلا با مزه دلالی و بقالی خوشن

عشق مردونه و خونی دیگه بازار نداره
داداشی! قصه جون‌بازی خریدار نداره

نمی‌دونم می‌دونی که للامون دلّه شدن؟
سروا و شمشادامون توی لجن کلّه شدن؟

یه زمون غصه‌مون این بود: تلفن دیر می‌زنن
این روزا سایه همدیگه رو با تیر می‌زنن

منو می‌بخشی، داداش! آخرش آدم نشدم
شاعر قصه پاکیزه مریم نشدم

منو می‌بخشی، داداش! شاعر خورشید نشدم
شاعر لحظه‌های سبز دم عید نشدم

آخه عینک دودیا شعر سپید می‌طلبن
غنچه تکراریه، حرفای جدید می‌طلبن

می‌گن: از نور نگو، چشم و دلمون سیره دیگه
مگه زوره داداشم! خب دله، می‌گیره دیگه

مضمون شعرای خورشید دیگه تکراری شده
داداشت شاعر درباری درباری شده

داداشی! خیلی بده که دل آدم سیا شه
بده نرگس بی‌حیا شه، بده مریم سیا شه

یادته قصه سعدی: دو برادر؟ داداشی!
چی قرار شد؟ نه قرار شد هوامو داشته باشی؟

به تو گفتم نذاری تو گل بودن بمونم
که اگه اینجوری باشه، تو بری، من بمونم-

آخرش نون منو هم قاطی مردم می‌کنه
صفامو تو صفای نونواییا گم می‌کنه

آخه به لیلی دلمرده جنون جون نمی‌ده
غیر گرمای مسیحایی نون جون نمی‌ده

تو نمی‌دونی، آخه پیش تو حوری می‌جوشه
وقتی از غصه سر من مث قوری می‌جوشه...

علی‌محمد مؤدب

 

» نسخه قابل چاپ     » ارسال صفحه برای دوستان

 

 

Soreie Mehr - Header

تمامی حقوق اين پايگاه متعلق به شرکت سوره مهر می باشد. استفاده از مطالب اين پايگاه با ذکر منبع، مجاز است.

تعداد بازديد از صفحات: 15677809