خانه  |  فروشگاه  |  مجلات  | کتاب  |  اخبار  |  گزارش ها  |  گفتگوها  |  مقالات

پدیدآورندگان  | محصولات  |  کتاب ریگان  |  جستجو  |  ارسال کارت الکترونیکی

ویژه نامه | حوزه هنری  |  آلبوم عکس  |  آیینه نشر  |  تالار افتخارات  |  درباره ما  |  ارتباط با ما

خانه » مجلات

کاربر: مهمان (خالی)

 

اعلام حقيقت، واقع گرايي كلاسيك

فرحناز شيخ عليزاده

 

نگاهي به «پلك فراموشي» نوشته آرزو خمسه كجوري

پلك فراموشي؛‌ نوشته آرزو خمسه‌كجوري؛ كتابي ا‌ست كه نشر فرهنگ گستر در سال 1383 به بازار عرضه كرده است. اثر، شامل دو داستان بلند است. داستانهايي رئال كه روايتي خاطره‌گونه دارند و جزء داستان ـ خاطره محسوب مي‌شوند. داستانهايي كه به مسائل اجتماعي و ايدئولوژيكي كه برخاسته از نگاه نويسنده به مسائل و روابط اجتماعي‌ است، مي‌پردازد. نگارنده در اين سطور سعي بر آن دارد تا به بررسي داستان اول (بابا انار دارد) بپردازد.
در اين داستان با اسمي كه مضمون داستان را دربردارد، روبه رو هستيم. اثر،‌ به شيوه داستانهاي كلاسيك آغاز مي‌شود. در سطر اول با مضمون داستان كه در رابطه با جانبازان و مشكلات زندگي ايشان و خانواده‌شان است، آشنا مي‌شويم. داستان با به هم‌خوردگي وضعيت اوليه آغاز مي‌شود.
«آمبولانسي جلو در خانه ايستاد. بابا را با پاي خونين مي‌آورند بيرون.»
از ديدگاه ساختارگرايي «پراپ» هميشه يك تعادل اوليه موجود است كه با به هم‌خوردگي آن، داستان شروع مي‌شود، ‌سپس يك سري حوادث و رخدادها بيان مي‌شود و بعد، به تعادل ثانويه مي‌رسيم. نيز، با رخدادهايي مانند مرگ پدر،‌ پيوند قلب او به گلنار و لال‌شدن مهناز مواجه هستيم. سپس به تعادل ثانويه كه همان پايان خوش داستان و باز شدن گره‌هاي كور است روبه‌رو مي‌شويم.


قصة داستان
پسري دانشجو از سويي درگير امتحانات دانشگاهي و از سوي ديگر، گرفتار پدر جانباز و شيميايي است. پدري كه در جبهه جنگ با دادن ماسك خود، باعث نجات دختر بچه‌اي كُرد و شيميايي شدن خود مي‌شود. پدري كه موجي شده و هر لحظه امكان دارد از شدت درد به خودش صدمه وارد كند. پدري كه قصد سفر مي‌كند. و بر اثر تصادف به كُما مي‌رود. قلب او سالم مي‌ماند و پيوند مي‌خورد به دختري كه همكلاسي پسر دانشجو است. (دختري كه در ابتدا رقيب پسر است و سپس دلبسته او مي‌شود). در اين ميان، دختر كوچك رزمنده با از دست دادن پدر، لال مي‌شود. و پسر كه از سويي در فكر حل مشكل خواهرش مهناز است، با اصرار گلناز (همكلاسي‌اش و دختري كه قلب به او پيوند خورده) براي آشنايي او خانواده پسر، گلناز را به خانه مي‌برد. بعد از چند ديدار، روزي كه گلناز دير مي‌آيد. صداي مهناز است كه اعلام مي‌كند او آمده. اينجاست كه گره كور دوم نيز باز مي‌شود و همه چيز به خير و خوشي (شايد با ازدواج پسر و گلناز) ختم به خير مي‌شود.

زاويه ديد و لحن
داستان با زاويه ديد من راوي از زبان يك پسر جوان بازگو مي‌شود. مردي كه نه تنها گفتار مردانه ندارد. بلكه اعمال و كنشهايش نيز با يك حس عاطفي و زنانگي همراه است.
«دلم براي يك مسافرت بي‌هراس از ناله‌ها و دردهاي بابا لك زده است.» (ص 20)
«بوي تن بابا را توي هواي بخار گرفته حمام مي‌بلعم.» (ص 21)
«كاش مي‌شد همه‌ حجم مغزم را بيرون مي‌آوردم.» (ص 35)
گفتارهايي كه بوي زنانگي مي‌دهد نه مردانه، و حالتي شاعرانه و رمانتيك دارد.
«آخ دل بابا، دل بزرگ بابا. كمي مي‌خواهد غصه‌هاي بابا را در دلش بگيرد.» (ص 43)
و يا اعمالي از اين نوع:
«سر به زانوي مادر مي‌گذارم. مامان انگشتهايش را فرو مي‌برد تو موهايم.» (ص 37)
كه اين سؤال را بر مي‌انگيزاند، يك پسر دانشجو آيا به اين راحتي گريه مي‌كند؟ آيا اين كنش مردانه است؟
و يا اين صحنه:
«سر بر شانه‌ي راننده مي‌گذارم و همه خستگي‌ام را فرو مي‌نشانم و برايش دردل مي‌كنم.» (ص 31)
آيا باورپذير است؟‌كنش مرد مسافرش يا كنش پسر؟
وجود نويسنده زن و ديدگاه من راوي مرد، شايد چنين اشكالاتي در متن را به وجود آورد. به اعتقاد نگارنده، بهتر آن است كه نويسنده زن تنها از ديدگاه سوم شخص حالات و درونيات يك مرد را بازگو كند. چرا كه حالات و روحيات مردان با زنان بسيار متفاوت است و تنها يك مرد مي‌تواند حس واقعي يك مرد را بازگو كند.
داستان با زاويه ديد من راوي آغاز مي‌شود. ولي در صفحات بعدي شاهد داناي كلي هستيم كه به قطعيت، حالات ديگران را شرح مي‌دهد و از ذهنيت آنها سخن مي‌گويد.
«مرد به صف زنانه نگاه مي‌كند، مي‌داند آنها زود دلشان مي‌سوزد.» (ص 15)
«مرد چاقي به هواخواهي جوان داروفروش جلو مي‌آيد.» (ص 16)
«از مدرسه كه مي‌آيد، آن‌قدر سرش را به كار خانه گرم مي‌كند تا يادش برود.» (ص 25)
«دخترهاي كلاس ايستاده‌اند و جواب سؤالها را مرور مي‌كنند و براي سؤالهايي كه جواب نداده‌اند، آه مي‌كشند و مي‌زنند تو صورتشان.» ( ص39)
اگر نويسنده فقط جلو اين جملات، كلمه‌هايي مانند انگار، گويي، مثل اينكه و شايد به كار مي‌برد، تنها برداشت من راوي را نسبت به ديدن حالات ديگران بيان مي‌كرد. نه آنكه دست به تحليل و تجزيه افكار ديگران بزند. راوي از كجا مي‌داند چرا مادر سرش را گرم مي‌كند و يا چرا دختران آه مي‌كشند! مگر آنكه حدس بزند.

شخصيت‌پردازي
داستان با شخصيت آقاي افهام آغاز مي‌شود. پسري دانشجو، خانواده دوست، با فرهنگ، مهربان، مردم‌دار، يك شخصيت كاملا سفيد سفيد و قهرمان كه اگر هم مرتكب خطايي مي‌شود، عمداً نيست. قهرمان داستان، يك محور عشقي نيز دارد كه سرانجام به خوشي پايان مي‌يابد. آيا وقت آن نرسيده كه شخصيتهاي داستانها را اين‌گونه سفيدسفيد نشان ندهيم و قهرمان‌پروري نكنيم؟ هرچه باشد او هم انسان است و احتمال خطا براي او نيز وجود دارد.
شخصيت پدر: شخصيتي كه خوب پرداخت شده است. اعمال و كنشهاي پدر، صحبتهاي او از جنگ باعث شده شخصيت پدر بسيار ملموس و عيني و باورپذير شود. او فضاي جنگ را بسيار ساده و عيني بازگو مي‌كند و صحنه‌اي ماندگار در دل داستان ايجاد مي‌نمايد. حالات پدر، ضربه‌هايي كه به خود مي‌زند. گفتگوهايش همه كارآمد است.
«كي سرت را اين‌جوري بريده عباس؟ كدوم بي‌شرفي بگو تا برم سرش رو ببرم.» (ص 20)
«سرشان را بريده‌اند. با سر قوطي. مي‌بيني. كامل هم نبريده‌اند، تا جان بكنند تا قطره قطره...» (ص21)
«مي‌بينيد بچه را به ديوار ميخكوب كرده‌اند. كثافت‌ها. آخر اين طفل معصوم...» (ص 22)

پيرنگ
به اعتقاد فورستر: ‌«پيرنگ نقل حوادث است با تكيه بر موجبي‍ّت و روابط علت و معلولي.»
پيرنگ عنصر اصلي در اين متن را تشكيل مي‌دهد. ما شاهد ماجراهاي متعدد هستيم. ماجراهايي كه گرچه متنوع است، ولي حول يك محور خاص (نشان دادن مشكلات زندگي جانبازان و رزمندگان و خانواده‌هاشان) مي‌چرخد. مانند برخورد مردم، چه كودكان و چه دختران دانشجو نسبت به خانواده‌هاي جانبازان (ر.ك. به ص 15) و يا درد جانبازان و مشكلات آنها براي به دست آوردن دارو.
(ص 16) گذشت و فداكاري جانبازان هنگام جنگ كه باعث نجات دختر بچه كرد مي‌شود. (ص 43)
وجود ماجراهاي فراوان و ايجاد كنشهاي زياد و توصيفات نسبتا كمتر باعث شده كه متن، سهل شود. ماجراها همچنين باعث ايجاد تعليق و كشش در خواننده در پيگيري متن و تند شدن ضرب آهنگ داستان شده است. و اينجاست كه مي‌توان گفت نسبت روايت بر توصيف، پيشي گرفته است.
اما اين حوادث پي در پي از طريق علت و معلولي شكل نمي‌گيرد. بلكه اين تصادف است كه باعث مي‌شود، زنجيره‌ها به يكديگر متصل شوند.
آقاي افهام تصادفا با مادربزرگ همكلاسي‌اش (گلناز) آشنا مي‌شود. (ص 16)
مرگ پدر برحسب تصادف ماشين صورت مي‌گيرد و پيوند قلب او به گلناز نيز تصادفاً انجام مي‌شود. (ص 47)
ديدار با دختر كرد كه حالا پرستار پدر است، برحسب اتفاق و تصادف صورت مي‌پذيرد. (ص 42)
باز شدن زبان مهناز برحسب تصادف است.(ص 49)
گويي نويسنده در پس تمام حوادث وجود دارد تا اين زنجيره‌ها را به يكديگر متصل كند.
ميلان كوندرا اعتقاد دارد «همه چيز براصل تصادف شكل مي‌گيرد.» اين اعتقادي‌ست كه پُست مدرن‌ها به كل هستي دارند. اينجاست كه چند سؤال پيش مي‌آيد: در يك داستان كلاسيك و ايدئولوژيك ايجاد اين همه تصادف نشانه چيست؟ سهل‌انگاري نويسنده؟ ساختارشكني متن؟ اعتقاد به اصل تصادف؟


بازگشت به گذشته (فلاش‌بك)
رجعت به گذشته از عناصر زيبايي‌شناسي در داستان محسوب مي‌شود. نحوه پيشرفت روايت در اين داستان بيشتر براساس بازگشت به گذشته است. همان‌طور كه مي‌دانيم، فلاش‌بك هنگامي انجام مي‌شود كه زمان، كُند و كنشها كم شود و شخص به يك حالت ايستايي در فكر و عمل برسد و آن‌وقت به گذشته رجوع مي‌كند. در حالي كه آقاي افهام در اوج درگيري بدني يا فكري چه هنگام زد و خورد با داروفروش ناصرخسرويي و چه هنگام كه پدر را به بيمارستان مي‌برند به گذشته برمي‌گردد. (ر.ك. به صص 17 و 15)
نكته قابل ذكر آنكه: برگشتها بدون پل تداعي صورت مي‌گيرد. و البته در بعضي قسمتها، نويسنده از پل تداعي استفاده كرده، ولي در بعضي مواقع آن را به دست فراموشي سپرده است. برگشت به گذشته بدون پل تداعي اين فكر را در ذهن به وجود مي‌آورد كه من راوي عاقل و دانشجو دچار پريشان‌حالي ذهني‌ست. زيرا ما تنها در ارتباط با ذهن روان‌پريش بدون تداعي به گذشته ارجاع مي‌كنيم. اي كاش نويسنده به پلهاي تداعي اهميت بيشتري مي‌داد.
امبرتواكو معتقد است براي از بين بردن خلاءها و فاصله‌‌هاي مكاني و زماني بايد از پلهاي تداعي استفاده كرد تا اين خلاء‌ها ايجاد نشود.

نثر
همان‌طور كه مي‌دانيم بهتر است هم در متن و هم ديالوگها از نثر نوشتاري استفاده شود. ولي مي‌توان در ديالوگ از لحن‌محاوره‌اي نيز سود جست. البته در صورتي كه اين‌كار، يكدست انجام گيرد. در نثر اثر، ديالوگها دوگانه‌اند. نثر محاوره‌اي و نثر نوشتاري در كنار يكديگر قرار گرفته‌اند.
«كلاس رو مي‌خواهند چه كار؟» (ص 13)
«خوب مي‌شود و مي‌آيد خونه باز باهات بازي مي كند.» (ص 14)
«استاد، سعيد جاي شمارو مي‌گيرد.» (ص 17)

به اميد كارهاي بعدي خمسه كجوري كه پرسش را در ذهن خواننده ايجاد كند، نه آنكه نوشتار او، تنها اعلام واقعيتها باشد.

 

» نسخه قابل چاپ     » ارسال صفحه برای دوستان

 

 

Soreie Mehr - Header

تمامی حقوق اين پايگاه متعلق به شرکت سوره مهر می باشد. استفاده از مطالب اين پايگاه با ذکر منبع، مجاز است.

تعداد بازديد از صفحات: 15673948