خانه  |  فروشگاه  |  مجلات  | کتاب  |  اخبار  |  گزارش ها  |  گفتگوها  |  مقالات

پدیدآورندگان  | محصولات  |  کتاب ریگان  |  جستجو  |  ارسال کارت الکترونیکی

ویژه نامه | حوزه هنری  |  آلبوم عکس  |  آیینه نشر  |  تالار افتخارات  |  درباره ما  |  ارتباط با ما

خانه » مجلات

کاربر: مهمان (خالی)

 

داستانک ها

نعمت الله سعیدی

 




اشاره:



اتفاق:

اولین باری که او را دیدم یک کت و شلوار طوسی پررنگ با خطوط راه­راه سفید پوشیده بود. عینک نیمه آفتابی، کیف سامسونت کوچک، نوع راه رفتن و صحبت کردن بی­حوصله و نیمه کاره­اش با موبایل و ... یا شاید موهای ژل زده کوتاهش نشان می­­داد که باید آدمی موفق و جدی در کارش باشد. داشت از آن طرف خیابان به این طرف می­­آمد. رفت زیر ماشین و مُرد.


وسواس:

زن با اوقات تلخی از داخل پذیرایی فریاد زد: صد بار گفتم این آبگرمکن صاحاب مرده رو درست کن! باز هم در و دیوار و ... زندگیم پر شده‌از دوده. هر چقدر هم که دستمال می­­کشم -لعنتی- نمی­ره!
و زیر لب ادامه داد: شش ماهه می‌خواد یک آبگرمکن درست کنه! من آخه چقدر باید جون بکنم؟! نمی­تونی؟! ... تعمیرکار بیار. مگه من جونم رو از سر راه آوردم؟
مرددر حالی که از آشپزخانه به سمت پذیرایی می‌آمد با تعجب گفت: چی داری برای خودت سر هم می­­کنی؟! من هنوز مشعل آبگرمکن رو اصلاً وصل نکردم. هیچ جای این خونه هم دوده نمی­بینم. کو؟! ببینم!؟ ریمل مالیدی به عینکت؟


پشت ابرها

«محبوبه» در آشپزخانه بود و ظرف می­­شست. «محمد» شیشه شیر خالی­اش را در دست داشت و به پنجره خیره شده بود. باد شدیدی می­­وزید اما باران گردوخاکها را خوابانده بود. صدای زوزه باد و برخورد قطرات باران با شیشه پنجره و کانال کولر شدت گرفته بود. فشردگی ابرها هوا را مثل اواخر غروب تاریک کرده بود. مگر برای لحظاتی که رعدوبرق می­­زد و همه جا روشن می­­شد. انگارصاعقه‌ها فلاش می‌زدند و آسمان عکس شهر را می­­گرفت. اما با این تفاوت که بعد از گرفتن عکس با صدای غرّش رعدها اعلام آمادگی می­­کرد.
پشت ابرها هوا کاملاً صاف بود و خورشید طلایی رنگ می­­درخشید. انفجارات عظیمی بر سطح خورشید اتفاق می­­افتاد و هزاران میلیارد تن مواد مذاب را به آسمان پرتاب می­­کرد. زلزله شدیدی در نیمکره جنوب غربی سیاره پلوتون آغاز شده بود. سیاره­ای با حجم هزاران برابر زمین در یکی از سیاچاله­های فضایی سحابی وگا بیست و هفت فرو می­­رفت. اولین پرتو ستاره­ای از مرکز خوشه پروین، پس از هشت ممیز بیست و هشت ضرب در ده به توان دویست و هشتاد و شش میلیارد سال نوری به کره زمین رسیده بود. «محمد» آستین پیراهن مرا می­­کشید و جیغ می­­زد. شیر خشک می­­خواست!


ویار:

چاره­ای نداشت. این چندمین باری بود که زنش ویار کرده و به زبان آورده بود. نمی­خواست دوباره مشتری دیگری وارد مغازه شود. با خنده­ای ماسیده بر لب گفت: پس حاجی جون! 250 گرم از اون برنج خوش عطرت بده.
مرد بقال بی­حوصله و با طعنه گفت: 250 گرم؟! پختش خوبه. خیالت جمع!


لذت انتقام:

ماهی بیچاره با آخرین توانی که در دُمش جمع کرده بود، ضربه­ای به گردن لک­لک جوان زد. لک­لک که عصبانی شده بود، اولین شکارش را محکم پرت کرد سمت امواج دریا که در آب خفه شود!


قضاوت

بالاخره اتوبوس خط واحد آمد. طبق معمول شلوغ بود. هر جوری بود سوار شدم. پشت سر من جوانکی سعی می­­کرد سوار شود. یک پایش به زحمت داخل اتوبوس بود و باقی بدنش بیرون. راننده چند بار در را باز و بسته کرد و جوانک در آخرین لحظات پیاده شد.
اتوبوس که راه افتاد از پنجره شیشه­ای در بیرون را نگاه کردم. از جوانک خبری نبود. احساس بدی داشتم. دست بردم داخل جیبم و ناگهان دلم فرو ریخت. حدسم درست بود. باز هم کلید مغازه‌ را جا گذاشته بودم و باید بر می­­گشتم!


«بو»

هر چه نان و کره می­­خورد سیر نمی­شد. هر چه زنش بخاری را زیاد می­­کرد گرمش نمی­شد. چای را داخل نعلبکی ریخت و به دهانش نزدیک کرد. بخار چای اندکی به او احساس گرما می­­داد. اما عطر خوبی نداشت. فکر کرد کهنه دم است....
چشمهایش را آرام باز کرد.
بوی برف می­­آمد. سگ ولگردی پوزه­اش را به صورت او نزدیک کرده بود و بو می­­کشید.


وقار:

کتابی در دست داشت. زل زده بود به رو به رو و حرفی نمی­زد. به مناسبت هزاره فردوسی نصب شده بود وسط میدان!


تجاهل!

مرد در حالی که سعی می­­کرد صدایش خیلی بلند نشود صورتش را به چهره زن نزدیک کرد و گفت: کولی بازی در نیار، لاکردار! دکتر می­­گه فقط آفاندیس داره. می­­گه همه دارن. این کت من رو بپیچ دور بچه که بریم. در این سیاهی زمستون از مینی­بوس حسن­آباد هم جا بمونیم، بریم خونه کی؟! سواریها کمتر از هزار و پانصد تومان نمی­روند... خوابیده؟
زن در حالی که بی­صدا اشک می­­ریخت پاسخ داد: نمی­دونم.


اشراق!

داشتم جلوی آینه موهایم را شانه می­­کردم و در همین حال با زنم درباره چیزهایی که باید از بیرون بخرم صحبت می­­کردم و داخل آینه تصویر خودم را می­­دیدم که ساکت و مبهوت زل زده به من!


«دوست قدیمی»

از آخرین باری که او را دیده بودم تا به حال کلی تغییر کرده بود. خطوط عمیق پیشانی و گونه­ها و موهای سفید شده شقیقه­هایش. با خنده گفتم: «محمود! حسابی قراضه شده­ای­ها! این ده-پانزده ساله چطور صاحب ده-پانزده دهنه مغازه شده­ای؟ کار و کاسبی خوب هست؟!»
با شرم­رویی خندید و گفت: «الحمدا... عمو! بد نیست. من پسر آقا محمودم! بابام همیشه ذکر خیر شما را می­­کرد.»


«بیگانه»

آدم عجیب و غریبی بود. اگر چه در کل مردی شیک­پوش به نظر می­­رسید. اما همیشه یک جور لباس می­­پوشید. نمی­توانست با دیگران ارتباط مناسبی بگیرد. نمی­دانم چطور توانسته بود در حزب نفوذ کند. به هیچ وجه قادر نبود گدایی کند. کفشهای مشکی واکس زده، جورابهای طوسی، شلوار سرمه­ای تیره، روپوش سفید رنگ بلند، عینکی قاب فلزی، ریش و سبیلی همیشه سه تیغه، چشمهایی بی­رمق و طلبکار، دماغی بزرگ و نسبتاً کوفته­ای و دستهایی پر از قرصهای سبز و آبی و یک لیوان آب که به سمت من دراز می­­شد. همیشه همین شکلی بود!

 

» نسخه قابل چاپ     » ارسال صفحه برای دوستان

 

 

Soreie Mehr - Header

تمامی حقوق اين پايگاه متعلق به شرکت سوره مهر می باشد. استفاده از مطالب اين پايگاه با ذکر منبع، مجاز است.

تعداد بازديد از صفحات: 17361123