خانه  |  فروشگاه  |  مجلات  | کتاب  |  اخبار  |  گزارش ها  |  گفتگوها  |  مقالات

پدیدآورندگان  | محصولات  |  کتاب ریگان  |  جستجو  |  ارسال کارت الکترونیکی

ویژه نامه | حوزه هنری  |  آلبوم عکس  |  آیینه نشر  |  تالار افتخارات  |  درباره ما  |  ارتباط با ما

خانه » مجلات

کاربر: مهمان (خالی)

 

شاعری از کردستان عراق

شراره کامرانی

 

مؤید طبیب در سال 1957 در شهر دهوک در کردستان عراق به دنیا آمد. وی از بیست و دو سالگی به طور جدی شعر می‌نویسد و از سال 1978 عضو اتحادیه نویسندگان کرد است. بسیاری از شعرها و ترانه‌های او را خوانندگان معروف عراقی به آواز خوانده‌اند.
در سال 1979 پخش آثار مؤید طبیب از سوی رژیم صدام ممنوع شد؛ اما این سیاست راه را بر فعالیت‌های او نبست؛ شعرهای مؤید طبیب به شکل دست‌نوشته در بین مردم پخش می‌شد و جوان‌ها شعرهایش را حفظ می‌کردند.
در سال 1982 هنگامی که در دانشکده قانون و سیاست بغداد درس می‌خواند، مورد تعقیب جدی قرار گرفت، اما مؤید طبیب با پیوستن به پیشمرگان کردستان و سپس پناهندگی به ایران از مرگ حتمی نجات یافت.
در سال 1983 به کشور سوئد رفت و در سال 1996 به کردستان عراق بازگشت و اکنون مدیرمسئول یکی از بزرگ‌ترین مؤسسات انتشاراتی کردستان عراق است.
مؤید طبیب از پیشگامان «شعر مقاومت کردی» محسوب می‌شود. از وی تاکنون سه مجموعه شعر منتشر و تجدید چاپ شده است. شعرهای مؤید طبیب به زبان‌های ترکی، عربی، فارسی، سوئدی و فرانسه برگردانده شده و موضوع تعداد زیادی، تحقیق ادبی، نقد و تزهای دکترا بوده. همچنین آثار او در کتب درسی مدارس ابتدایی و راهنمایی جای گرفته‌اند.

عراق

اهالیش گوسفند
شب‌هایش گرگ
روزهایش خنجر و سر بریدن
از آن جایی که تاریخ به یاد دارد
سه رود بر خاکش در جریانند
دجله
فرات
و خون...


کوهی که تپه شد!

یکی بود... یکی نبود
کنار دهکده کوچک ما
کوه بلندی بود
صبحی
آهویی از آن جا گذشت
و کوه
از عشق آهو سبز شد
گل سرخی رویید
آهو، در آغوش کوه خوابید
عصری
صیادی آمد
آهو رمید
کوه از غم عشق ذوب می‌شد و می‌سوخت
صبح که اهالی دهکده بیدار شدند
از کوه زیبا و بلند
تنها تپه‌ای کوچک مانده بود
هم ولایتی‌ها
کوه بلند من بودم و
آهو، دلدار من!
شهید

1)
به بلندی قامت تو
و قامت کوهی بلند
برف بارید
اگر تفنگ تو نبود
و آتش فروزان سینه-ات
نمی‌فهمیدم
قد تو تا کجاست و
قد کوه بلند؟!

2)
وقتی تو و کوه بلند خوابیدید
اگر گل سرخ
بر سینه‌ات نمی‌رقصید
نمی‌فهمیدم
سینه تو کجاست و
سینه کوه بلند...؟!


فردا، مادر!

فردا گریه نکن مادر
فردا مادر
وقتی هنوز تاریک است
پیش از آن که آفتاب بتابد
پیش از آن که آشیانه‌ها خالی شوند
و پیش از آن که کارگران بیدار شوند
وقت دیدار من است
با حلقه دار!

* * *
فردا مادر
سنگ و گیاه و برف و خون
همراه معشوقه‌ام
دست‌هایشان را دور گردنم می‌اندازند
تا به سوی آسمان پرواز کنیم
کوه‌ها...
دریاها...
سربلند؛ آغوش‌شان را بر ایمان باز می‌کنند و
ما را صدا می‌کنند
و ما فرود می‌آییم به خاطر آن‌ها
فردا مادر!
کفش من...
از تاج بلندتر خواهد بود
و عروسیم...
از تمام عروسی‌ها خوش‌تر
و قد و بالایم
از بهار زیباتر خواهد بود!
پس چرا گریه می‌کنی؟!
چرا بر سینه‌ات که به پهنای اقیانوس است می‌کوبی؟!
نه مادر... نه...
نکند لباس سیاه بپوشی
و در خانه را
به روی غم باز کنی؟!

* * *
فردا، مادر!
«خانی» شعری برای دامادی‌ام می‌گوید
پس باید ترانه بخوانید و آواز...!

* * *
فردا، مادر
گریه نکن...
همه زیبارویان ده به این جا می‌آیند
اگر دو قطره اشک هم در چشمان تو جمع شد
ترا به خدا پنهانشان کن
تا معشوقه‌ام نگوید
«یارم مرد...»
آن وقت پذیرایی سلطان را
بنده شود
و ناسزا بخورد!
پنهانشان کن وگرنه باید پا شود
و لباسی را که از سر قله‌ها
و از میان اشعه‌های آفتاب برایش آورده‌ام را
بر شب بمالد و
دوده سیاه رنگ
آن گاه
بر خود ببالد!

 

» نسخه قابل چاپ     » ارسال صفحه برای دوستان

 

 

Soreie Mehr - Header

تمامی حقوق اين پايگاه متعلق به شرکت سوره مهر می باشد. استفاده از مطالب اين پايگاه با ذکر منبع، مجاز است.

تعداد بازديد از صفحات: 17718656